نگاشته شده توسط: مفسر | جمعه, مارس 5, 2010

مدیونیم به PKK…

+آیا فدرالیسم؟
+کرکوک ایرانی،سکوت سنگین کردهای کشور ایران در برابر تراژدی کرمانشاه

.

.

1. پ.ک.ک(PKK) را که می شناسید،حزب کارگران کردستان؛قدرتمندترین اپوزوسیون غیرقانونی موجود در صحنه ی جمهوری ترکیه، و اتفاقاً یک نیروی “غیرترک” که تا به الان علی رغم بسیاری از فشارهای دیپلماتیک و خصوصاً نظامی،به زانو درنیامده است،نقطه ی امید جمعیت 30 الی 35 میلیون نفری کردزبان در کشور ترکیه،و همچنین 3 الی 4 میلیون کردزبان مقیم سوریه،و در نهایت در سال های اخیر نقطه ی تجمع انبوه غرورانگیز احساسات ناسیونالیستی بسیاری از جوانان کردزبان در کشور ایران، چه کرمانجی زبان، چه سورانی زبان، چه کلهری زبان_و البته در چند سال گذشته چه لر زبان، برخلاف بسیاری از احزاب کرد ایرانی و عراقی، PKK از همان آغاز کار از کردستان بزرگ سخن گفته است و نه صرفاً کردستان ترکیه؛ به کردستان بزرگی به پایتختی دیاربکر 2.5 میلیونی می اندیشد، و این در عین حال که در پیشگاه بسیاری از احزاب کرد ایرانی و عراقی،فقدان به اصطلاح مشروعیت را برایش به ارمغان آورده، در نزد مردم عادی و نخبه ی کرد در این دو کشور توانسته است که چهره ی به نسبت مقبولی برای حزب دست و پا کند، تجلی این محبوبیت را می توان در چهره ی فعلی برخی از مناطق کردنشین مشاهده نمود، تعیین جایزه ی 40 میلیون تومانی در چند سال گذشته برای هر فردی که در شهر کرمانشاه زنده و یا مرده ی هر گریلای حزب را به نیروهای امنیتی تحویل دهد و یا در سوی دیگر قیام سوم اسفند 77 در شهر سنندج در اعتراض به دستگیری دبیرکل حزب_عبدالله اوجالان توسط نیروهای چندملیتی در کنیا، می تواند به خوبی میزان محبوبیت رهبر حزب(و یا به قول هوادارانش “آپو”) را در دو شهر بزرگ کردستان ایران نشان دهد.
2. اکثریت بدنه ی حزب کرمانجی زبان هستند ولی با این وجود به مانند احزاب کرد ایرانی به دام خطرناک منطقه محوری و یا در سطح جزئی تر لهجه محوری گرفتار نیامده است، به مناطق لرنشین اطراف شیراز همان گونه می نگرد که به دیاربکر و وان زیبا، عملکرد قدرتمندش را به خوبی می توان در تلویزیون نوروز(وابسته به حزب حیات آزاد کردستان_شاخه ی ایرانی PKK) مشاهده کرد …و این را که با تلویزیون تیشک_TISHK(تریبون حزب دموکرات شاخه ی مصطفی هجری) مقایسه می کنی که یکی از شرط های پذیرفته شدن در آن به عنوان مجری، الزام بر کردی حرف زدن با لهجه ی مهابادی(و در حالت رقیق تر بوکانی) است،گریه ات می گیرد، امید داشتیم که حداقل در تلویزیون های حزب دیگر پرنفوذ کردستان ایران(کومله) دیگر شاهد منطقه گرایی نباشیم، ولی با آمدن آسوسات_ASOSAT(تریبون کومله شاخه ی عمر ایلخانی زاده) همان معدود رگه های ملی گرایی مشاهده شده در تلویزیون روژهه لات(Rojhelat) هم از بین رفت و به خوبی مشاهده کردیم که دو شاخه از یک حزب می توانند چقدر از نظر فکری و تشکیلاتی سقوط نمایند که تمام افتخار و دلخوشیشان این باشد که خاستگاه اصلی کومله را از سنندج و سقز به بوکان_به زور_منتقل نمایند تا به خیال خود آن ها هم به اصطلاح حزبی داشته باشند!
3. کارنامه ی حزب تحت رهبری اوجالان مملو از موفقیت های خیره کننده و ناشی از برنامه ریزی و صبر طولانی است،نمی توان چشم بر مسائلی به مانند تغییر ترکیب جمعیتی آرام شهر ارومیه فقط در طول سه دهه به راحتی بست،و یا وارد نمودن گام به گام و موفقیت آمیز جمعیت انبوه کلهری زبان کردستان ایران به صحنه ی مبارزات سیاسی کردزبانان در ایران_کاری که احزاب دیگر از آن عار داشتند(به دلایل متعدد)_به گونه ای که کمونیست پیشین_و ناسیونالیست دوآتشه ی امروز_به مانند دکتر عبدالله مهتدی دبیر کل یکی از شاخه های کومله،در یک مصاحبه با رادیو کردانه به صراحت اعتراف می کند که به احتمال فراوان در آینده و در صورت وقوع تغییرات سیاسی در ایران و کردستان،نقطه ی آغاز تحولات سیاسی در کردستان ایران، این بار نه مناطق اردلان و مکریان و بلکه استان های کرمانشاه و ایلام خواهد بود.
…و اکنون به نظر می رسد که PKK فاز جدیدی از مبارزات فرهنگی خود برای بیدارکردن زبان و هویت کردی در مناطق فراموش شده ی کردستان را آغاز نموده است، نه ارومیه، نه مهاباد، نه بوکان، نه سقز، نه سنندج و نه حتی کرمانشاه و ایلام، و بلکه ژرفای کردستان ایران، لرستان، کهگیلویه، چهارمحال، کازرون، دزفول و در یک سخن کلیه ی لرزبانان ایران چه لرهای پرشمار اصفهان و شیراز و چه لرهای مقیم مرکز…
4. برنامه ی “ئیواره وه خیر لورستان”(بعد از ظهر بخیر لرستان)_که بنا به گفته ی کارکنان تلویزیون نوروز به زودی در رسانه ی رسمی پژاک پخش خواهد شد، می تواند یک نقطه ی شروع خوب برای کارهای فرهنگی محتمل آینده در تمامی رسانه های کردزبان گیتی برای متقاعدکردن گام به گام و همراه با استدلال لرزبانان ایران برای فارسی زبان نبودن و در نتیجه کردزبان بودنشان باشد، من نمی توانم اتاق های فکر پرشمار حزب کارگران کردستان در بلژیک،فنلاند و سایر کشورهای اروپایی را ستایش ننمایم، این حزب برای سر تا پای کردستان برنامه دارد، از کهگیلویه گرفته تا دیاربکر، در برنامه هایش قطعاً اشکالاتی وجود دارد که البته غیرقابل اجتناب است ولی در عین حال قابل نقد و اصلاح؛ ولی به نظر من نکته ی اساسی این است که از داشتن برنامه ای مشخص و تلاش برای اجرا و اصلاح احتمالی آن ابایی ندارد، در مناطق ما که شکر خدا احزاب آن قدر وقت اضافه دارند که به چاپ نقشه های بزرگ، تبلیغ آن در هر کوی و برزن  و الصاق آن به دیوار اتاق جلساتشان هم عادت دارند و هم علاقه ی فراوان(اشاره به نقشه ی کردستان بزرگ)، ولی می بینیم که PKK عملاً در راه برآورده شدن کامل همین نقشه ها هم برنامه طرح می کند، هم هزینه می کند، هم بها می دهد و البته در راه رسیدن به اهدافش بسیار صبور است. به راستی چه کسی می توانست تصور کند که نبض اقتصادی ارومیه ای که به دستور شاهنشاه خائن پهلوی ورود کردزبانان به آن ممنوع بود، در چند سال گذشته آن چنان در دست کردزبانان قبضه شود که_به دلیل قدرت اقتصادی بیش از حد کردزبانان مقیم آن_حتی حرف های هفتگی فرد نژادپرستی به مانند حجت الاسلام حسنی امام جمعه ی فعلی ارومیه نیز_مبنی بر گرفته شدن محتمل ارومیه توسط کردها و وهابی ها_دیگر جدی گرفته نمی شود و دولت مرکزی_عملاً_خود را در این مناطق به خواب خرگوشی می زند؟ چه کسی تصور می کرد که در سنندجی که در اوایل انقلاب_و یا حتی در 5 و 6 سال گذشته_تعداد افراد دارای لباس کردی حاضر در مجامع عمومی باید با انگشتان دست شمرده می شدند، اکنون تعصب و عرق کردی به شدت موج می زند؟ چه کسی تصور می کرد که غلتک فارسیزاسیون در کرمانشاه در چند سال اخیر نه تنها کند و کندتر گردد بلکه حرکت خود را به صورت معکوس آغاز نموده باشد؟ …به نظر من هر کدام از این پروزه ها کافیست تا به تنهایی بتواند افتخاری بزرگ بر پیشانی یک حزب سیاسی باشد؛ …و به راستی آیا احزاب ما نمی توانستند از نظر سیاسی آن قدر کوشا باشند که به جای رادیوهای پرشمار و کم اثرشان،تنها و تنها هرکدام فقط یک رادیو به جامعیت و پرنفوذی رادیو میزوپوتامیا را دارا باشند و با آن عملاً ملی عمل کنند و نه صرفاً در سطح شعار؟
5. شاید خطا از من باشد که اینجا را با آنجا مقایسه می کنم والا یحتمل هر کودکی هم این واقعیت ساده را بداند که عملکرد آن و این از دو جنس مختلف است و مقایسه ی آنها به تناقض می انجامد، یکی تنوع لهجه ها در زبان کردی را عملاً به رسمیت می شناسد و البته دیگری مدام در فکر تحمیل لهجه ی مکریانی به این و آن است و اتفاقاً برای اثبات حرف های خود مدام در مورد زبان استاندارد کردی داد سخن می دهد، خودتان قضاوت کنید آیا چنین مقایسه ای می تواند درست باشد و به نتیجه ای درخور دست یابد؟

نگاشته شده توسط: مفسر | دوشنبه, مارس 1, 2010

اين روزهاي تاريك

روزهای انتخابات و آن همه شر و شور،و آن همه دوست،جوان و میانسال،دختر و پسر؛از ستایش هایم از کروبی تا تنفر دیرهنگامم از موسوی،از به روز کردن های اینجا تا آن شب طولانی پس از معرکه… گذشتند همه و اکنون،پس از سپری شدن قریب به 9 ماه،شدیداً احساس تنهایی می کنم،دیگر حوصله ی کسی را ندارم،می خواهم همیشه خاموش باشم،اندکی بیندیشم که چرا منی که از گفتمان تحریم دفاع می کردم و زمانی در همین بلاگ،”ضرورت عبور از دوم خرداد” را منتشر نموده بودم،این گونه تا آخر ماجرا رفتم و دوباره مثل همان 8 سال وحشتناک،از ترسوها طالب تغییر شدم،از کسانی که فریاد این کاره نبودنشان، به گوش همه رسیده بود غیر از کوته فکری مانند من…

 این که هر روز مطلب می نویسم،این که به طرز بی سابقه ای به کسب و کار پردرآمدم چسپیده ام،این که همراهم را خاموش کرده ام تا لااقل مدتی صدای کسی را نشنوم،این که چند روز است که مثل دیوانه ها روز و شب گوش به Demis Roussos سپرده ام،این که دیگر وب گردی نمی کنم و یا وبلاگستان شهرم را متراژ نمی کنم …به نظر من این ها همه نشانگر یک بحران عمیق فکریست،یک جو متلاطم در ژرفای ذهنیست که از همواره آلت دست بودنش خنده اش گرفته است،ذهنی که تازه فهمیده است که چقدر کوچک است و چه چیزها که نمی داند،روزهای کودکی ام را مرور می کنم،روزهای کیلویی کتاب خواندن و مدام به باشگاه محله رفتن،روزهای ندانستن های دوست داشتنی،روزهای نوجوانی ام،روزهای زیبای سال اول،روزهای دلتنگی برای کودکی،روزهای شیرین جدایی…

نگاشته شده توسط: مفسر | جمعه, فوریه 26, 2010

جشن نیمه ی شعبان،توهم مهدی و رئیس جمهور دوست داشتنی ما

نمی دانم چرا کسی نیست که این مردک را خفه کند تا دیگر در تریبون های مختلف بازتاب تحقیرآمیز حرف هایش را نشنویم،بعد از آبروریزی 30 اردیبهشت سال 86 در جریان سخنرانی در جمع عده ای از بسیجیان_که در آن زمان و مکان از کشف توطئه ای برای ترور امام زمان توسط نیروهای سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا،CIA،خبر داده بود_این بار در جریان سفر استانی به استان خراسان جنوبی و یک سخنرانی در جمع مردم بیرجند،جناب احمدی نژاد از آمادگی مردم جهان برای پیشوازی از امام دوازدهم شیعیان خبر می دهند و ابرقدرت ها را به مانع تراشی در راه طهور آقا متهم می نمایند: “آمریکا این جرثومه فساد، با منحرف کردن اذهان بشریت از خدا، پیامبران، اخلاق، ارزش‌های الهی و امام غایب، مهمترین مانع در برابر حکومت جهانی است.”

مثل اینکه شکر خدا از فرط کمبود آدم حسابی در نهاد ریاست جمهوری کسی نیست که به این آقا بگوید که همان اسرائیلی که هر روز سنگ نابودیش را به سینه می زند، در تفکرات ایدئولوژیک و “مهدی”مآبانه گوی سبقت را از ایشان نیز ربوده است و اصلاً حتی موجودیت حکومتش را نیز در گرو به نتیجه رساندن تلاش سازمان یافته ی نیرومندش برای ایجاد حکومت آخرالزمان می بیند؛ به نظر می رسد که این آقا به عالم ماوراءالطبیعه به شدت علاقمند است؛ و البته به دروغ بسیار بیشتر از آن، و اتفاقاً پرسش در اینجاست که دارنده های این تفکر در ایران اندکند و یا پرشمار؟ این که همه چیز را به یک امام تخیلی وصله کنی و او را در تمام کارها حاضر و ناظر بدانی و این حرف ها را در سازمان ملل متحد و حتی در بین سران چند کشور خاص_که خود قرون وسطای دردناکی را به مدت بیش از یک هزاره تجربه نموده اند_با “اللهم عجل لولیک الفرج” آغاز کنی و با خنده ی حضار اتمام و بعد هم سر جای گرم و نرمت بنشینی و حتی ککت هم نگزد که این خنده شاید ملتت را هم_کمی تا بیش_نشانه گرفته باشد،خیلی مهم نیست آقای پرزیدنت! تشکر فراوان از تو به این دلیل است که با صداقت تمام،عقب  ماندگی اکثریت ملتت را فریاد می کشی و بر آن مهر تایید می گذاری،شاید این که اکثریت شمال و جنوب شهر با تو ضدند و یا حاشیه نشینان بسیاری در همان پایتخت آلوده هوادارت،زیاد در اصل ماجرا خللی وارد نکند،می دانی چرا؟ تو نماینده ی ملتی هستی که چه خانواده ی “شهرک غرب” و یا “سعادت آباد”نشینش و چه غرق شده ی در فقر مخلوقت در “اسلامشهر”ش همه و همه در یک روز و با درجه ی مشابهی از شدت و شعف تولد موجودی را جشن می گیرند که تو روز و شب از آن سخن می گویی و برای آغاز حکومتش لحظه شماری می کنی و خود را جزو 313 یار وفادارش قلمداد می کنی، به هیچ وجه خودت را دست کم نگیر،تو سیب زمینی دوست داشتنی خودم هستی،تو شرعاً و قانوناً و اخلاقاً رییس جمهور این مملکتی…

انگار در توهم نبرد آخرالزمان بودن و دائماً به مهدی خیالی اندیشیدن و همواره به نتیحه رسیدن همه ی کارها را به آمدنش موکول کردن، در این کشور طرفداران کمی ندارد،وضعیت در مورد اهل تسنن فقط کمی بهتر از اهل تشیع است،اینها به عمر طولانی اش باور ندارند و البته آنها برای چاه غیبتش در سامرا هر روز روکش های طلایی ساخته شده در ایران را به عراق هدیه می کنند، کسی نمی خواهد قبول کند که مهدی و توهم مهدی نمی تواند مسیری رو به خوشبختی قلمداد شود اصلاً  پرسش بر سر همین نکته است که به راستی در این جهان یکتا و همواره متکامل چه نیازی وجود دارد به این ایدئولوژی مسخره جز برای رسیدن به اهدافی کثیف و با نیت استحمار توده های انیوهی از مردم؟! در باورمند بودن به هر شخص مقدس قطعاً اشکال اساسی وجود دارد،و این اشکال زمانی عمیق تر می شود که این شخص اتفاقاً غیبت کوچک و بزرگ داشته باشد و آرزوی ظهورش را در ذهن بچه به یک باید تبدیل کنند؛حال این بچه بزرگ می شود،مذهبی و یا غیرمذهبی می شود،از 10 سالگی با bf و gf مانوس می شود و به موجودی س…ک…س محور تبدیل می شود و یا بعد از ازدواج رسمی، رابطه ی جنسی خواهد داشت،در یک عبارت بالاشهری می شود و با در نقطه ی مقابل پایین شهری؛ولی در هر حال به نظر من واقعیت دردناک و در پرده این است که او عمیقاً ایدئولوژیک است،باور راسخ دارد که بالاخره کسی می آید تا به این همه ظلم پایان دهد. فقط اندکی به رخوت و خواب آزاردهنده ای که نفس همین تفکر می تواند یک موجود انسانی را بیمار کند بیندیشید؛و البته این را مقایسه کنید با آموزش های کشوری به مانند ژاپن_که رئیس مجلس ایران،علی لاریجانی،امروز با همان ادبیات همیشگی اش از مشابهت برنامه ی هسته ای کشور متبوعش با تمایلات اتمی ژاپن سخن می گوید و دیگر از خود نمی پرسد که مگر ما را بمباران اتمی کرده اند که ایشان این گونه از این مشابهت حرف می زنند و داد سخن می دهند؟!_به کودکان مقطع پیش دبستانیش که به جای “بابا نان داد”و”مادر آب داد”ما از همان کودکی او را با جملات “ژاپن فقیر است” به تلاش و کوشش تحریک می کنند و دیگر از اهدای نان و آب توسط بابا و مادر حاضر_و نان و آب انبوه تر توسط امام همیشه غایب_برایش سخن نمی گویند؛ای کاش که “اقبال لاهوری” و “عبدالکریم سروش”وار اندیشیدن در مورد محمد ثانی کمی بیشتر رواج پیدا می کرد در بین بدنه ی پرشمار این تمدن عظیم اسلامی…  

1. می توان بسیار ساده ماجرا را تفسیر نمود،مانور اطلاعاتی نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی ایران_و در راس آنها سربازان گمنام امام زمان،نفوذ تا اعماق خاک یک کشور همسایه،ردیابی،به دام انداختن و در نهایت به اصطلاح دستگیری عبدالمالک ریگی،رهبر گروه جندالله،یکی از اپوزوسیون های بلوچ پرنفوذ ایران. در این بین به راحتی می توان روایت های حجت الاسلام و المسلمین حیدر مصلحی،وزیر اطلاعات دولت دهم،از واقعه را باور نمود؛حکایاتی که شاید فکاهی ترینش همان داستان نفوذ ستون پنجم ایران تا مقر نیروهای ناتو در افغانستان و حتی گرفتن چند عکس از جلسات ریگی با فرمانده ی آمریکایی نیروهای ناتو در افغانستان باشد. داستان پردازی های دیگر نیز نمی تواند چندان زمان بر باشد،یک عدد عبدالمالک در حال آماده نمودن شرایط برای سفری کوتاه به دوبی،یک عدد عبدالحمید برای گرفتن اعتراف مانندهایی جذاب و تکان دهنده درباره ی گروه تحت مدیریت برادرش توسط بخش رسانه ای وزارت اطلاعات_و بعداً سیمای جمهوری اسلامی؛و الی آخر …در این بین کارنامه ی گروه ریگی به اندازه ی کافی سیاه هست که کمتر کسی برخی “حدس”ها را در نظر بگیرد،به راستی اگر وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران تا این اندازه قدرتمند است چرا به مدت چند ماه متوالی گرفتار تظاهرکنندگان معترض به نتایج انتخابات_هرچند بسیار انبوه،آن هم فقط در پایتخت_می گردد؟ گرفتار شدنی که حتی تا روز عاشورای 88 ادامه می یابد و درماندگی دستگاه اطلاعاتی ایران تا حدی مشهود می گردد که سران سپاه پاسداران در جلسه ی شب پس از عاشورا، آن اندک “پرده”های احترام را نیز می درند و به شدت به وزیر اطلاعات می تازند که آقای مصلحی این بود برنامه ریزی های اطلاعاتی شگرف شما برای امروز؟!

در بخش خبری اول شبکه ی یک سیمای جمهوری اسلامی ایران(مورخه ی 5 اسفند 88)،مجری خبر پس از قریب 10 دقیقه گزارش در مورد به اصطلاح دستگیری ریگی،با کارشناسی ترک زبان،عضو فراکسیون اقلیت مجلس و از حامیان اصلی مهندس موسوی در شهر ارومیه به نام مهندس جواد جهانگیرزاده به گفتگو می نشیند تا بینندگان بتوانند ابعاد_به اصطلاح_دستگیری ریگی را از زبان یکی از اعضای کمیسیون امنیت ملی مجلس بشنوند، حقیقت این است که انتخاب این کارشناس برای بررسی این واقعه با زیرکی تمام صورت گرفته است،به راستی هدف چه بوده است؟ آیا ارضای اطلاعاتی مسئولان اطلاعاتی ایران می تواند تا این اندازه دشوار باشد؟ آیا_این اشخاص_اگر مقایسه ای در بین عملیات انجام شده برای به اصطلاح دستگیری ریگی،با نحوه ی دستگیری عبدالله اوجالان،رهبر حزب کارگران کردستان(PKK)،در کنیا و با همکاری اطلاعاتی سرویس های اطلاعاتی ایالات متحده و اسرائیل،موساد و سیا، در سخن های کارشناس مدعو صورت نمی گرفت،باز هم به اهداف رسانه ای موردنظر خود می رسیدند؟ آیا این که یک کارشناس “سبز” به یکباره خودی می شود و تفسیرگر اقتدار اطلاعاتی ایران،نکته ای را گوشزد نمی کند؟ آیا تکذیب بلافاصله ی دستگاه های سخن پراکنی بریتانیا و ایالات متحده در برابر ادعاهای ایران،نمایانگر یک همکاری بزرگ برای تبادل امتیاز در این بین نیست؟ چگونه است که شخص های بدلی احتمالی ریگی اجازه ی به میدان آمدن پیدا نمی کنند و ماجرا در عرض کمتر از یک شبانه روز به ضمیمه ی نیات پلید رسانه ای ایران در رسانه های سرتاسر دنیا انتشار می یابد؟

2. وضعیت ایران به معنای واقعی بحرانیست،پشتیبانی مردمی از نظام به حداقل خود رسیده است، کابوس حمله ی نظامی اسرائیل و متحدانش بیش از هر زمان دیگر خواب ایرانیان را به هم زده است و البته مهم تر از همه هواداران جنبش سبز برای به پیش بردن اعتراض های خیابانی گسترده در روز چهارشنبه ی پایانی سال آماده می شوند،در بوق و کرنا کردن به اصطلاح دستگیری عبدالمالک ریگی در این مقطع هدفی جز تحریک حس میهن پرستی ایرانیان ندارد، سران نظام در حال حاضر بیش از هر چیز به انحراف چشم های کنجکاو از حوادث چند ماه گذشته نیاز دارند تا با هر چه زنده تر کردن توهم دشمن در اذهان مردم، در صورت اقدام نظامی غرب علیه پایگاه های هسته ای ایران_به خیال خود_پایگاه مردمی نیرومندی را برای خویش متصور شوند.

نگاشته شده توسط: مفسر | یکشنبه, فوریه 21, 2010

21 فوریه و نوای بلند مرگ بر ایران

1. از دیدگاه من نفس نام گذاری یک روز در دنیا با نام “روز جهانی زبان مادری” پدیده ی ارزشمندیست و شایسته ی بسی نقدیر، و البته تحسین اصلی متوجه مبارزه ی ارزشمند ملت غیر اردو زبان بنگلادش در برابر سلطه ی تجاوزگرانه ی پاکستان بر سرزمینشان است،مبارزه ای که چه بسا اگر به نتیجه نمی رسید، شاید هیچ گاه یونسکو در کنفرانس عمومی خود در سال 1999 چنین مناسبتی را با چنین روزی مقارن نمی نمود، و یا چند سال بعد سازمان ملل متحد سال 2008 را با عنوان سال جهانی زبان ها نام گذاری نمی کرد؛ سوران بلاگ دات کام بر خود لازم می داند تا از همین تریبون کوچک، فرارسیدن 21 فوریه،روز جهانی زبان مادری،را به همه ی انسان های آزادیخواه و برابری طلب در سرتاسر گیتی تبریک بگوید.
2. به نظر من رگه های پان ایرانیسم(پان فارسیسم) در ایران به شدت نیرومند و ریشه دار است و به هیچ وجه پدیده ای تازه و اصطلاحاً قرن بیستمی به حساب نمی آید، چه هنگامی که تاریخ هرودوت یونانی را مطالعه می کنی و از سیاست های سفت و سخت متمرکز کوروش استبدادمنش(که به راستی طنز روزگار است که در حال حاضر_به اشتباه_سمبل عدالت لقب گرفته است)و سلسله ی هخامنشیش_دقیقاً بر خلاف سیاست های غیرمتمرکز حاکم بر ایران در طول سال های طولانی فرمانروایی سه سلسله ی ماد و ساسانی(کردهای امروزی) و اشکانی(بلوچ های امروزی)بر این سرزمین_آگاهی می یابی و چه زمانی که به کارهای عجیب رضاشاه می نگری و آه حسرت می کشی که آیا نمی شد که به مانند شایستگی هایش در امور نظامی و کشورداری و یا کنترل و منزوی نمودن روحانیون پرنفوذ شیعه در دوره ی شاهنشاهیش،در مورد مساله ی نحوه ی برخورد با ملیت های غیرفارس نیز این گونه می بود و_به جای انکار_موجودیت و زبان آن ها را به رسمیت می شناخت و نام خود را در تاریخ ایران،جاودانه تر از پیش می نمود؟
وقتی پان ایرانیست(پان فارس) متعصبی به مانند “دکتر باستانی پاریزی” از حق پدری داشتن زبان کردی در قبال زبان فارسی سخن می گوید، جای تعجب نیست که در کشور “حسن حبیبی”ها،”محمدرضا باطنی”ها و “داریوش فروهر”ها حتی به این صدای ضعیف نیز اهمیتی داده نشود و هر روز شاهد انتشار به اصطلاح تحقیقاتی در مورد لهجه ی فارسی بودن کردی بر در هر کوی و برزن باشیم،کاری که باطنی می خواهد انجام دهد و به صورتی هدفمند،مطالعه ی زبان را در کانال شناخت و تحلیل جامعه‌ی نگون بختش_که به قول خودش ظرف زبان مورد نظر است_قرار دهد،می تواند خائنانه ترین کار ممکن به حساب بیاید،چه لزومی دارد که این شخص،قوی بودن عملکرد صدا و سیمای ایران را به این نکته منوط کند که: “دیوار خانه ها را در برابر زبان رسمی به صورتی ویران نماید که بچه وقتی صبح از خواب برمی خیزد به زبان شیرین فارسی با پدر و مادرش احوالپرسی کند”.
3. روز ملت های در پرده، روز زبان های تحت ستم، روز به اتفاق یکدیگر ضد بودن بر علیه فرآیند تحقیر سازمان یافته ی انبوهی از موجودات بشری، روز مبارزه با نحوه ی تفکر زبانی “فرانسوی” وار در اکثریت کشورهای کثیرالمله، روز گریه بر استعدادهای تلف شده ی انسان هایی بسیار_که به دلیل ممنوعیت خواندن و نوشتن به زبان مادری،مجبور به ترک تحصیل می شوند و از طرف سیستم های نژادپرست، مغزهای کودن نام می گیرند… امروز 21 فوریه است،روز جهانی زبان مادری،روز مبارزه با انبوه “پان”ها،از پان عربیسم گرفته تا پان ترکیسم،از پان فارسیسم(پان ایرانیسم) گرفته تا نازیسم و فاشیسم و استالینیسم و …، روزی برای افتخار به ملتم که هیچ وقت “پان” نبود و هرگز به هیچ یک از “پان”ها یاری نرساند_و البته همواره قربانی “پان” بود، روزی برای دلخوش بودن مردمانی از نژادهای مختلف و رنگ های گوناگون فقط و فقط به یک روز خاص، روزی برای اینکه بیندیشیم که چرا “رسمی” تیستیم،چرا بشر دست دوم محسوب می شویم، چرا تا آن درجه به خودسانسوری عادتمان داده اند که اکثریتمان حتی این واقعیات را نیز انکار می کنیم،روزی برای تامل بر این که چرا حرف زدنمان و نوشتنمان و حتی اندیشیدنمان به یک زبان خاص می تواند یک کنش مجرمانه به حساب بیاید_و در عین حال چرا مجبوریم “رسمی” بنویسیم_و نه “غیر رسمی”_تا همشهریان و هم زبانانمان منظورمان را بهتر بفهمند،روزی که گذشته های تاریکمان را مرور کنیم که چگونه ما را بیگانه با زبانمان پرورش داده اند_در مدارس سیاهی که چه دور بودند از خانه های سفیدمان…
روزی که_از فرط استبداد_باید دست به دامن به اصطلاح خدایمان بشویم تا کرمانشاهمان را به ما برگرداند،لرستانمان را،چهارمحالمان را …روز هرچه بیشتر رسا کردن فریادهای بلند “مرگ بر ایران”مان، روزی که داغ چرایی تجزیه طلب بودن و فارسی زبان نبودنمان را یک بار دیگر بر دل دژخیمان نژادپرست بنهیم، روزی که همه با هم فریاد برآوریم که چرا کودکانمان را از آموزش به زبان مادری محروم می کنید، مگر غیر از آن است که زبانتان_هنوز که هنوز است و پس از 1400 سال_لبریز از واژه های عربی است؟ مگر غیر از این است که جز با سرنیزه هیچ وقت نتوانسته اید که زبان مادری اقلیتی کمتر از 35% جمعیت این کشور را به صورت این سرزمین قالب کنید؟ تا به کی می خواهید هویت اصلی “کوردی” این کشور را به فراموشی بسپارید؟ آیا تلنگر محتمل تکرار قریب الوقوع تجربه ی تجزیه ی یوگسلاوی در خاورمیانه، به راستی شما را بیدار نکرده است؟ …روز و شب در رسانه های بی ارزش و قدرتمندتان(از صدا و سیما گرفته تا VOAPNN و BBCPersian) ذهن مردم را با اغراق در ارائه ی مسائل و اخبار تاریخی به مانند زیر آب رفتن احتمالی آرامگاه کوروش و خطر سد سیوند فارس و مقبره های موجود در دشت سیوند و بخصوص این مورد واپسین،کتیبه های هخامنشی امانت گرفته شده توسط دانشگاه شیکاگو،پر می کنید ولی وقتی وبلاگ نویس ساده ای چند بار تماس بگیرد،ایمیل بزند و مدرک ارائه کند که یا ایها المومنون! پسر هاشمی رفسنجانی کار فلان قلعه ی تاریخی اشنویه را یکسره کرده است،دیگر به شما ربطی ندارد،اصلاً تمدن بیگانه به شما چه؟ اگر باستان شناسان بیگانه را به گنجینه ی زیویه ی سقز3 هزارساله گسیل می کنند و به ازای نابودی هر کتیبه ی مادی،به آنها پاداش های هنگفت می دهند تا به خیال خود عملیات “ماد زدایی”شان را تکمیل کنند،به راستی به شما چه ارتباطی دارد؟ اگر همان باستان شناسان مزدور بارها و بارها برای شکستن سنگ قبر بسیار پهن و مستحکم “دیااکو”_که در نزدیکی یکی از روستاهای منطقه ی “خورخوره”ی شهرستان سقز و در دامنه ی شرقی کوه چهل چشمه و در یک غار تنگ قرار دارد_و دست یافتن به گنجینه ها و کتیبه های احتمالی پنهان شده در مقبره،اجیر می شوند،چه لزومی دارد که این اخبار توسط شما اطلاع رسانی گردد؟ چه لزومی دارد که به مردم بگویید که بدون اجازه ی نیروهای امنیتی هر فردی که وارد آن محوطه ی خاص گردد،سرنوشتشش با کرام الکاتبین است؟ نازیست های نژادپرست ایرانی! به راستی تا به کی می خواهید وجود “کرد”باستانی را در این سرزمین انکار کنید؟ …مگر شما که هستید که زبان شیرینتان چه باشد؟ بترسید از روزی که ورق برگردد و “آریا” و “نوروز” را با نام کرد مترادف بدانند نه ایران،چه نزدیک است آن روز…

نگاشته شده توسط: مفسر | شنبه, فوریه 20, 2010

افزایش احتمال حمله ی نظامی به ایران

1. در آخرین گزارش ارائه شده از سوی آژانس بین المللی انرژی هسته ای در مورد برنامه ی هسته ای جمهوری اسلامی ایران، به خوبی اثر پررنگ تصمیم اخیر ایران_مبنی بر غنی سازی با غلظت حداقل 20%_مشاهده می شود،ما در این سند جامع شاهد تغییر لحن محسوس آژانس در قبال چیستی و چرایی برنامه ی هسته ای ایران هستیم؛دیگر از فقدان دلیل برای اثبات نظامی بودن آن حرفی به میان نمی آید،و بلکه احتمال “ارتباط برنامه ی هسته ای با جاه طلبی های موشکی ایران” بررسی می گردد.

چند روز قبل_و البته به موازات تغییر سوی لحن بیانیه های آژانس از موضع “گلایه های مستمر از تندروی غرب در برابر ایران” به “اشاره ی بی پرده به نیمه ی خالی لیوان برنامه ی هسته ای ایران”_کنفرانس مطبوعاتی محمود احمدی نژاد،رئیس جمهوری اسلامی ایران با حضور خبرنگاران چند رسانه ی دستچین شده ی داخلی و خارجی،در نهاد ریاست جمهوری برگزار گردید. عجیب نبود که احمدی نژاد در واکنشی نامحسوس به سخنان اخیر سعودالفیصل،وزیر امور خارجه ی عربستان سعودی_مبنی بر انتقاد تلویحی از تشدید تحریم ها و ضرورت برخورد فوری تر با برنامه ی هسته ای ایران از طریق طرح هایی کوتاه و کوبنده_تلویحاً کشورهای عرب حوزه ی خلیج فارس_و شاید به صورت جدی تر،عربستان_را به برخورد نظامی تهدید کند؛نکته ای که حتی از چشم مفسر بی بی سی فارسی در برنامه ی رادیویی چشم انداز بامدادی 30 بهمن 88 پنهان نمانده است.

2. بار دیگر_و پس از 3 سال خاموشی_زمزمه هایی جدی مبنی بر رایزنی های گسترده ی پشت پرده ی اسرائیل با ایالات متحده با هدف جلب رضایت این ابرقدرت برای بمباران گسترده ی موشکی و هوایی_و احیاناً اشغال زمینی_ایران،شنیده می شود،امکان دارد که به مانند چند سال گذشته این قضایا را صرفاً یک تهدید توخالی محسوب بنماییم و در تصمیم گیری دچار اشتباه شویم. بر کسی پوشیده نیست که جرج واکر بوش،رئیس جمهور پیشین آمریکا،حداقل در دو سال مانده به پایان دوران ریاستش بر کاخ سفید،تا آستانه ی صدور دستور حمله به مراکز هسته ای ایران پیش رفت؛و البته دیدیم که با نقش آفرینی فاکتورهای متعددی در داستان_از جمله اجرای تاکتیک زیرکانه ی فرار به جلو از سوی ایران با اعمالی از قبیل پیش آوردن عمدی جنگ اخیر حزب الله لبنان با اسرائیل،وانمود کردن به وجود جو انتخاباتی آزاد و سالم در داخل کشور و امکان بر سر کار نبودن پرزیدنت سیب زمینی در دوره ی دوم ریاست جمهوری و همچنین پیش آمدن ناخواسته ی بحران بزرگ اقتصادی در غرب_و بخصوص آمریکا؛خوشبختانه در آن مقطع،این عمل اشتباه صورت نگرفت. هرچند که به نظر می رسد که آغاز جنگی که وقوع احتمالی اش قبل از رخ دادن قضایای پس از انتخابات ریاست جمهوری اخیر یک اشتباه مسلم می بود،در حال حاضر یک “باید” است.

مفسر روزنامه ی نیویورک تایمز در شماره ی منتشرشده در تاریخ 19 فوریه 2009، با کم اثر نامیدن تحریم های سه گانه ی اقتصادی-سیاسی صورت گرفته تاکنون در قبال ایران،ائتلاف کشورهای غربی را با این چالش جدی روبه رو می سازد که:”آیا زمانی که حتی روسیه نیز احساس خطر نموده است،هنگام عمل نیست؟” به نظر من در مورد چین تکلیف روشن است،دارای رشد اقتصادی حیرت انگیز و البته یکی از بزرگترین شرکای اقتصادی ایران؛و اتفاقاً مانع اصلی تصویب تحریم های دوره ی چهارم بر علیه جمهوری اسلامی،مانعی که این بار_برخلاف گذشته_صراحتاً اعلام کرده است که تحت هیچ شرایطی زیربار تحریم های جدید نخواهد رفت، شاید پرسش جالب در این نکته نهفته باشد که آیا دولتمردان چین از این واقعیت آگاهی دارند که این تصمیم،غرب را_بیش از پیش_به سوی تهاجم نظامی به ایران سوق خواهد داد؟

3. در این میان بررسی مواضع اپوزوسیون چندملیتی مقیم خارج از کشور_در رابطه با این قضایا،می تواند آموزنده باشد، صدای فریب به اتفاق پان ایرانیست های نژادپرست درآمده است،از شاهزاده رضا پهلوی در تبعید گرفته تا “کوروش زعیم”ی که نه مقیم خارج از کشور و بلکه ساکن همین تهران خودمان است؛ از مهاجرانی دوآتشه ی ضد صدای آمریکای “چفیه توصیه کن” گرفته تا “عبدالکریم سروش”ی که هنوز هم بر سر معنای روشنفکر دینی سقسطه می کند و البته هربار بیش از پیش پای عقل خلاقش را_تعمداً_در گل گذشته ی دردناکش فرو می برد …همه نگرانند از حمله ی نظامی به ایران و عواقب دردناک آن(از دید آنها) …ترسی بزرگ از تجزیه ی کشوری تاریخی با تمدنی کهن پس از حمله ی نظامی احتمالی غرب! می دانند که درصد همزبانانشان در ایران شاید به 35 نیز نرسد و البته از این واقعیت نیز همیشه فراری بوده اند که ملیت های ایران شاید در حال حاضر همه در قالب یک کشور جمع شده باشند ولی از نظر فکری دیرمدتیست که از یکدیگر جدا به حساب می آیند و عملاً تجزیه شده اند، و به راستی کیست که نداند که سهم اصلی در فرآیند تجزیه ی یک کشور متعلق به میزان پیشروی موج تجزیه ی فرهنگی و فکری مردمانش است؟

یکی از اپوزوسیون های پرنفوذ بلوچ ایران(جنبش مقاومت مردمی ایران_جندالله) نیز به تازگی شکست مذاکرات با چند مقام رده متوسط جمهوری اسلامی ایران_بر سر مسائلی که از سوی این گروه ذکر نگردید، را اعلام نموده است،در سوی دیگر جغرافیای ایران نیز_به غیر از حزب دموکرات کردستان و سازمان انقلابی کومله(شاخه ی عبدالله مهتدی)_بقیه ی احزاب کردستانی،علناً و از همان ابتدای کار امکان هرگونه تغییر در رفتار نظام اسلامی از طریق تداوم حرکت جنبش سبز را منتفی دانسته اند؛هرچند که در بررسی رفتاری دو حزب یادشده نباید آن دو را در یک ردیف قرار داد،مورد اول هنوز بر عقیده ی خود مصر است و البته یاران دکتر مهتدی با فراز و نشیب بیشتر و اصرار کمتری بر مواضع خویش ظاهر شده اند.   

نگاشته شده توسط: مفسر | جمعه, فوریه 5, 2010

من ندا هستم…

دور از انتظار نبود که سناریوسازان کودتاگر، فرآیند گام به گام دروغ پردازی را تا آنجا پیش ببرند که پس از انبوه جنایت های انجام شده_و خصوصاً پس از آن همه گزارش های دروغین پخش شده از بخش های خبری متعدد صدا و سیما در چند ماه گذشته درباره ی مرگ تعداد بسیاری از کشته شدگان حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری، این بار نه از زبان یک مقام نظامی و بلکه از زبان یک متهم و به دستور یک به اصطلاح قاضی،قتل ندا آقاسلطان را لوث نمایند،از انکار سخن نمی گویم که روایت 20.30_در تاریخ چهارشنبه 15 بهمن_از دادگاه چهارم متهمان حوادث عاشورای 88 در تهران،نه تنها یک انکار ساده نبود بلکه_به نظر من_می تواند آغاز یک فرآیند جدید و سنگین تهمت پردازی درباره ی کل جریان معترض به نظام_در آستانه ی سی و یکمین سالگرد پیروزی انقلاب 1357_باشد؛ در این گیر و دار و در حالی که فشار،فیلترینگ،بگیر و ببند و در یک کلمه “اختناق آهنین” به اوج خود رسیده است در چند هفته ی گذشته به خوبی شاهد تبلور واقعیت تلخ بدون رهبر بودن جنبش سبز در سخنان کاندیداهای معترض به نتایج انتخابات بودیم، من به راستی متاسفم که فردی به مانند مهدی کروبی از ذخیره ی ارزشمند محبوبیت به دست آمده پس از انتخابات به راحتی می گذرد و به جای عامل اصلی،دبیر شورای نگهبان را آماج حملاتش قرار می دهد،به سختی می توانم قبول کنم که این یک کار تاکتیکی بوده باشد؛ کروبی می توانست به جای این که از آیت الله خامنه ای با عنوان استوانه ی وحدت یاد نماید،لااقل به مانند بیانیه های گذشته در مورد وی سکوت کند و یا کنایه ای غیرمستقیم را نثارش نماید، چه لزومی بود به این خودشیرینی و عبارات خفت آمیز؟! از مهندس که انتظار چندانی نیست،میرحسین است دیگر! بارها ثابت کرده است که قابلیت همراهی قاطع با محبوبیت بادآورده ی روزهای قبل از انتخابات را ندارد، ولی افسوس از شیخ اصلاح طلب که نمی داند با چنین سخنانی تیشه بر محبوبیت ذره به ذره ی به دست آورده اش در روزهای بعد از انتخابات می زند…

“من ندا هستم!” …یکی از دختران متهم حاضر در دادگاه_که متاسفانه جو مبتنی بر دموکراسی موجود در دادگاه وحشت آور انقلاب تهران اجازه ی دانستن نامش را به ما بییندگان نداد، پس از وصف کوتاه رابطه اش با یک دیپلمات سفارت آلمان در تهران_که باز نامش برده نشد،به یکباره ما را به دو ماه قبل از انتخابات و داستان اهدای تعداد انبوهی دستبند سبز توسط فرد یادشده به وی، بازگشت می دهد؛ سپس رئیس محکمه_که در این قسمت از سناریو نتوانست نقشش را به خوبی بازی کند_ در حرکتی غیرحرفه ای_بلافاصله_از وی می پرسد که آیا روی دستبندها چیزی نوشته شده بود و یا نه؟ جواب می آید که:”I am Neda!” …من به راستی نمی دانم که آیا هیچ گونه اتاق فکری در محافل این حاکمان نابخرد وجود ندارد که به ایشان بگوید که هرگونه انکار ماجرای “ندا آقاسلطان”ی که خود به خود به نماد جنبش تبدیل شده است_حال در هر قالب و با هر نوشتاری که می خواهد باشد،در نهایت به ضررشان تمام خواهد شد؟ واقعاً به غیر از مجذوبان آستان ولایت چه کسی می توانند باور کند که دیپلمات یک کشور خارجی،نام دختر نگون بختی_که کلیپ ویدیویی کشته شدنش از داستان زندگی واقعی ما،بسی واقعی تر است_را نه تنها می داند بلکه_بر طبق آن روایت دروغین_دولت متبوعش از آن بهره برداری تبلیغاتی نیز نموده است؟!

نگاشته شده توسط: مفسر | یکشنبه, ژانویه 31, 2010

چند نكته

در اين مقطع زماني،توقف فعاليت شارنيوز برايم دردناك ترين خبر ممكن بود، هرچند كه مي دانم كه يكي از يادداشت هايم بر فشار بر اين دوستان_از سوي برخي افراد معلوم الحال_افزوده بود، ولي به هرحال به نظرم عامل اصلي در تشديد فشار را مي توان به روزهاي انتخابات دهم رياست جمهوري مربوط دانست، به نظر من حتي اگر اين وب سايت_در آينده اي نه چندان نزديك_دوباره آغاز به كار نمايد بسيار بعيد است كه با ريتم و شور گذشته ظاهر شود؛شايد خودسانسوري ها بيش از اين تشديد شود؛ يادداشتي را در زمينه ي تاثير شگرف شارنيوز بر جو رسانه اي سقز در دست تهيه دارم.
در وبلاگ دكتر فاتح مطلبي را مبني بر دست به عصا راه رفتن ايشان در يادداشت هاي قبلي به دليل وضعيت شارنيوزي هاي ميزبان وبلاگستان خواندم، لذت بردم و البته بر خودم افسوس خوردم كه چرا من هيچ وقت اين پروا را نداشته ام؛ شايد آنقدر سرگرم بوده ام كه از ياد برده ام كه وبلاگستان ميزبان مطالبم بوده است و قطعاً بخشي از مسئوليتش را در پيشگاه نهادهاي امنيتي به دوش مي كشد؛ …به هرحال! از هرچه بگذريم سخن دوست خوش تر است …بر سر سوران بلاگ چه آمده است؟ آيا مسير اين وب سايت عوض گرديده است؟ چرا اسم آن تغيير كرده است؟ اصلاً رسالت سوران بلاگ چه بود؟ …و چه شد؟ برگشت مي زنم به روزهاي نه چندان دوري كه برخي اينجا را با خانه ي خاله اشتباه گرفته بودند و آمدند و تا توانستند فحاشي كردند و سپس وقتي_پس از مدت ها_در مقام پاسخگويي برآمدم، به بلاگفاي نگون بخت گزارش تخلف دادند و سپس در وبلاگ هاي زنجيره اي شان فرياد برآوردند كه وبلاگ فلاني اينجوري شده؛ كي بود؟ كي بود؟ من نبودم…! از همان روزها بود كه به فكر وب سايت مستقل براي وب نوشت افتادم،موقتاً آرشيو سوران بلاگ_كه اگر Cach گوگل نبود بايد دست از اين وبلاگ نيز_به مانند چند وبلاگ گذشته_مي شستم!_را در يك دامنه وردپرس_كه مدت ها پيش رزرو نموده بودم_به صورت كامل بارگذاري نمودم،ولي نشاني soranblog.wordpress.com هيچ گاه به وبلاگستان اضافه نگرديد،نمي خواهم زياد به جزئيات اين مساله بپردازم ولي به هر حال شايد قضاوت در مورد اتفاقاتي كه در آن برهه افتاد نياز به آگاهي افزون تري داشته باشد،انكار نمي كنم كه هم برخي دوستان در شارنيوز قول هاي سرخرمن دادند و هم من_عجولانه_از وبلاگستان درخواست لغو عضويت نمودم،كاري كه حتي الان نيز تصور مي كنم كه در آن برهه ي زماني درست ترين تصميم ممكن بوده است؛ اين را نيز انكار نمي كنم كه انجام آن كار بيش از اين كه معلول دليل بوده باشد، كنشي بود در جهت بهبود عملكرد كلي وبلاگ… رسيديم و رسيديم و رسيديم به يك خانه ي كوچك در حرفه اي ترين سرويس دهنده ي وبلاگ دنيا،وردپرس؛هرچند كه هميشه به آن مي انديشيدم ولي هنوز كاملاً به ترك عالم وبلاگ نويسي مجاب نگرديده بودم، به همين دليل قول هايي دادم_از جمله افتتاح بخش هاي كردي لاتين و آرامي سوران بلاگ در آينده اي نزديك در وبلاگ هايي مجزا و …؛ ديري نگذشت كه احساسي عجيب به تمامي وجودم رسوخ نمود؛ اگر به راحتي وبلاگ ها را مي بندند چرا مدام از اين خانه به ان خانه مي روم؟ چرا داراي يك وب سايت نيستم؟ و ده ها چراي ديگر… همان زمان يك دوست خيرخواهانه اين هشدار را داد كه دل به “سوران بلاگ دات كام” نبندم …”در همان ماه اول فيلتر خواهد شد”،و من_باز عجولانه_با خنده به وي نگريستم،گفتم كه وبلاگ اولي كه با شكايت چند فاشيست به محاق رفت اين را ديگر خداي نگهدار است! آن دوست با من شرط بست كه دليل فيلترينگ توسط بلاگفا نه انبوه شكايت ها و بلكه امر ديگري بوده است،و به نظرم عجيب نبود كه هيچ كداممان شرط را برنده نشديم. چرا كه در جريان چند نامه نگاري اينترنتي با عليرضا شيرازي،مديريت بلاگفا، برايم روشن شد كه عامل اصلي را با فرعي اشتباه گرفته بودم، هرچند كه حدسم مبني بر داده شدن گزارش تخلف هاي فراوان درچند هفته ي پاياني عمر وبلاگ بلاگفا، كاملاً درست از آب درآمده بود، ولي؛
نقل قول از پلسخ عليرضا شيرازي به ايميل ارسالي بنده:
“…دوست من وبلاگ شما به دستور مراجع قضائی (مرکز بررسی جرایم سایبری) مسدود شده است. کار خاصی توسط ما بر نمی آید جز اینکه بتوانیم درخواست رفع مسدودی شما را برای این مرکز ارسال کنیم . اگر تمایل به چنین کاری دارید میتوانید بک مطلب رسمی خطاب به مرجع قضایی (همراه با نامتان ) بنویسد تا ما برای ایشان ارسال کنیم…”

…عمر وب سايت_در ايران_به دو سه هفته نرسيد و باز فيلترينگ دامنش را گرفت،حتي فرصت نشد كه در يك يادداشت از آن استاد بزرگواري كه در آغازبه كار وب سايت اساسي ترين كمك ها را به من نموده بود_و اگر نبود هراس از وضعيت امنيتي آينده اش به خاطر اين كار، قطعاً اسم نازنينش را مي بردم_يك تشكر كوچك بنمايم،ديگر اين هم بماند كه فروتني و خاكي بودن اين آدم بارها به من درس زندگي داده است،هر چند كه گاه تندترين نقدها را نيز نثار عقايدش نموده ام …كجا بوديم؟ مي گويند اوضاع مملكت تغيير كرده است،سران اصلاحات شل تر شده اند،راجع به همه ي اين حوادث مطلب دارم و قطعاً منتشر خواهد شد …و اما چند نكته راجع به ساختار وب سايت؛ در درجه ي اول بايد يادآوري نمايم كه بنا به برخي دلايل گشايش بخش كردي در وب سايت سوران بلاگ “فعلاً” مقدور نيست،در يكي از يادداشت هاي آينده اين نكته را بيشتر خواهم شكافت، نكته ي ديگر در مورد شعار وب سايت كه در صفحه ي ابتدايي قيد گرديده است:‌”به تعالي مي نگريم …بدون سانسور!” …منظور از اين شعار چيست؟ از اين پس در بخش نظرات اين وب سايت_به مانند گذشته(ولي با غلظت بيشتر!)_همه ي گرايش هاي فكري حق جولان دارند،مي خواهيد عملكرد هر كسي را كه مي خواهيد بيرون بكشيد و اعلان نماييد؛هيچ مانعي وجود ندارد،تنها خط قرمز استفاده از الفاظ ركيك است،كه البته در آن صورت نيز كامنت سانسور نخواهد شد_و بلكه جاي الفاظ ناشايست با عبارت “…” جايگزين خواهد شد؛البته من نيز تصميم گرفته ام كه به جز در مواقع ضرورت وارد بحث ها نشوم …”سوران بلاگ دات كام” دوباره در وبلاگستان سقز حضور دارد،و اين بار براي عبور از فيلترينگ با آدرسي غير از آدرس اصلي دات كام،كليه ي نظرات داده شده در اين وب نوشت،عيناً در آدرس اصلي وب سايت(علاوه بر نظرات داده شده در خود آن وب سايت) كپي خواهد گرديد،اگر احياناً خداي نخواسته هوس كرديد اينجا را لينك كنيد آدرس اصلي و دات كام را پيوند نماييد و نه نشاني اين وب نوشت؛ اينجا يك پل است براي خوانندگان وب سايت در داخل ايران و نه بيشتر…
دوستان! …بياييد به حذف يكديگر نينديشيم،ضرورت وجود همه ي صداها را درك كنيم، همديگر را نقد كنيم_نقدي كمونيست وار؛ و از ياد نبريم كه هر نقد پنجره ايست رو به يك روشنايي…بياييد به حذف،به فيلتر كردن عقايد همديگر نينديشيم…هرچند كه بايد اعتراف نمود كه فيلتر كردن يك ننگ است و فيلتر شدن يك افتخار… “سوران بلاگ دات كام” همچنان در فضاي رسانه اي سقز حضور دارد؛به تعالي مي انديشد …و البته بدون سانسور!

نگاشته شده توسط: مفسر | یکشنبه, ژانویه 3, 2010

اندكي تا آغاز فروغ…

وجه مشترک شاعران موقعیت تراژیک ویژه ای است که انسان معاصر دچار و گرفتار آن بوده است. به نظر من شاعران با هر تفكر،از هر نژاد و در هرکجا که هستند زاده ی اضطراب جهانند،اینان همگي در اوضاع و احوال و زمان و مکانی زیسته اند و شعر سروده اند که از تناقض های عمیق و دردناک و ویرانگری در رنج بوده است. این دوران خود محک و میزان تعیین کننده ای برای توازن و تعادل حق فردی و جمعی را بازشناسانده است، آشکار کرده است که اولویت بخشیدن به یکی به ازای نادیده انگاشتن دیگری چه آسیب های فرهنگی و روان شناختی و اجتماعی و تاریخی بزرگي به انسان وارد آورده است.

پانزدهم دی ماه مصادف است با هفتاد و پنجمین سالگرد تولد پری کوچک غمگین شعر معاصر فارسي زبان ایران و هفدهم بهمن ماه برابر  با چهل و سومین سالگرد مرگ آن بلند ترین و آن کشیده ترین شعله ای که راز منور شهادت یک شمع را خوب می دانست؛ “فروغ”! که سخنش از “پچ پچ تر سانی در ظلمت” نبود و از “روز و پنجره های باز” می سرود، گرچه می گفت”من از نهایت شب حرف می زنم،من از نهایت تاریکی،و از نهایت شب حرف می زنم” اما از همین خواستگاه می خواست که: “اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور، و یک دریچه که از آن،به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.”

آن چه او از جهان_به خوانندگانش_خبر می داد عبارت از”ترس بود و غرابت تنهایی”،او از اضطراب جهان سخن مي گفت و آن چه كه برای این جهان دوست مي داشت در عين همین آیه ی تاریکی،رفتن به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی بود:

“همه می ترسند

همه می ترسند اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم”

و يا:

“همه ی هستی من آیه ی تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد”

مي توان به راحتي مشاهده نمود كه فرخزاد در اشعارش بيشتر از تغيير اوضاع به تغييردهنده ي اوضاع و قهرمان قصه مي انديشد، از ديدگاه من يكي از دلايل اين تمايل نيرومند، زندگي عاطفي ناموفق فروغ در دوران كودكي و نوجواني و علي الخصوص جدايي اش از پرويز شاپور است،شكستي كه اثرات رواني اش_كه بخصوص در دفتر پاياني اشعارش به شدت خودنمايي مي كند_به اندازه اي پردامنه و وسيع بود كه حتي روابط جنسي نامشروع با ابراهيم گلستان نتوانست مرهمي بر آن باشد؛ نبايد از ياد برد كه با وجود همه ي احساساتي كه از زندگي جنسي پرآشوبش به متن اشعارش وارد نموده است،فروغ را نمي توان يك شاعر جنسي محور لقب داد، او همان دختر زيباييست كه همواره رازگشایی از جهان مضطرب را بر عهده ی کسانی مي دانست که بی آن که بخواهد از آنان شهید و قهرمان بسازد شهید و قهرمان و در يك كلام اسطوره باشند، زاده ی اضطراب جهان باشند…

“در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان بپرسند که چه باید کرد.”

رشد و تاثیر سرطانی سیاست “نواله ی ناگزیر” جهان سومی بودن است که با محاق به ستوه آورنده ی دیگر حیثیات و مسائل انسانی همراه می گردد. در این میانه هر شاعری که شعر زمان خود را بسراید مجبور به سیاسی شدن است که گاه تا مرز تعیین جوهر شعر او_به عنوان شعر مبارزه_پیش می رود(به مانند احمد شاملو) و گاه تا مرز سياست زدايي از تفكرش پيش مي رود(به مانند سهراب سپهري)؛ در زمانه ي ما شاعر در میانه ی گفتاری می زید که چه از زندگي بسراید و چه از مرگ یا فقر، باز “سیاسی” سروده است؛ و آن گاه است كه:

“در آستانه ی پریده رنگ

و این غروب بارورشده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان

صبور،سنگین،سرگردان

فرمان ایست داد؟”

زیستن در همه ی حیثیت های انسانی انسان معاصر و آزمودن تجربه های انسان محور و کوشش و پژوهشی سترگ برای شناخت و بازآفرینی این هستی از تجربه ی فروغ دوست داشتني صدایی خواست که می ماند چرا که او رفتنی بودن پرنده را فهمیده بود و پرواز را هميشه در ياد داشت.

تکامل درون شناختي اش،فروغ را در مقام گوینده قرار می دهد و دقيقاً همين جاست كه ما را مخاطب خود می یابد و می گوید:”ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” اما این ایمان_که با اقراری نيرومند به عناصر اولیه ی هویتش  آغاز می شود؛”و این منم،زنی تنها،در آستانه ی فصلی سرد”_رفته رفته آن چنان به شهودی همه جانبه تبدیل می شود که گویی همزمان حضور تاریخی شاعر را در یک هویت جوشان و سیال اما به غايت ماندگار جاری می سازد:

“سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه ی تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوریست که آن را آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند.”

1. حاضر بودید تا_به زعم خودتان_آن اندک آبرویتان نرود ولی ارزش و اعتبار کل مناطق کردنشین غیر مکریان(موکریان) را به چوب حراج بزنید،در کمال وقاحت و بی شرمی دو استان پرافتخار کرمانشاه و کردستان را “وحشی” نامیدید(اشاره به کامنت “کمال”)و ساکنانش را افرادی خائن به ملت کرد خطاب کردید؛ انسان به راستی تعجب می کند، از یک طرف وقتی پایش برسد نوای ضدیتتان با شهر زیبای مرحوم قاضی محمد(مهاباد) گوش فلک را کر می کند و از طرف دیگر حرمت سقز چندهزارساله_و به قول ماموستا حسن صلاح سوران “گه وره شاري شا دياكو “_را می شکنید، به سقز بسنده نکردید و به سنندج خونین(سنه ی خویناوی) توهین کردید، موجودیت کلانشهر کرمانشاه را زیر سوال بردید و آن گاه هم که از فحاشی خسته شدید،به آن چه که استراتژی سکوت نامیدید روی آوردید و به من خرده گرفتید كه چرا جواب تك تك كامنت ها را مي دهم_و عجیب این بود که نه تنها منتظر پاسخ نمی ماندید بلکه بلافاصله جواب می دادید که با هدف ازدیاد خواننده و بازدید این کار را انجام می دهم؛ و يا بنده را متهم مي كردید كه با نام هاي مستعار در يادداشت نظر داده ام ؛و اتفاقاً باز هم بلافاصله اين را مي گفتید كه اين كار را می کنم تا نظردهندگان را به جان هم بيندازم.

من که سهلم،نسبت به پدر و مادر و بستگانم الفاظ رکیک و ناموسی به کار بردید(کامنت های با این مضمون حذف گردیده است)، از جو مبتنی بر آزادی بیان موجود در بخش نظرات “سوران بلاگ” سوءاستفاده کردید و همه را به باد فحش گرفتید،دقیقه به دقیقه کامنت گذاشتید(اشاره به چند وبلاگ نویس بوکانی) و منتظر آن بودید تا کامنت هایتان را حذف کنم تا نوای “سانسور چرا؟”یتان همه را کر کند، دست مریزاد دوستان عزیز! این بود جواب یک نقد مستند؟ این بود آن فرهنگی که خواستید به رخ همه بکشید؟ این بود فرهنگ خیره کننده ی”بووکی سووری موکریان”تان که روح فاشیسم و شهرپرستی وحشتناک ساکنانش،خواب خوش را حتی از خدا هم ربوده است؟ من واقعاً نمی دانم که اگر آن معدود کامنت های مودبانه را از قسمت نظرات بر می داشتم دیگر باید با چه ادبیاتی در مورد یادداشت یادشده در این پست سخن می گفتم؛ به شخصه از یک نکته بسیار خرسندم،و آن این که خودتان با افکار و شیوه ی سخن گفتنتان حرف های مرا اثبات نمودید،چرا به گونه ای رفتار نکردید تا من شرمنده ی فرهنگتان شوم و کلمه ی “بی فرهنگ” را در توصیف شهرتان حذف کنم؟ بی فرهنگی تا به کی؟

برخی نوک تیز نقدشان را به سوی من می چرخانند و از لزوم نوشته نشدن چنین یادداشت هایی با هدف خدشه دار نشدن وحدت کردزبانان ایران سخن می رانند؛ وبلاگ نویسی آمده است و با دیدی تا حدی عادلانه به مساله ی استان مکریان(موکریان) پرداخته است،در این میان چند واقعیت تلخ را در مورد چند شهر گفته است، یکی اکثراً از دهات آمده بودن اهالی شهر بوکان، دیگری خشونت کم سابقه ی موجود در شهر سقز و در نهایت غرور آزاردهنده ی برخی از اهالی مهاباد نسبت به اهالی شهرهای دیگر کردنشین …چه شده است؟ آیا پایه های وحدت پوشالیتان فرو ریخته است؟ آیا فکر نمی کنید که کاخ آمالتان از وحدت شیشه ای است و بسیار شکننده و ضعیف؟ و چرا ما کردزبانان ایران همواره به وحدت به عنوان سنگر فرار از مشکلات موجودمان نگاه می کنیم و نه یک نتیجه ی خودبخودی به دست آمده از نقدهای بدون تعارف رودررو؟ و آیا نمی دانیم که وحدت نتیجه ی مستقیم نقد است و نه “اجبار به اتحاد”؟ اگر سرپوش نهادن بر انبوه عقده های شهری و موهومات شهرپرستی اهالی یک شهر، کمک به “به اصطلاح وحدت” کردزبانان ایران است، الحق و الانصاف که من نه تنها طالب وحدت نیستم که به راستی تفرقه اندازم، به راستی آیا من نباید آن یادداشت را می نوشتم با این هدف که این کامنت ها داده نمی شد؟ و واقعاً اگر در یادداشت از الفاظ رکیک استفاده می کردم دیگر این گونه سخن نمی گفتم،ولی وقتی تعصب شهری و عقده های فروخفته و شهرپرستی به غایت فاشیستی در مردمی تا آنجا پیش می رود که فقط منتظر فرصت هستند تا آن را بیان کنند دیگر آیا خطایی را می توان متوجه نگارنده ی این سطور کرد؟ اندکی در جو موجود در بین دانشجویان بوکانی کشور از زابل و زاهدان گرفته تا تبریز و ارومیه دقت کنید، از یک طرف انسان تمایل دارد که به این همه دانشجوی کرد بوکانی_که به حق در بین شهرهای کردنشین دارای بیشترین دانشجو است_افتخار کند و به غیرکردها بگوید تا به شهری چنین پردانشجو غبطه بخورند، ولی اندکی نمی گذرد_و شاید بلافاصله_که بوی تهوع آور فاشیسم و شهرپرستی افراطی تا مرز خفه شدن رهایت نمی کند،چرا باید این گونه باشد؟

2. به راستی آیا این وضعیت نباید تغییر بکند؟ بیایید تا با هم عواملی را که باعث به وجود آمدن چنین وضعیتی در شهر بوکان شده است را ذکر،بررسی و موشکافی نماییم،برای داشتن دیدی عمیق درباره ی این مساله باید تاریخ بیست و چند ساله ی شهر بوکان را به صورت جدی موردتوجه قرار داد، این پرسش همواره ذهنم را به خود مشغول کرده است که در منطقه ی بوکان چه جاذبه ی بزرگی وجود داشته است که در بین دو مرکز جمعیتی سقز و مهاباد خود به یک مرکز جمعیتی تبدیل شده است، به نظر من وجود بازار دام پررونق در روستای 50 و 60 سال پیش بوکان_و حتی بسیار پررونق تر در شهر فعلی بوکان،وجود منبع آبی سرشار(اشاره به حوض بزرگ شهر بوکان) برای استفاده ی اهالی،دشت های حاصلخیز و البته فقدان طرح های جامع شهری برای کنترل قانونی ساخت و ساز مسکن باعث و بانی این رونق سریع بوده است،به صورتی که بسیاری از روستاییان ترغیب شدند که هم دارای مسکنی در روستای خودشان باشند و هم در اطراف جاده ی ترانزیتی که از بوکان عبور می کرد صاحب کاشانه ای شوند، در این میان شهرداریی وجود نداشته است تا نیازی به مجوز ساخت احساس شود،هرچند که افرادی که سال های پایانی دهه ی شصت و اوایل_و حتی اواخر_دهه ی هفتاد را به یاد می آورند به خوبی می دانند که به هر کس که در سقز و یا مهاباد مجوز ساخت مسکن را نمی دادند_و یا به دشواری می دادند_توصیه می شد که در بوکان زمینی بخرد زیرا مجوز ساختش یا به راحتی داده می شد و یا هزینه اش بسیار کم بود؛ به این معنی که شهرداری بوکان از همان روزهای ارتقای بوکان از دهستان به شهرستان(اندکی پس از سال 65)نیز_باز به دلیل نبود هیچ گونه طرح جامع شهری در مورد شهر بوکان تا سال 86_ نمی توانست و یا به عبارت بهتر نمی خواست سد راه ساخت و سازهای غیرقانونی گردد،معضلی که متاسفانه حتی در حال حاضر هم مشاهده می گردد.

به نظر من یکی از اساسی ترین مشکلات شهر بوکان_که بخش مهمی از وضعیت فوق را پدید آورده است_مشکل تک شخصیت هاست،به کرات در بسیاری از محافل فرهنگی و هنری و بعضاً سیاسی شاهد بوده ایم که سر بحث را باز کرده اند که خوب ما دکتر فلانی را داریم شما دارای چه شخصیتی هستید؟! متاسفانه در شهر بوکان به دلیل کمبود شخصیت های فرهنگی و خصوصاً سیاسی ما شاهد این هستیم که گاهاً برخی افراد نابخرد بحث های بیهوده ای را با همزبانان غیرهمشهریشان آغاز می نمایند که در این بحث ها تکیه ی اصلی بر این است که چند شخصیت به ظاهر مهم را به روی غیر بوکانی های نگون بخت بکوبند که بله ما این ها را داریم خوب هذا گوی و هذا میدان شما چه فرد مهمی را دارا هستید؟! در حقیقت این شیوه ی نگریستن به مسئله بسیار کودکانه و آمیخته با بی فرهنگی است و انسان را ناخودآگاه به تمسخر این اشخاص وادار می نماید، من نمی دانم که این اشخاص هیچ وقت به اطراف خود نگاه نکرده اند که تا به چه اندازه مدیون شخصیت های کرد غیربوکانی هستند؟ به عنوان مثال شهر خودم سقز را مثال می آورم؛باور کنید که من در کمتر محفلی شنیده ام و یا خوانده ام که مثلاً از صالح نیکبخت(وکیل زندانیان سیاسی)،بهروز فاتح(فیزیکدان)،خالد توکلی(جامعه شناس)،ملک الکلام مجدی(شاعر و از اولین مدرسان دارالفنون)،شهاب الدین شیخی(فعال حقوق بشر و روزنامه نگار) و …به عنوان سقزی نام ببرند در حالی که می دانیم که آن ها اهل سقز هستند؛آیا این ناشی از کمبود شخصیت است؟ و یا تکیه ی متعصبانه بر روی تک شخصیت ها و نام بردن از آن ها در هر کوی و برزن است که آمیخته به عقده بودن را می رساند، به دلیل پرهیز از طولانی شدن بیشتر مطلب،تمایل ندارم تا مثال های بیشتری بیاورم؛ از هژار و هیمن مهابادی گرفته تا سواره ایلخانی زاده ی تورجانی(سقزی) و ده ها شخصیت سقزی و مهابادی دیگر که نامشان هرروزه_و توسط برخی از وبلاگ نویس ها و قلم به دستان فاشیست بوکانی که متاسفانه تعدادشان کم هم نیست_به زور با نام بوکان مصادره می شود؛ و به راستی آیا این اعمالی از این دست نشان دهنده ی یک ضعف فرهنگی عمیق نیست؟

دو هفته ای می شود که در ایرانم،تقریباً به همه سر زدم،از دوستان شارنیوز گرفته_که هیچ کدامشان نمی دانستند که من مسئول سوران بلاگ هستم!_تا تقریباً تمام شهرهای کردنشین ،هنگامی که در حال نوشتن این بخش از یادداشت امروز بر سر مزار اسطوره ی تکرارنشدنی موسیقی کرد(حسن زیرک) بودم،چند لحظه با خود اندیشیدم که واقعاً آیا نباید تفسیر یک سری واقعیات را در مورد این شهر بنویسم با این هدف تا به اصطلاح ثابت کنم که به اتحاد ملت کرد اعتقاد دارم؟ بالاتر رفتم،خیلی بالاتر،از فراز “نالشکینه” به شهر نگریستم،احساس عجیبی داشتم،یاد روزهای دور افتادم،به سختی می توانم به خاطر بیاورم که سال های پایانی عمر مرحوم آیت الله خمینی بود که با مرحوم پدرم به مهاباد سفر کردیم،در راه بازگشت که به یک دلیل مدتی در بوکان توقف کردیم، این احساس مبهم به صورتی عجیب یادم مانده است که در همان هنگام هم حدس هایی می زدم که این مکان به زودی به سکونتگاه بزرگی تبدیل خواهد شد و در یک عبارت جای ترقیست،اینجا همان جاست و شهر هم همان شهر؛ آن زمان شهرشدنش را جشن می گرفت و الان باید برای خلا فرهنگی حاکم بر آن گریست، من به مهاباد عشق می ورزم شاید بیشتر از سقز! کوچه هایش،خیابان هایش و درخت هایش… و حتی انسان هایش؛ و همیشه افسوس خورده ام که بوکان هم می توانست مهاباد باشد،می توانست سقز باشد،می توانست مردمی وطن پرست داشته باشد نه شهرپرست؛آن روز که به اجبار همراه ابوی مرحوم در بوکان ماندیم،هیچ وقت فکر نمی کردم که باید روزی چنین یادداشتی با چنین مضمونی را بنگارم،افسوس از عمر رفته و افسوسی به مراتب شدیدتر بر جو مسموم فرهنگی فعلی در شهر بوکان؛ آیا به راستی امیدهایمان برای تغییر این وضعیت را به باید نسل آینده بسپاریم؟

3. تمایل دارم تا در این آخرین پاراگراف چند نکته ی ابهام آمیز را در مورد یادداشت مربوط به استان مکریان(موکریان)روشن نمایم؛ برخی کامنت دهندگان_به اشتباه_مرا به توهین به دکتر محمدقسیم عثمانی نماینده ی محترم شهرستان بوکان در دوره ی هشتم مجلس شورای اسلامی متهم نموده بودند،اشاره ی این عزیزان به یکی از بخش های یادداشت “استان مکریان(موکریان)و چند یادآوری؛فواید،زیان ها،امکان و عدم امکان” بود که در آن خطاب به یک وبلاگ_که در یک یادداشت در سال گذشته ی خورشیدی بحث مرکزیت استان مکریان(موکریان) را نه با اتکا به واقعیت های موجود و بلکه با تکیه بر امور کم ارزشی همچون آب و هوا،لهجه ی حرف زدن،کلاس شهری و … بررسی نموده بود_ سخنانی بیان شده بود، من به شدت تمایل دارم تا حساب شخصیت فرهیخته ای به مانند دکتر عثمانی و برخی وبلاگ نویس های فاشیست و شهرپرست از هم جدا نگاه داشته شود،همان گونه که بنده این کار را نموده ام و البته عملاً آن را نشان داده ام؛ درتقابل با نظرات دکتر عثمانی آن ها را نقد نموده ام ولی در هنگام روبروشدن با حرف های خنده داری از سوی وبلاگ نویس مذکور، از عبارت “نشر اراجیف” استفاده نموده ام.

در مورد مساله ی نبود هیچ گونه حاشیه شهر در اطراف شهر بوکان، برخی از دوستان کامنت دهنده منظور بنده را به خوبی متوجه نشده اند،حاشیه شهر یعنی محوطه ی مسکونی در اطراف شهر که در سرشماری های رسمی جزو شهر محسوب نمی شود،در مورد شهر بوکان به علت نبود طرح های جامع شهری در گذشته،تازه شهر بودن و نبود محدودیت برای هر گونه ساخت و ساز در گذشته،ما هیچ گونه محوطه ی مسکونی در اطراف شهر_که جزو محدوده ی شهر حساب نشود_را مشاهده نمی کنیم،حال اگر روستاهایی هم در نزدیکی شهر واقع شده باشند،به مانند الان می بینیم که به سرعت به محدوده ی شهر ضمیمه می گردند؛ ولی در شهرهایی به مانند سقز و مهاباد شاهد وجود حاشیه شهرهایی پرجمعیت هستیم که جزو شهرند ولی در سرشماری های رسمی جزو محدوده ی شهر محسوب نمی شوند؛لازم به تذکر است که یکی از دلایل فرهنگ شهری بسیار پایین در شهر بوکان همین نکته است که در مورد مناطق مسکونی غیر از محوطه ی اصلی شهر(منظور از محوطه ی اصلی شهر حدفاصل میدان فرمانداری و فلکه اسکندریه است که دارای قدمت مسکونیست و تازه شهر محسوب نمی شود)، زمان انتظار برای الحاق به محدوده ی قانونی شهر بسیار پایین و البته در بیشتر موارد صفر بوده است،ساخته اند و ساخته اند و ساخته اند… در حقیقت_با توجه به مطالب گفته شده_بیشتر از آن که بتوان بوکان را یک شهر بزرگ نامید باید آن را یک روستای بزرگ لقب داد،در این نکته ی مستند و واقعی_با توجه به مطالبی که گفتم_چه توهینی نهفته بود که زبان به فحاشی گشودید؟

معضل بسیجی،جاش و همراه با حکومت بودن هم که در شهر بوکان عیان تر از آن است که نیازی به توضیح بنده باشد، و اما موضوع 90% دهاتی بودن اهالی شهر بوکان؛ بنده به هیچ وجه نگفته ام که 90% بوکانی ها بی فرهنگ هستند_و البته هیچ فردی از جمله من حق چنین جسارتی را ندارد_بلکه عرض کردم که به این دلیل که تحقیقاً و به صورت مستند می دانیم که بسیار بیش از 90% اهالی شهر بوکان از دهات های اطراف به این شهر مهاجرت کرده اند، شاهد بی فرهنگی آن هم از نوع بسیار شدیدش در این شهر هستیم؛ به راستي منظور من چه بوده است؟ اگر “دهات” بد نيست چرا يك فرد دهاتي كه تازه به شهر آمده عامل بي فرهنگيست؟ متاسفانه در اين قضيه نقش تعيين كننده ي شهر بوكان و اهالي اصلي اش فراموش گردیده است،فرد دهاتي به شهر مي آيد و اصلاً در جو فرهنگي شهر حل مي شود،ولي آيا به راستي شهر بوكان توانسته است چنين نقشي را بازي نمايد؟ …به عبارت دقیق تر گفته ام كه دهاتي بودن 90% اهالي شهر بوكان عاملي بوده در شدت گرفتن بي فرهنگي و نه آن گونه كه برخی گفته اند ايجاد بي فرهنگی.

با کمال تاسف برای چندمین بار باید یادآوری نمود که در فضای فکری فعلی شهر بوکان،هیچ گونه عنصر فکری و تئوریک نیرومند به جز شهرپرستی افراطی و فاشیسم شهری لخت و بی پرده، مشاهده نمی گردد و اتفاقاً حرف من این است که برای جلوگیری از سرایت این جو مسموم به سایر شهرهای کردنشین(از جمله سقز و مهاباد)، باید با دقت و حوصله چرایی و چیستی این جو را بازشناسی،آسیب شناسی و تجزیه و تحلیل نمود(به نقش فرهیختگانی مانند دکتر عثمانی در این بخش باید توجه کافی گردد)و به صورتی شایسته با آن مبارزه نمود. …و اما باز هم سخن آخر؛ در طول تاریخ یکی از افتخارات نژاد کرد همواره  این بوده است که تجربه ی شهرپرستی افراطی(فاشیسم شهری) را دارا نبوده است، متاسفانه وضعیت فرهنگی فعلی شهر بوکان_در صورت عدم انجام فعالیتی در خور به منظور خنثی سازی این جو در حال و آینده_این صفحه ی افتخار این کهن ترین نژاد آریایی را لکه دار خواهد کرد؛ همنی باید…

نگاشته شده توسط: مفسر | یکشنبه, نوامبر 29, 2009

ما مانديم و اين زندان بزرگ؛منتظري هم رفت…

آن قدر حالم خراب است که ترجیح می دهم چیزی ننویسم،شاید در آینده ای نه چندان دور بتوان تبعات مرگ یکی از اپوزوسیون های نیرومند داخل کشور بر جنبش راه سبز مردم ایران(جرس) را برآورد نمود،تنها امیدواری ام این است که اختناق شدیدتر نشود هرچند که همه ی نشانه ها خبر از آینده ای دردناک می دهد…تنها بودی و تنها زیستی و تنها رفتی،چه می توانم در وصف تو بگویم غیر از تنها زیستن؟ هر گاه یاد آن قتل های لعنتی ۶۷ می افتم و آزادگیت در یک قدمی مقام ولایت مطلقه را در برابر چشمانم تصویر می کنم،ناخودآگاه بغض گلویم را می فشارد،جایزه ی حقوق بشر می گیری و حتی در آن زمان هم یاد زندانیان سیاسی را فراموش نمی کنی،آن هم چه کسی؟ فردی(احسان فتاحیان) از جنس مردمی که حتی بردن نامشان جرات می خواهد،تو آزاد شدی منتظری عزیز… ما را تنها گذاشتی با این همه درد،با این سال های طولانی سخت و شاید کوتاه مدت… از تو دلگیرم جناب آیت الله،این رسم همسفری نبود،به که شکایت برم که ایرانمان هنوز آن قدر فاشیست تشریف دارد که منتظری وار اندیشیدن را در هیچ جا از این مملکت نمی یابی، به که شکایت برم که هنوز تفکرت را تنها می یابم،چه فرقی می کند؟ سال ۶۷ همه به تو پشت کردند و الان هم کسی درس های سیاسی عملی تو را به درستی نیاموخته است، می گویند فردا عزای عمومی اعلام شده است،انگار کروبی و موسوی این کار را کرده اند،باز بغض گلویم را گرفته است،کروبی کیست؟ موسوی کیست؟ اصلاحات چیست؟ این چه اصلاحاتی بود که حسرت یک اعتراض مردانش به پایمال شدن حقت را بر دلمان گذاشت؟ درود بر تو بزرگ مرد که به همه ی ما همیشه درس با شرافت زیستن را دادی، درود بر تو که بحق رهبر معنوی جنبش سبز بودی،درود بر تو که حتی مرگت هم تاثیرگذار است بر سرنوشت این جنبش، درود بر تو که کینه ات را باز به دل دارند برخی ها…آزاده زندگی کردی و آزاده رفتی بزرگمرد،نوای اعتراضت هیچ گاه خاموش نشد،نمادی بودی برای مبارزه ی این ملت،چه شیعه،چه سنی،چه فارس،چه کرد… رفتنت در این روزهای سخت چه سخت است و بی تو از مبارزه و اپوزوسیون داخل کشور سخن گفتن چه دشوار… کاش “منتظری” ها بیشتر می بودند در این مملکت نگون بخت،به دنبال کلمه ی وداع با تو می گردم و زبان یاری ام نمی کند،گرفته ام و حتی تو یاری ام نمی کنی تا با تو وداع کنم…آسوده بخواب عزیزترین آیت الله،آسوده بخواب آقای منتظری…

با دانشحویان معترض همنوا می شویم و 16 آذر را به اصطلاح جشن می گیریم،از دانشجویان زندانی یاد می کنیم و البته شهدای دانشجو را تکریم وبزرگداشت،دانشجو بودن را دگربار می اندیشیم و البته دوران سیاه دانشجویی ما،این نسل سوخته ای که انقلاب کردیم،را به خاطر می آوریم،از سروش یاد می کنیم و موسوی و نقش اثرگذارشان در تصفیه ی عقیدتی دانشگاه ها در ابتدای دهه ی 60،یادی از خاتمی و سخن معروفش در بین همین دانشجوها و البته در تاریخی متفاوت(18 تیر 78) مبنی بر اراذل و اوباش بودن دانشجویان معترض، از دو بزرگمردی که حتی با آنکه می دانستند هو می شوند در آن بلوای سال 78 دانشگاه تهران در بین دانشجویان کوی ظاهر شدند(عبدالله نوری و عطاالله مهاجرانی)،از مصاحبه ی امروز مهدی کروبی با لوموند و سخنانش در مورد 16 آذر و نسبت آن با جنبش سبز،از بیانیه ی دیروز موسوی و بازگشتش به روزهای انتخابات دهم، …نمی دانم که چرا همه 16 آذر را روز دانشجو می نامند ولی من احساس می کنم که به روز دانشجو بودن بسیار نزدیک تر است تا روز دانشجو، روزی برای همه ی کسانی که حداقل یک روز از عمرشان را در دانشگاه گذرانده اند،چه فرقی می کند؟ امکان دارد که معترض امیرکبیر بوده باشیم و یا مطیع جعقر صادق،باور کنید فرقی ندارد،همه چیز در این مملکت سیاسیست، و در این میان دانشجو بودن از همه بیشتر،دانشجو ماندن از آن بیشتر و دانشجووار عمل کردن از همه ی آن ها افزون تر…

امروز تهران ناآرام بود، و همچنین شهرکرد،شیراز،تبریز،مشهد،اصفهان،همدان و چند شهر دیگر …و همچنین دل های کوچک و پرشمار بخش بزرگی از یک ملت که در خانه ها ماندند، کم نبودند افرادی از همین مردم که امروز دگربار به سرنوشت نهایی جنبش برپاشده در اعتراض به نتایج انتخابات دهم ریاست جمهوری اندیشیدند، که چه خواهد شد؟ آیا جنبش سبز قابلیت درافتادن با کل حاکمیت را دارد و یا نه؟ و اگر جواب مثبت است آیا می تواند این قابلیت را به فعلیت برساند و یا نه؟ …و توسط چه کسی؟ آیا وجود رهبر در بدنه ی این جنبش الزامی است و یا می توان به حرکت به شیوه ی فعلی آن ادامه داد؟ انسان هرچه در این مساله عمیق تر می شود پرسش های بیشتری خود را می نمایاند، می توان وجود پرسش های مهم تر در این قضیه را به ورود ناخودآگاه بحث به رابطه ی اپوزوسیون مقیم خارج کشور و جنبش سبز منوط دانست، در سوی دیگر داستان آیا_به گفته ی برخی ها_کل این ماجرا یک سناریوی دردناک است که گاه یاغیگری هاشمی را نیاز دارد(اشاره به سخنان چند روز پیش اکبر هاشمی رفسنجانی در جمع دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد) و گاه آمدن فائزه به میان تظاهرکنندگان(اشاره به حضور دختر هاشمی رفسنجانی در بین تجمع کنندگان امروز در واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد تهران) ، و گاه چشم فرو بستن همان هاشمی به روی خیلی چیزها(اشاره به حضور هاشمی رفسنجانی به همراه سید حسن خمینی در یکی از نماز جمعه های اخیر تهران به امامت مقام رهبری) و گاه بسیاری حوادث کوچک و بزرگ دیگر… به نظر من باید با ریزبینی تمام کل حوادث رخ داده پس از انتخابات را بارها مرور کرد و سپس در مورد موضعی که باید گرفته شود(از سوی هر شخص،حزب،گروه سیاسی و …)سخن گفت، مطمئناً کم نیستند افرادی که می خواهند دوباره مسیر یک جنبش مردمی را منحرف کنند،و یا جهت آن را به کلی تغییر دهند، و یا با کارهای غیرلازم سرعت حرکت آن را کند کنند،پرسشی که می خواهم مطرح کنم بسیار جدیست،”چه تضمین علمی و عملی وجود دارد که سه فردی که در حال حاضر سوار بر موج_با کمال تاسف_”بدون رهبر ماندن” جنبش شده اند،در باطن خائنین به جنبش نباشند؟” پرسش مهم تر را می توان با نگاهی متفاوت به این موضوع مطرح کرد، “آیا وضعیت به اندازه ای ایده آل و رویایی است که برای انجام یک کنش سیاسی و اجتماعی باید حتماً منتظر “تضمین” ها ماند؟”

در این گیر و دار مطالعه ی گوشه هایی از تفسیر چند هفته پیش تارنمای خبری-تحلیلی “جوان”(وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) و همراه با نقل قول هایی از چند شخصیت اصلاح طلب(که انگار بردن نامشان در روزنامه نگاری حرفه ای برای یک رسانه ی اصولگرا لازم نیست!)خالی از لطف نیست…”ما به جای دل بستن بی فایده به حرکت‌های کف خیابانی 13 آبان و 16 آذر، باید به فکر آن باشیم که روابط تخریب شده با نظام را احیا کنیم. حتی اگر شده در جلسات خصوصی عذرخواهی کنیم و با تأکید‌ بر طرح آقای هاشمی رفسنجانی (وحدت ملی) به سمتی برویم که بتوانیم در انتخابات آینده فعالانه شرکت کنیم.”
مفسر پایگاه خبری اینترنتی جوان سپس از قول همین عنصر مؤثر جبهه دوم خرداد_که در واکنش به این سؤال که کروبی و موسوی احتمالاً چنین روندی را نمی‌پذیرند، پاسخ داده است_می گوید: “کروبی که در این ماجرا جایگاه خاصی ندارد و زائده حرکت است. موسوی هم که مثل قایق بادبانی است که با باد ما حرکت می‌کند و اگر ما باد را قطع کنیم او هم از حرکت باز می‌ماند و توان خاصی برای حرکت ندارد.”

وی سپس به اکتشافی عجیب دست می زند و می گوید:”یافته‌های “جوان” حاکی است، پس از درخواست جمعی از میانه‌روهای اصلاح طلب از خاتمی و دیگر رهبران جبهه دوم خرداد برای متوقف ساختن مواضع و رفتار سیاسی اپوزیسیونی و ساختارشکنانه، هم اکنون رایزنی و تبادل نظر در این خصوص بین بخش‌هایی از تصمیم‌سازان ارشد این جبهه آغاز شده و زمزمه‌های جدی برای جدا شدن جبهه دوم خرداد از جنبش موسوم به سبز به گوش می‌رسد.”

“با تداوم رایزنی‌های اصلاح‌طلبان میانه‌رو، برخی چهره‌های موثر در جبهه دوم خرداد با پذیرش تحلیل میانه‌روها، برخی کانال‌های ویژه را فعال کرده‌‌اند تا ضمن ارسال سیگنال‌هایی به ‌اصطلاح آشتی‌جویانه با نظام، پیام‌هایی را دریافت کنند. این چهره‌ها همچنین در جلسات درون گروهی به شدت نسبت به مشی موسوی و کروبی انتقاد نموده و تأکید‌ دارند که باید از گره خوردن سرنوشت جبهه اصلاحات به سرنوشت این دو نفر جلوگیری کرد.”

مفسر “جوان” در نهایت می افزاید:”دریکی از این جلسات، یک عضو برجسته و روحانی جبهه دوم خرداد با اشاره به اینکه “تمامی سوابق انقلابی اصلاحات هیزم تنور میرحسین شده” تصریح کرده است: “باید بپذیریم که موسوی خیلی تند رفته، به شکلی که الان ملی – مذهبی‌ها از او خودی‌تر به حساب می‌آیند. کروبی هم که معلوم نیست این وسط چه‌کاره است. حرف‌هایی که علیه نظام می‌زند خود ما علیه شاه نمی‌زدیم.” اظهارات این چهره برجسته دوم خرداد که به صراحت بیان شده، دیگران نیزحرف‌های خود را به کام سکوت نگذاشته‌اند. یکی دیگر از اعضای این جلسه نیز با تأیید گفته‌ها در این زمینه تصریح کرده است: “ما بعد از انتخابات مجلس چهارم چند سال سکوت کردیم اما با نظام هم درنیفتادیم. بعد هم دوم خرداد شد و 8 سال در قدرت بودیم. اما حالا چرا باید تمامی ظرفیت‌ها و سوابق و آینده سیاسی خودمان را به پای کسی بریزیم که مسأله را برای خود شخصی کرده، ‌این میرحسینی که 20 سال ما را در هر انتخابات دنبال راضی کردن خود کشیده چطور شده که الان می‌خواهد عوض آن 20 سال را دربیاورد.”

آیا به تفسیرهایی اینچنینی می توان اعتماد کرد؟ آیا تذکر هاشمی رفسنجانی به بدنه و سران جنبش دوم خرداد مبنی بر در آستانه ی حذف قرار داشتن آنها به راستی سران اصلاحات را به چنین جلساتی کشانده است؟ می توان یکطرفه رد کرد و یا سریعاً پذیرفت ولی من_با وجودی که اصلاح طلبم_واقعاً نمی توانم وجود یک “ترس” بزرگ در بین سران جنبش اصلاحات را نفی کنم، ترس از حذف که آرزوی سران برای دوباره به قدرت رسیدن را نشانه رفته است. نمی توان این واقعیت را نادیده گرفت که سردمداران هر جریانی شیفته ی قدرت هستند و اتفاقاً ابهام اساسی همین جاست که آیا جنبش اصلاحات برسر تائید صلاحیت شخصیت های میانه روترش در انتخابات های بعدی،تن به معامله خواهد داد و یا خیر. من چنین دیدگاهی را به هیچ وجه قبول ندارم، واقعاً چرا اصول گرایانی که حتی موجودیت اصلاح طلبان را هم به استهزا می گرفتند این گونه دوست دارند تا به قول خود_به قول تفسیر سایت جوان در 30آبان 88(که بخش هایی از آن در بالا نقل گردید)_اصلاحات را به خوب و بد تقسیم کنند؟! این چه خوب و بدی است که یک روز توسط مقام رهبری_در خطبه های نماز جمعه29 خرداد_هردو با شدت تمام کوبیده می شوند و یک روز همان مقام_در یک سخنرانی در مرداد88_یکی را ستایش و دیگری را نکوهش می کند؟!

به نظر می رسد که مرز سنگینی که تا قبل از 22 خرداد88 بین رفرم خواهان ایرانی و اپوزوسیون خارج کشور کشیده شده بود،به آرامی و البته با سرعتی عجیب در حال شکسته شدن است، این را می توان ناخوش ترین خبر ممکن برای جنبش راه سبز(جرس) نامید. نامبارک بودن این رخداد را می توان با نگاهی ساده به ساختار نظام سیاسی فعلی ایران مشاهده کرد …می توان_با اندکی اغماض_پایه های قدرت نظام جمهوری اسلامی را “روحانیت”، “قدرت نظامی” و اندکی هم “پایگاه مردمی” آن دانست، با وجود مستند بودن تقلب بسیار گسترده در انتخابات ریاست جمهوری به نظر من قابل انکار نیست که محمود احمدی نژاد،رییس جمهوری فعلی ایران،دارای رای متوسط به بالایی در میان افشار مختلف_و بخصوص اقشار پایین جامعه_مردم است. احمدی نژاد به عنوان نماینده ی یک گرایش قوی در نظام با تکیه بر مفاهیمی از قبیل ناسیونالیسم ایرانی مقتدر، پوپولیسم ساده و خاکی، عدالت جویی و سرانجام اسلام شیعی پایگاه اجتماعی بزرگی را به سود سران نظام فعال نگاه داشته است. این عناصر ایدئولوژیک در ایران هنوز کارآیی بسیاری در تعیین فاکتورهای مبارزه دارند و جنبش سبز_در آینده_باید با محاسبه ی درست و بهنگام نسبت خود با این مفاهیم ریشه دار_در اکثریت جامعه ی ایرانی_مرزهای ظریف و نامرئی کنونی خود با اپوزوسیون خارج کشور نظام جمهوری اسلامی را همچنان حفظ کند.

اینکه پایه ی مردمی نظام فعلی در برابر بدیل های غیر اسلامی موجود در طول تاریخ گذشته و حال جهان، هنوز بسیار گسترده است قضاوتی درست است، ولی بخشی از این پایه ی نسبتاً مستحکم مردمی_به صورت ناخودآگاه_با اصلاح طلبان همراه شده است و خواهان تغییر جدی در بخش های متعدد حاکمیت است، من شخصاً مثلث موسوی و کروبی و خاتمی(که احتمال خائن بودن هر سه نفر آن ها به آرمان جنبش را در سطور گذشته ذکر نمودم) را بخشی از پدیده ی نظام جمهوری اسلامی ایران می دانم که به شکست سیاست ها و به عبارت بهتر سبک های رفتار نظام در زمینه های متعددی از قبیل مقوله های فرهنگی،سیاسی،اقتصادی،اجتماعی و … واقف شده اند. اگر بخواهیم اندکی بدبینانه تر به قضیه بنگریم می بینیم که رقابت جناح های نظام جمهوری اسلامی ایران نه بر بستر آرای مردم، بلکه بر اساس اینکه چه کسی_و یا چه حزب و جناحی_چه اهرمی از قدرت را در کنترل خود دارد تعیین می شود. به راستی اگر ادعای پیروزی احمدی نژاد با ۱۱ میلیون تفاوت رای درست باشد باید هیئت حاکمه را بسیار نادان پنداشت که چرا انتخابات را تجدید نکردند تا بزرگترین امتیاز را در تاریخ 30 ساله ی نظام نصیب خود کنند و سایه ی خود را تا ده ها سال دیگر بر مملکت بگسترانند.تیم حاکمه ی واقعی(“رهبری”،”سلیمانی” و “احمدی نژاد”) پایه ی مردمی هم دارند، ولی بدون شک در اقلیت اند. آنچه امروز این تیم سه گانه را در قدرت نگهداشته است نه پایه ی مردمی آنها، بلکه توسل به اهرم نظامی – امنیتی و روحانیت حکومتی است که اولی نقش سرکوب و دومی نقش عوامفریبی و سو استفاده از اعتقادات مردم در شرایطی که روحانیت مستقل را شدیدا مهار کرده است، ایفا می کنند.
تصاویر و فیلم های منتشر شده نشان می دهد که نظام برای مقابله با جنبش سبز، به نمایش مردمی متقابل متوسل نشد، زیرا در نمایش های پیش از انتخابات مشخص گردید که آنها در اقلیت محض اند. دقیقاً به همین دلیل بود که حتی اولین تجمع احمدی نژاد پس از انتخابات را نه در میدان آزادی، بلکه در میدان ونک برگزار کردند.(به دلیل نداشتن توانایی در پرکردن میدان آزادی از مردم) و اتفاقاً حتی آن را هم دیگر تکرار نکردند.

میرحسین موسوی دوباره بیانیه ای صادر فرموده است،جناب شیخ ولی امروز کم فروغ ظاهر شده، و آقای خاتمی هم با آرامش در حال محاسبه و سبک و سنگین کردن هزینه ایست که برای همراهی_و شاید بودن_با جنبش سبز در حال پرداختن است کم نبودند افرادی که که مهندس دوست داشتنی این”بیانیه دهنده”ی همیشگی را “ذخیره”ای برای این روزهای سخت می دیدند،به نظر خودم هم عجیب می آید که چطور است که من هیچ گاه موسوی را اصلاح طلب ندانسته ام و البته در عین حال کارنامه ی او پس از انتخابات را قابل دفاع می دانم،شخصاً بر این باورم که در روزهای پس از انتخابات او بیشتر از حد انتظار ظاهر شد، دیدیم که مهندس قصه بسیار زودتر از آنچه تصور می شد به لاک “بیانیه” و امور مشابه فرو رفت و از جنبش مردمی باز ماند،بارزترین نقطه ی مرگ موسوی در مسیر جنبش سبز را می توان ایستادگی مذبوحانه ی وی در برابر شعار “استقلال آزادی جمهوری ایرانی” سرداده شده از سوی شمار زیادی از تظاهرکنندگان روزهای پس از انتخابات با مصاحبه ای “خود ترتیب داده” با سایت خودش(قلم نیوز)_در اواسط تابستان 88_ را به حساب آورد،آن جا که گفت:”با نظام بودن و نظام را حفظ کردن برایم از هرچیزی مهمتر است…” …کروبی شجاعت و صراحت لازم را دارد و اتفاقاً_با وجود سیاه بودن گذشته اش_گذشته ای بسیار پاک تر از موسوی را داراست، ولی در نقاط گلوگاهی و تعیین کننده سابقه ی خیانت به اصلاح طلبان را دارد(اشاره به جریان حکم حکومتی پیش آمده در مجلس ششم) و دقیقاً به همین دلیل_علی رغم محبوبیت کنونی اش_که قطعاً بیشتر از زمان انتخابات است_او نیز_به مانند موسوی_نه لیاقت و نه توان رهبری جنبش را ندارد؛ …سخن گفتن از خاتمی سخت است،مردی مرموز،مذبذب،فرهنگی و البته دارای بیشترین خیانت ها نسبت به جنبش اصلاحات،مردی که با ضدیت پنهانش با مهدی کروبی در مجمع روحانیون مبارز(اواخر 75 و اوایل76) و انتخابات ریاست جمهوری دوره ی نهم در سال 84(با داشتن این ایده که آمدن احمدی نژاد تندرو بر رییس جهور شدن کروبی ارجح است_و به همین دلیل از حق پایمال شده ی کروبی دفاع نکرد)، به راحتی هرچه تمامتر یک جنبش مردمی را به آرامی قربانی کرد، خاتمی به خوبی دید که چگونه هاشمی در سال 76 با قدرت از تقلب پیشگیری کرد و زمینه ی برسرکارآمدن او را فراهم نمود ولی عجیب نبود که در قبال نامزد پیشرو اصلاح طلبان در سال 84(مهدی کروبی) چنین احساس وظیفه ی مشابهی در او برانگیخته نشد،چه بسا که اگر رییس جمهور دوره ی اصلاحات در سال 84 اندکی مسئولانه تر و با کینه جویی کمتری عمل می نمود، اکنون شاهد تصویر دیگری از ایران در اذهان جهانیان می بودیم.

کمتر فردی از نسل سوم و چهارم انقلاب را پیدا می کنید که “حسینعلی منتظری” را به خوبی بشناسد، به نظر می رسد که ادامه ی این اشتباه و “نشناساندن” برای شکست سیاست های اصلاح طلبانه در برابر نظام جمهوری اسلامی در_آینده_کافی باشد، پرسشی که ذهن بسیاری از مفسران را به خود مشغول کرده است این است که آیا به راستی می توان پتانسیل های یک رهبر را در قامت “منتظری” دید؟ چند نقطه ی قوت دراین فرد مشاهده می شود؛یکی به لاک سکوت فرو نرفتن در سال های پس از عزل از مقام قائم مقامی،دیگری و اتفاقا مهم ترینش اینکه از جنس همین نظام و رهبری کنونی است و اتفاقاً ما برای ادامه ی هر چه قاطع تر این جنبش مردمی به افرادی از این مدل نیاز داریم،فریاد برآوردن رسا در برابر کشتار جمعی زندانیان سیاسی در سال 67 آن هم چند صباحی مانده به تحویل گرفتن پست رهبری از رهبری بیمار وقت_و اتفاقاً محروم شدن از آن دقیقاً به دلیل همین کار ارزشمند،بزرگ ترین نقطه ی قابل اتکای منتظریست،ولی متاسفانه در این گیرودار من کمتر نوشته ای را در روزهای پس از انتخابات دیده ام که به آسیب شناسی “جرس” با رهبری ضمنی منتظری بپردازد،سوالاتی که پرسیدنشان ناخودآگاه است و جواب دادنشان الزامی، “آیا دوباره می توان به یک آخوند اعتماد کرد؟”، “آیا شکستن زنجیره ی انقلاب های مذهبی در این نقطه از تاریخ ایران یک “باید” نیست؟” و … ؛ به خوبی مشخص است که در این مقطع از تاریخ ایران،”آیت الله حسینعلی منتظری” تنها شخصیت لایق و توانا و بدون سابقه ی خیانت(در نقاط بحرانی) برای به پیش بردن آرمان های بزرگ “جرس” است و اتفاقاً به نظر من یکی از بزرگترین دلایل روبه افول رفتن تدریجی و روزمره ی شور اولیه ی مشاهده شده در “جنبش راه سبز” مردم ایران را باید بی توجهی سران جبهه دوم خرداد به این واقعیت ساده به شمار آورد.

وضعیت توسعه ی شهری:

(درجه ي اهميت: 1 از 5)

وضعیت توسعه ی شهری شهر بوكان:دشت های گسترده ای شهر را احاطه كرده اند و از لحاظ توسعه ی شهری وضعیت مناسبی را دارد.

وضعیت توسعه ی شهری شهر مهاباد: علی رغم نبود دشت های گسترده شهر از میان تپه ها و كوه ها رشد فیزیكی داشته است.

وضعیت توسعه ی شهری شهر سقز:مشابه مهاباد است.

وضعیت ارتباطي:

(درجه ي اهميت: 4 از 5)

وضعیت ارتباطی شهر بوكان:قرار گرفته در نقشه ی راه آهن سراسری و فاقد فرودگاه.

وضعیت ارتباطی شهر مهاباد:قرار گرفته در نقشه ی راه آهن سراسری و فاقد فرودگاه.

وضعیت ارتباطی شهر سقز:قرار گرفته در نقشه ی راه آهن سراسری و دارای فرودگاه.

وضعیت نظامي:

(درجه ي اهميت: 5 از 5…..داراي بيشترين اهميت)

وضعیت نظامی شهر بوكان: فاقد هرگونه پادگان نظامی.

وضعیت نظامی شهر مهاباد: دارای پادگان های سپاه و ارتش.

وضعیت نظامی شهر سقز:مشابه مهاباد است.

وضعیت فرهنگ شهري:

(درجه ي اهميت: بدون اهميت)

وضعيت فرهنگ شهري شهر بوكان: به دليل تازه شهر بودن و دهاتي بودن بيش از 90 درصد مردم اين شهر، يكي از بي فرهنگ ترين شهرهاي كردنشين به شمار مي رود.هرچند كه دهاتي بودن در خيلي از شهرهاي ديگر كردستان عامل و دليلي بر بي فرهنگي نبوده است ولي متاسفانه در شهر بوكان شدت و غلظت بي فرهنگي به شدت زياد است به صورتي كه متاسفانه در حال حاضر بوكاني بودن يك جوك به شمار مي رود. البته لازم به تذكر است كه اين وضعيت قابل تغيير است.
وضعيت فرهنگ شهري شهر مهاباد: بدون هيچ گونه تعارفي بايد گفت كه به اعتراف دوست و دشمن جزو بافرهنگ ترين شهرهاي كردنشين ايران به شمار مي رود،هرچند كه غرور غليظ مشاهده شده در اندكي از مردم اين شهر به شدت آزاردهنده است.
وضعيت فرهنگ شهري شهر سقز: از لحاظ سطح فرهنگي از مهاباد پايين تر است،داراي فعالان فرهنگي،هنري و سياسي متعدد است،به شدت از خشونت شهري و پديده هايي مانند چاقوكشي در رنج است.

وضعیت جو سياسي:

(درجه ي اهميت: 3 از 5)
وضعيت جو سياسي شهر بوكان: به شدت از معضل “جاش” در رنج است و البته فاقد هرگونه فعاليت هاي سياسي-انقلابي و در عين حال داراي تك شخصيت هاي سياسي مهمي مانند عبدالله مهتدي دبيركل “كومله”.
وضعيت جو سياسي شهر مهاباد: قلب سياسي كردستان ايران به شمار مي رود، متاسفانه پديده ي “منگور” در اين شهر به شدت جو سياسي آن را آلوده كرده است.
وضعيت جو سياسي شهر سقز: يكي از قطب هاي سياسي كردستان ايران به شمار مي رود، به قول وبلاگ نويس گرامي عضو وبلاگستان “فرهاد امين پور” هم سابقه ي شديدترين درگيري هاي خياباني ضد دولتي را دارد و هم داراي بيشترين راي به اصلاح طلبان در مناطق كردنشين.

وضعیت جغرافيايي:

(درجه ي اهميت: 1 از 5)

وضعيت جغرافيايي شهر بوكان: دقيقاً در مركز استان مكريان(موکریان) قرار دارد.
وضعيت جغرافيايي شهر مهاباد: در شمال استان مكريان(موکریان) قرار دارد.
وضعيت جغرافيايي شهر سقز: در جنوب استان مكريان(موکریان) قرار دارد.

مثل این که بحث درباره ی تشکیل استان مکریان(موکریان) تمامی ندارد،تا چند سال پیش حداقل مطمئن بودیم که اجرای یک طرح مشخص را از حاکمیت انتظار داریم،ولی انگار در این چند سال گذشته به جای تمرکز و پافشاری بر یگانه طرح قابل اجرا،بیشتر به ارائه ی طرح های جدید و بی فایده به دولتمردان ایرانی مشغول بوده ایم، در این بین جای خالی یک نگاه تحلیلی خالص و بدون تعارف ها و تعصب های معمول شهری به شدت احساس می شود؛به راستی چرا کردزبانان ایران تا به الان نتوانسته اند در امر ترغیب حکومت به تشکیل استان جدید در منطقه ی مکریان(موکریان)، موفق باشند؟ واقعاً مشکل از کجاست؟ ما،حکومت و یا اصلاً خود طرح؟ آیا تشکیل این استان می تواند در پیشبرد اهداف بلندمدت کردزبانان ایران، یک بازوی کمکی به حساب بیاید؟ پرسش مهم تر این است که کاخ آمال ما در قبال این طرح چگونه پی ریزی شده است؟ استان جدید می خواهیم_و یا نمی خواهیم_که چه بشود؟ که چه چیز تغییر بکند؟ که به کجا برویم؟ آیا استان می خواهیم فقط به این دلیل که شهرمان(سقز،مهاباد و یا بوکان_که در همین نوشتار در مورد شانس هر کدام برای مرکزیت بحث خواهد شد) مرکز استان شود؟پرسش دیگر که شاید از اهمیت کمتری برخوردار باشد این است که رابطه ی احتمال تشکیل این استان با احتمال کاهش جو کردی در استان های دیگر کردنشین(خصوصا کردستان)چه نوع رابطه ای است،مستقیم و یا معکوس؟

بدون توجه به حرف های بی معنی نمایندگان برخی مناطق کردنشین در مجلس ایران(اشاره به سخنان دکترقسیم عثمانی در تابستان 87) تمایل دارم که با توجه به واقعیات قابل اتکای موجود قضیه را بررسی کنیم،حال اگر کسی تمایل دارد که بحث مرکزیت را نه با اتکا به واقعیات باارزش و بلکه با اشاره به امور بی ارزشی همچون آب و هوا،کلاس شهری،بزرگ بودن مساحت شهر و یا چیزهای مشابه بررسی کند واقعاً به نظر من نباید جلوی نشر اراجیف از سوی همچنین اشخاصی را گرفت، تا این حرف های بی معنی نباشد که نمی توان سره را از ناسره تشخیص داد! سقز،مهاباد و یا بوکان؟ کدام یک قابلیت مرکزشدن در استان احتمالی مکریان(موکریان) را دارد؟ …سقز و مهاباد دو نقطه اند و بوکان یک خط اتصال، و سوال اینجاست که آیا این محور اتصال می تواند نقش یک مرکز استان را ایفا کند؟ اهالی شهر بوکان معمولاً به جمعیت 150 هزلرنفری این شهر استناد می کنند، جای تاسف است که در این گیرودار کسی توجه نمی کند که بوکان شهریست فاقد هرگونه “حاشیه شهر”، هرچه هست و هرچه هست به دلیل تازه شهربودن،جزو محدوده ی شهر است و هیچ،مشکل “حاشیه شهر” در مهاباد جلوی نشان دادن جمعیت واقعی این شهر در سرشماری های رسمی را گرفته است، شدت این مشکل در مورد شهر سقز چندین برابر است، با توجه به اسناد موجود به نظر می رسد که جمعیت واقعی شهر مهاباد و شهر سقز را باید به ترتیب رقمی بین160 تا 165 و 240 تا 250 هزار نفر برآورد کرد.

به تازگی برخی پیدا شده اند که با دلیل واهی کاهش حساسیت های حکومتی(بخصوص از جانب ترک زبانان ایران) نسبت به طرح تشکیل استان جدید،به جای واژه ی “مکریان(موکریان)” از عبارت “کردستان شمالی” استفاده می کنند، باید از این دوستان پرسید که به راستی عبارت “کردستان شمالی” حساسیت برانگیزتر نیست؟در کشوری که بردن نام کرد خود جرم سیاسی است، چگونه است که می آئیم و از جنوبی و شمالی کردن کردستان سخن می گوئیم و انتظار هم داریم که چنین طرحی مورد تصویب قرار بگیرد؟

شهر سقز جزو منطقه ی مکریان(موکریان) به حساب نمی آید(و البته جزو منطقه ی اردلان و افشار نیز محسوب نمی شود)، و در اینجاست که پرسیدن این سوال خالی از لطف نخواهد بود که اگر این گونه است پس چرا به عنوان مرکز استان مکریان(موکریان) در نظر گرفته شده است؟ پاسخ دادن به این سوال نیازمند مشاهده ی دقیق وضعیت دو شهر بزرگ دیگر استان مکریان(موکریان) یعنی مهاباد و بوکان است،همان گونه که گفته شد از نظر وضعیت ارتباطی(بخصوص دارابودن فرودگاه)،نظامی(استراژیک نبودن به اندازه ی سقز در معادلات نظامی)،اقتصادی(قطب تجاری بودن سقز به دلیل نزدیکی به قطب اقتصادی بانه) و … هیچ کدام از این دو قابلیت یک مرکز استان(در نقش کنترل کننده ی شهرهای اطراف خصوصاً از لحاظ نظامی) را ندارند. دوستان توجه دارند که بحث بر سر این نیست که کدام شهر را برای مرکزبودن بیشتر دوست می داریم، بلکه بحث اصلی در اینجاست که در بین این سه شهر ارزشمند منطقه ی مکریان(موکریان) تنها شهر سقز است که دارای خصوصیات سیاسی،فرهنگی،نظامی و اقتصادی لازم برای یک مرکز استان باثبات و پایدار می باشد. …یک نگاه کوتاه به وضعیت فعلی شهر سقز نکات بسیاری را روشن می کند، زمین چند کوه کوچک چسپیده به هم واقع در سوی غربی زمین 170 هکتاری در نظر گرفته شده برای ساخت فرودگاه در حال ساخت سقز با دستور ستاد کل نیروهای مسلح ایران از اداره ی منابع طبیعی سقز به سپاه پاسداران واگذار شده است، آن هم بر طبق شنیده های تقریباً موثق برای ساخت انبار تسلیحاتی و پادگان دوم سپاه در سقز. چگونه است که طرح فرودگاهی که از زمان رضاشاه تصمیم بر ساخت آن بوده است، در طول این همه سال راکد مانده است ولی چند سال پیش(مرداد 86) کلنگ آغاز به کارش بر زمین زده می شود؟ به نظر می رسد که بسیاری از نشانه ها حاکی از این است که طرح تشکیل استان مکریان(موکریان) شامل شهرستان های مهاباد،بوکان،بانه،تکاب،شاهین دژ،سردشت،سقز و پیرانشهر و با مرکزیت شهر سقز پیش از پایان کار دولت دهم محمود احمدی نژاد جامه ی عمل به خود خواهد دید و در این میان به نظر من به جای ارائه ی طرح های بیهوده با مرکزیت شهرهای دیگر،بهتر است که نمایندگان مناطق کردنشین در درجه ی اول توجهشان را بر حل مشکلات حوزه ی انتخابیشان متمرکز نمایند و در درجه ی دوم برای اجرای هرچه سریعتر طرح مزبور از طریق کانال های قانونی مربوطه دولتمردان را هرچه بیشتر موردفشار قرار دهند، چه بسا که با مرکز استان شدن شهر سقز شاهد مهاجرت و حضور گسترده ی ترک زبانان به دلیل موقعیت ممتاز تجاری و “گلوگاه مرزی” بودن آن باشیم، و در این بین به نظر من باید توجه نماییم که تشکیل استان مزبور و متعاقباً مرکز استان شدن شهر سقز به صورت همزمان می تواند هم سقز را گرفتار معضل کاهش غلظت جو کردی(به مانند کرمانشاه و سنندج) نماید و هم باعث رونق اقتصادی منطقه ی مرزی مکریان(موکریان) گردد؛ به نظر من خطر حضور گسترده ی ترک زبانان در سقز بعد از تشکیل استان مزبور بسیار جدیست؛به راستی چه اشکالی دارد که به جای حضور اقتصادی انبوه غیرکردزبانان در سقز شاهد حضور گسترده ی تجار مکریانی(موکریانی) و کلاً کرد در آنجا باشیم؟

نگاشته شده توسط: مفسر | چهارشنبه, آگوست 19, 2009

پرزیدنت سیب زمینی

۱.

کسانی که چهره ی تپل  و همواره خندان سید محمد علی ابطحی (رئیس دفتر ریاست جمهوری در دولت اول اصلاحات و معاون حقوقی و پارلمانی رئیس جمهور در دولت دوم) را قبل از دادگاه دیده بودند،این بار در بی دادگاه اقتدارگرایان با مرد افسرده و غمگینی رو به رو شدند که ظاهراً در زندان به عدم وجود تقلب در انتخابات دهم ریاست جمهوری واقف شده است، مرحوم آیت الله خمینی چه خوب گفته بود که زندان های ما از اساس با زندان های غرب و شرق تفاوت دارند،”زندان های جمهوری اسلامی باید دانشگاه باشد برای ملت…” راست است که فقط در چنین دانشگاهی است که خرس، خرگوش بودنش را باور می کند و حتی بر سر آن به مجادله برمی خیزد(اشاره به داستان معروف خرگوش و سیا و موساد و اطلاعات_که دوست عزیز بهروز فاتح به تفصیل به آن پرداخته است)… در سراسر دنیا چه دانشگاهی را با این بازده تحصیلی دیده اید؟ کدام نهاد آموزشی را دیده اید که در طول 50 روز کار مسالمت آمیز عقیدتی از یک دانشجوی بی انضباط، یک انسان ارزش مدار و باتقوا بسازد؛ نه دوستان انصاف نیست که چشم بر موفقیت های ایران عزیزمان ببندیم، راست می گوید مرد خدا، زندان های ما دانشگاهند…

خبرگزاری فارس،بازوی خبری کودتای آهنین 22 خرداد، در روزهای پس از پخش اعترافات شخصیت های اصلاح طلب از رسانه ی به ظاهر ملی، کوشید تا با مصاحبه های مختلف با اشخاص معلوم الحال_از فبیل حسين سبحاني‌نيا نايب‌رئيس كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس شوراي اسلامي، این اعترافات را امری عادی برای روشن سازی افکار عمومی جلوه دهد، در همین راستا مفسران فارس دقیقاً بر روی بخش های خبری شبکه های برون مرزی_به مانند العربیه_متمرکز می شوند و با نقل قول هایی ناقص و اساساً ناقض اخلاق حرفه ای روزنامه نگاری می کوشند تا این گونه نشان دهند که جو رسانه ای دنیا هم به سود ماست. دروغ،دروغ و باز هم دروغ… این دروغ ها برابرند با اشخاصی به نام احمدی نژاد،مصباح یزدی و حامی شان، ببینید یک ملت تا به چه حد می تواند نگون بخت باشد که هم فکران گردانندگان یک خبرگزاری مانند فارس_که بیشتر برای بازی در نقش پسرخاله مناسبند تا اداره ی یک بنگاه خبری_ این گونه بر یک کشور حاکم می شوند. با وجود این که فارس در وب سایتش بخشی مستقل به نام “کودتای مخملین”_برای پرداختن به اعترافات اصلاح طلبان و کوبیدن آن ها_راه اندازی می کند، ولی افرادی مانند “مریم بهروزی”(دبیر کل جامعه ی زینب) از طیف اصول گرایان با صداقت تحسین برانگیزی از نبود هرگونه اشاره به پدیده ی انقلاب مخملی در اعترافات شخصیت های اصلاح طلب_بخصوص ابطحی و عطریانفر_ سخن می گوید.(رجوع شود به روزنامه ی آفتاب یزد مورخه ی 13 مرداد 88،صفحه ی دوم) در حین مطالعه ی توشته های بسیاری از شخصیت های اصلاح طلب درباره ی اعترافات اخیر، نوشته ای را کامل تر از تحلیل عباس عبدی ندیدم(لینک یادداشت عبدی در سایت شخصی اش آینده را در پانوشت همین قسمت از یادداشت درج کرده ام). نکته ی حیرت انگیزی که بخصوص در اعترافات ابطحی جلوه گر بود تلاش فراوان سناریوسازان معرکه برای ایجاد تفرقه بین اصلاح طلبان بود، آن جا که به ابطحی_که خود یکی از حامیان کروبی بود_دستور داده می شود تا اصلاً نامی از کروبی نبرد و فقط به تیم موسوی طعنه بزند،نکته ی دیگری که در اظهارات ابطحی قابل توجه است، اصرار عجیب او بر هم قسم بودن هاشمی،خاتمی و موسوی برای ایجاد اغتشاش پس از انتخابات_در بین اظهاراتش_است، اصراری که شاید نمادی باشد از فشار بی رویه ی وارد بر او در زندان_که ابطحی به این وسیله می خواهد آن را بیان کند؛ و یا شاید نمادی از خواست گردانندگان بازی برای ترساندن کاندیداهای اصلاح طلب از حرکت های اعتراضی افزون تر. با وجود اینکه شرایط جسمی و روانی ابطحی در دادگاه تا اندازه ای راستی حرف تابش رئیس فراکسیون اقلیت مجلس_مبنی بر دادن قرص آرامبخش به او، را به ذهن متبادر می سازد ولی باز هم می توان به شخصی که از نزدیک ترین یاران کروبی به شمار می رفت این خرده را وارد کرد که می توانست به مانند نبوی چهره ی بهتری_در مقایسه با آن چه گذشت_را از خود به نمایش بگذارد. البته پس از اعترافات ما شاهد حمایت تحسین برانگیز قاطبه ی اصلاح طلبان از معترفان بودیم،کابوس اقتدارگرایان کارهای تحسین برانگیزی مانند دیدار صمیمانه ی همسران شخصیت های اصلاح طلب با همسر و سه دختر ابطحی در خانه اش بود که به خوبی جبهه ی متحد اصلاح طلبان را به نمایش گذاشت. چیزی که به زشتی هر چه بیشتر سناریوی دادگاه یاری رسانده بود، حضور یک روحانی_که هنوز قانوناً توسط دادگاه ویژه روحانیت خلع لباس نشده است_با لباس زندانیان در دادگاه بود_که به خوبی میزان دلبستگی گردانندگان صحنه را به اصول اسلامی و انسانی نشان می داد. به عنوان آخرین نکته ی این پاراگراف این را هم متذکر بشوم که دیدن چهره ی واقعی و طعنه زن ابطحی در خلال اعترافاتش در دادگاه _حتی به مدت چند ثانیه_ خیلی کار سختی نبود، آن جا که در حین خواندن متن در دستش و هنگامی که به واژه ی مخملین رسید با طعنه به رئیس محکمه اشاره کرد و گفت: “…همان رنگ لباس شما آقای رئیس…”

آن شب پس از دیدن بخش خبری 30/20 و مشاهده ی چهره ی ابطحی و عطریانفر چند لحظه با خود اندیشیدم که چگونه است در چنین شرایطی با این درجه از استبداد در میان اطرافیانم هنوز کسانی پیدا می شوند که این مهملات را باور کرده اند،چگونه است که برخی را آن قدر به جاده ی ریا،ترس و دروغ کشانده اند که حتی جرات “آن اندک فکر کردن در خلوت خویش” را هم از دست داده اند؟ چهره ی تکیده ی ابطحی،دستان لرزان عطریانفر و پایمردی نبوی همه و همه برای بخش ایدئولوژیک جامعه ی خودمان نمادی از انقلاب مخملین اند،نمادی از مخالفت با نظام اند، نمادی از اراذل و اوباش و یا به عبارت بهتر خس و خاشاک اند… چشمان مبهوت ابطحی آن شب خواب از چشمانم ربود،خدایا زندگی چه راه های نرفته ای دارد،آیا روزی فرا خواهد رسید که این قلم های کوچک نیز این گونه بها پس بدهند؟ احساس عجیبی به ترس و احتیاط زنهارم می دهد، نزدیک است آن روز…

پ.ن.

تحلیل عباس عبدی درباره ی اعترافات اصلاح طلبان(منتشرشده در آینده_سایت شخصی عبدی)

۲.

“شاید در دنیا هیچ رهبری نباشد كه به اندازه آیت‌الله خامنه‌ای برای مسایل جاری جهان اهمیت داشته باشد اما درعین‌حال تا این حد برای جهانیان ناشناخته باشد” (کریم سجادپور)

می توان نحوه ی مدیریت حوادث اخیر رخ داده در ایران_توسط مقام رهبری_ را از استراتژیک ترین اشتباهات آیت الله خامنه ای در طول 20 سال سکانداری مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران به حساب آورد. در انتخاباتی که پشت سر گذاشتیم شاهد واکنش هایی تند،غیر منتظره و اشتباه از سوی مقام رهبری در قبال معترضان به نتایج انتخابات بودیم، شاید چهار سال پیش کمتر کسی به محتویات نامه ی مهدی کروبی به مقام رهبری توجه کرده باشد، و متاسفانه در رخدادهای 60 روز گذشته تکرار تلخ تاریخ را با بازیگری اشخاصی قدرتمند از درون و بیرون بیت رهبری_و البته به کارگردانی شخص رهبری_ به نظاره نشستیم. در این 60 روز به راستی چه کسی را می توان طراح اصلی به حساب آورد؟ مجتبی، رهبری و یا سلیمانی؟

مجتبی خامنه ای کیست؟ پسر دوم مقام رهبری و یکی از قدرتمندترین اشخاص حال حاضر ایران_حتی قدرتمندتر از شخص رئیس جمهور؛ برای شناخت مجتبی مطالعه ی تحلیل گاردین سودمند است:”… مجتبی خامنه‌ای ضمن انکه در مجاب کردن مقام رهبری به سود محمود احمدی نژاد درسال ۱۳۸۴_ که وی شهردار تهران بود_نقش داشته‌است، در سرکوب مردم در راهپیمایی های اخیر نیز دست دارد.او همچنین نقشی اساسی در پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات ۲۲ خرداد بازی کرده و از طریق کنترل مستقیم بسیج، واکنش ها به تظاهرات مخالفان _که با تلفات در میان معترضان همراه بود_ را هدایت می کرده است…” کروبی در بحبوحه ی خواب های شیرین بامدادیش در 4 سال پیش در نامه ی تندش به رهبری، برای اولین بار از مجتبی خامنه ای نام می برد و او را به همراه مافیای سپاه پاسداران مسئول تقلب های سازمان یافته در انتخابات نهم معرفی می کند. عبارت دولت در پرده به خوبی می تواند ماهیت او را به ما بنمایاند؛ زیرا هیچ پستی ندارد، در هیچ رسانه ای ظاهر نمی شود،جزو اشخاص شامل تحریم های اقتصادی بین المللی علیه ایران نیست و البته در عرصه ی اقتصادی از کلان ترین ها به شمار می رود،فرماندهی پنهان نیروی شبه نظامی بسیج را در دست دارد و همچنین با افکار بسیار تندش(حتی بسیار تند تر از پدر) احمدی نژاد را به مقام ریاست جمهوری منصوب می کند. علاوه بر نقش مهم مجتبی نمی توان چشم از مافیای نیرومند سپاه پاسداران با فرماندهی پنهان افرادی مانند بهروز سلیمانی فرو بست، و در این بین اقداماتی مانند درخواست اجرای اصل 111 قانون اساسی(که مربوط به برکناری رهبری است)توسط مجلس خبرگان_که در نامه ی مجمع نمایندگان ادوار مجلس شورای اسلامی به اکبر هاشمی رفسنجانی به آن اشاره شده است_و یا بیانیه ی آیت الله دستغیب شیرازی در بیان ضرورت تشکیل اجلاس اضطراری و علنی خبرگان، می تواند تنها یک دلخوشی(آن هم چه شرعی و چه قانونی) برای مخالفان باشد، زیرا در اثربخشی این کارها برای عزل شخصی که همفکرانش معتقدند او برای رهبری کشف_و نه انتخاب_شده است تردید اساسی وجود دارد.

نکته ی تامل برانگیز در این بین سکوت طولانی مدت سید هادی خامنه ای برادر مقام رهبری در طول 60 روز گذشته است،هنوز معلوم نیست که این شخصیت اصلاح طلب عضو مجمع روحانیون مبارز را به سکوت واداشته اند و یا خود این سکوت را برگزیده است،در کارنامه ی هادی خامنه ای حملات شدید و گاه فیزیکی انصار حزب الله به او در هنگام سخنرانی هایش در مشهد_و گاه تهران_دیده می شود.به همین خاطر شاید نتوان به راحتی او را به تبانی با مقامات بالای نظام متهم کرد، البته لازم به یادآوریست که او در قریب به اتفاق جلسات تشکیل شده ی مجمع روحانیون مبارز پس از انتخابات حضور داشته است ولی به هیچ وجه در رسانه ها ظاهر نشده است.

تلاش کردم تا با بی طرفی به نقش افراد داخل بیت چهارراه آذربایجان در حوادث پیش آمده اشاره کنم، اما در این آخرین فراز این پاراگراف دوست دارم تا با نقل جملاتی چند از مفسر سایت “پیک نت” درباره ی رویدادهای پیش آمده_و ربط عجیب آن با بیت، نگاه شما را اندکی یه سوی دیگر_و شاید واقعی تر_جاده نیز معطوف کنم: “… در این وسط نقش خود آیت الله خامنه ای معلوم نیست. او از یک طرف تحت فشار مجتبی است. مجتبی از نظر روحی مرتب به او القاء می کند که بیمار است و خودش دارد کارها را راست و ریس می کند. رهبری برای تحمل درد “مرفین” مصرف می کند و فشارهای مجتبی باعث شده که دکتر او را رها نکند. او  هم باورش شده که بزودی می‌میرد و قدرت تحلیل مسایل را ندارد. از طرف دیگر هم تحت فشار نمایندگان علماست که بیشتر پیام رسان برخی علما و مخصوصاً رفسنجانی به ایشان هستند. علما و رفسنجانی مرتب اخطار می کنند و خطر را به ایشان گوشزد می کنند. اطرافیانش مثل حجازی، مجتبی و… مرتب جنتی و یزدی و سید احمد خاتمی را وادار می کنند چیزهایی ضد حرفهای علما و هاشمی به او بگویند و مثلاً از طرف خبرگان نامه درست کنند تا ایشان آرام بگیرد!
قضیه 50 تن از خبرگان که بیانیه دادند، در همین راستاست. این بیانیه که توسط شریعتمداری نوشته شده و تنها 7 نفر از جمله یزدی و آیت الله نمازی زیرش را امضا کرده اند، بیشتر برای تسلی دل مقام رهبری بوده نه برای مردم و مخالفان یا علما. حتی قضیه اعترافهای ابطحی و سایرین هم برای تسلی دل ایشان است نه مردم! رهبری بدجوری گیج است و نمی داند به حرف علما توجه کند یا به حرف اطرافیان. ولی در هر صورت حرف اطرافیانش زور بیشتری دارد و بیشتر مؤثر است. زیرا حتی الان رفسنجانی هم نمی تواند برود پیشش یا اینکه با او تلفنی صحبت کند. آنها مرتب کسالت را بهانه می کنند. علاوه بر این، او را بدجوری ترسانده اند. گفته اند که ابطحی قرار بوده با گرفتن وقت ملاقات از شما، در قالب نبات سوغاتی از حضرت معصومه، مسمومتان کند! او هم که اسیر توهم است، باورش شده. گویا ابطحی هم این را در اعترافاتش گفته اما ظاهراً صلاح ندیده اند که این را بگویند. شاید هم گذاشته باشند برای روز وقتش.
هر چه می کنند، برای این است که او را راضی نگه دارند. خودشان می فهمند که نمی توانند مخالفان را راضی کنند. رهبری تا می‌اید روی حرفهای علما و رفسنجانی فکر کند، یک مرتبه جنتی یا یزدی یا احمد خاتمی سر می رسند و ذهنش را می برند به همان سمتی که خودشان می خواهند. بعد هم او حرفهای جنتی یا یزدی و احمد خاتمی را به خودشان بر می گرداند و دستورات شدید و غلیظ می دهد… وضع شده شبیه دوران آخرین سلاطین صفوی.”

۳.

بدون شک هیچ چیز بیشتر از سکوت سیاسی سنگین حاکم بر کردستان ایران_در برابر تقلب سازمان یاقته در انتخابات ریاست جمهوری، نتوانست تعجب تحلیلگران سیاسی مسائل ایران را برانگیزد، شاید مردم حاضر در راهپیمایی های هر روزه ی پایتخت انتظار داشتند که همزمان با اعتراضات آنان به حاکمیت، کردهای همواره معترض به جمهوری اسلامی نیز برخیزند و نوایی برآورند. در 4 استان کردنشین آذزبایجان غربی،کردستان،کرمانشاه و ایلام تنها در دو شهر سقز و کرمانشاه شاهد اعتراض هایی پراکنده به نتایج انتخابات بودیم، یک روز اعتصاب بازاریان در شهر سقز و کمتر از یک هفته درگیری هایی اندک در مناطق مختلفی از شهر کرمانشاه(باغ ابریشم،طاق بستان و…) واقعاً دلیل اساسی این “قهر سیاسی”چیست؟ مردم ساکن در کردستان ایران برخلاف مناطق دیگر ایران زمین، نه یک روز،نه یک ماه بلکه هر روز و هر ماه_در طول 30 سال گذشته_ با چماق های خونین حاکمیت دست و پنجه نرم کرده اند، من حرف برخی از مفسران مبنی بر عادی بودن وضع در مناطق کردنشین_به مانند مناطق ترک،بلوچ،لر و ترکمن نشین_ را به هیچ وجه نمی پذیرم، در طول سه دهه ی گذشته چند قیام مردمی در مناطق یادشده بر علیه حاکمیت صورت گرفته است؟ و در مناطق کردنشین چگونه؟ و پزسش اصلی اینجاست که آیا چنین مقایسه ای به تناقض نمی انجامد؟

نمی دانم چگونه است که مردم شهرهایی مانند ایلام و سنندج حق بهره بردن از این سکوت سیاسی را دارند ولی در شهری مانند سقز_که به حق در طول چند سال گذشته مرکز قیام های ناسیونالیستی کردها بوده است_ بازاریان باید تحت تاثیر عده ای جوان ذوق زده ی هوادار موسوی یک روز دست از کار بکشند و اسم آن را هم بگذارند اعتصاب برای همراهی با تظاهرات پایتخت، چرا ساکنین شهرمان را باید هم در نقش شدیدترین آزاردیدگان از سرکوب های جمهوری اسلامی و هم در کسوت تنها معترضین به نتایج انتخابات در کل دو منطقه ی اردلان و مکریان ببینیم؟ و چه فراموشکار هستیم…در مرداد 84 چه کسی از همین اصلاح طلبان عزیز_چه مشارکت،چه مجاهدین،چه اعتماد ملی و چه مجمع روحانیون_و یا حتی اپوزوسیون عیر کرد مخالف نظام ،کدام یک بیانیه ای برای 11 کشته ی سرکوب آهنین راهپیمایی آرام مردم در شهر سقز صادر کردند؟ به راستی چرا فردی مانند خالد توکلی_که زمانی به خاطر همین علایق ناسیونالیستی اش منتخب همین مردم بوده است_ باید بیاید و در وبلاگش از مرده بودن جو شهر بعد از همان اندک اعتصاب هم اظهار گلایه کند؟ آقای توکلی! دوستان شارنیوزی گرامی! جناب عزیزی عزیز! به راستی شما چه می خواهید؟ انتظار دارید که جوانان مردم بیایند و در خیابان به اعتراض بپردازند؟ که چه بشود؟ که چه چیز تغییر بکند؟ و پارادوکس حیرت انگیز اینجاست که شمایی که این گونه از آن چه که جو مرده در شهر می نامید ناراضی هستید آیا به راستی نمی توانستید حداقل یک بار به عنوان یک روشنفکر فراخوان تجمع مسالمت آمیز بدهید؟ و اگر توان و جرات چنین کاری را نداشتید دیگر این نارضایتی از بهر چیست؟  ؛و به راستی که “از ماست که بر ماست”.

من در انتخابات دهم ریاست جمهوری به مهدی کروبی رای دادم، بسیاری هم به میرحسین…و البته سوال اساسی این است که چرا رای دادیم ولی به خیابان ها نیامدیم؟ به نظر من جواب دادن به این پرسش در صورتی ممکن است که بین خواسته های حداقلی و حداکثری یک جامعه تفاوت قائل باشیم؛ “نه” به احمدی نژاد یک خواسته ی حداقلی مردم کرد است نه برای رفع فشار و سرکوب، بلکه برای کاهش آن. ما 30 سال است که شهروند درجه چندم به جساب می آئیم، ما 30 سال است که خواستار حقوق برابر _چه حقوق زبانی و چه حقوق شهروندی_ با هم وطنان پایتخت نشینمان هستیم، تظاهرات کرده ایم، کمپین مسالمت آمیز به راه انداخته ایم،سر میز به اصطلاح مذاکره رفته ایم_و البته با گلوله جوابمان را داده اند(اشاره به ترور دکتر قاسملو و دکتر شرفکندی دو تن از رهبران حزب دموکرات کردستان ایران توسط جوخه های مرگ جمهوری اسلامی)،جوانانمان را به پشت تویوتای نظامی بسته اند و در شهر گردانده اند(اشاره به مرگ شوانه سید فادری در تیر 84_در شهر مهاباد)،به مانند قوای بیگانه با هلیکوپتر شهرهایمان را تیرباران کرده اند(اشاره به حوادث 12 مرداد 84_در شهر سقز)،معلم ابتداییمان را به جرم آموزش زبان کردی به دانش آموزانش به مرگ محکوم کرده اند(اشاره به حکم اعدام عدنان حسن پور_معلم کامیارانی)،مثل دزدها دانشجویمان را_آن هم در سر جلسه ی امتحان_به مکان نامعلوم برده اند و البته چند شب بعد به پدر و مادرش آدرس محل دفنش را داده اند(اشاره به مرگ ابراهیم لطف اللهی_دانشجوی حقوق دانشگاه پیام نور سنندج) و عجیب است که با این که همواره بسیاری از موارد نقض حقوق بشر در ایران_اعلام شده توسط عفو بین الملل_در مناطق کردنشین رخ می دهد، سهم بازتاب این فجایع در رسانه ها هیچ گاه از 10 درصد هم به آن سوتر نرفته است. اینست حقوق بشر دوستان عزیز؟ شاید اگر نیروهای اصلاح طلب و یا مخالفان نظام با این سبک و سیاق نمی اندیشیدند اندکی دلخوشی برای همراهی با حرکت های اعتراضی پایتخت برایمان باقی می ماند، ولی به راستی به نیروهای اصلاح طلبی مانند “عبدالله رمضان زاده” ی در بند(که به دستور شورای تامین تحت فرمانش، روز سوم اسفند 77 آن سرکوب خونین در شهر سنندج انجام شد) و یا اپوزوسیونی مانند “مهندس کوروش زعیم”(که در آن بیانیه ی حیرت انگیز جبهه ی ملی،تمام آن چه را که سال ها پنهان کرده بود، به زبان آورد) و یا “علیرضا نوری زاده”(که در تمام تفسیرهایش تلاش می کند تا تمایلات پان ایرانیستیش را پشت چند جمله ی فدایت شوم برای اقوام و خصوصاً کردها، پنهان کند) می توان دل بست؟ ما در مسیر نیل به دموکراسی برای ایران باید از کجا شروع کنیم و به کجا برسیم؟ آیا می توان از موضعی نژادپرستانه و تک زبانی شروع کرد و به دموکراسی و چندزبانی رسید؟ و در صورت رسیدن به هدف، آیا دیگر فرصتی برای بیان خواسته های قومی و زبانی بحقمان باقی خواهد ماند؟ و یا حاکمان آن روز با ما همان گونه رفتار خواهند کرد که حاکمان دیروز و امروز؟ و یا شاید شدیدتر و فاشیستی تر از اکنون؟ به راستی به کجا می رویم؟ آیا در مسیر دستیابی به دموکراسی واقعی، قدم نهاده ایم؟ …هم وطن فارسی زبان عزیزم  از تو و تمام هم وطنانم پوزش می خواهم که نتوانستم و نمی توانم در اعتراض ها همراهت باشم، باور کن سال هاست با صدای ضجه ی “ندا”ها و “سهراب”های سرزمینم_نه فقط در زندان ها بلکه در تمام کوچه های تاریک دیارم_ زندگی می کنم… و تو در همه ی این سال ها_به جای حتی یک همراهی فکری حداقلی_سکوتی جهت دار و سنگین را به من و هم زبانانم هدیه کرده ای، مرا ببخش که نمی توانم همراهت باشم… .

۴.

“سارا خادمی” در “شهرآشوب” در تک یادداشتش پس از کنکور سراسری 88 و در واپسین روز های تیرماه، با آزردگی خاطر می نویسد:”… کاش بتوانی گوسفند باشی.کاش بتوانی نبینی نفهمی نشنوی و خیلی نون های دیگر که خیلی بهتر از دیدن و فهمیدن و درک کردن است…” واکنش او دیدگاه انبوهی از جوانان سرخورده ی جامعه ی ماست درباره ی هر آنچه پس از آن “تاریک روز…” پیش آمده است:”… سخت است زندگی در بلا تکلیفی و ظلم و خفقان و…گرچه گاهی وقت ها خنده ی تلخ ما از گریه غم انگیزتر است.”

“هیوا فولادی” در آخرین یادداشتش در وبلاگ “دلشدگان”ـ تحت عنوان “چگونه معترف خوبی باشید”ـ به خوبی مسخره بودن اعترافات اخیر شخصیت های اصلاح طلب را به نمایش می گذارد، او در جملاتی مانند”…يادتان باشد شما چه گوارا نيستيد. پس لزومي ندارد اگر گير افتاديد زياد مقاومت كنيد…” به افرادی مانند ابطحی ـکه کردند آن چه کردند ـ نیش تیز خود را نثار می کند. در پایان و پیش از آرزوی “معترف بودن” برای خواننده از طرف فولادی، او یادداشتش را با این جمله ی تامل برانگیز به پایان می رساند: “…تمرين اعتراف تا قبل از دادن ان مفيد است . بعد از اعتراف اصلا نبايد به چيزي اعتراف كيند.”

در بعد از ظهر اولین شنبه ی پس از انتخابات، “شاهرخ فیض نژاد” در “آرزوهای بزرگ” ضمن اشاره ای لطیف به نقش جهت دار بی بی سی فارسی در حوادث سرنوشت ساز 30 سال گذشته(از قبیل وقوع انقلاب 57 و یا عزل آیت الله منتظری از مقام قائم مقامی رهبری در سال 68) احساس خطر می کند و هشدار می دهد: “… اما از یک نکته هم نمی توانم بگذرم و آن تذکر نکته ای در لفافه است. افسار حرکت های مردمی را به دست تلویزیون بی بی سی ندهید. تکرار تجربه دلیل نادانی است.”  حرف های او را می توان نشان دهنده ی نگرانی بخش بزرگی از نسل انقلاب از تکرار تاریخ به حساب آورد… و چه بیهوده نمی دانند که مردم ایران فراموشکارترین مردمانند. وی سپس آینده ای تاریک را برای اصحاب قلم و رسانه پیش بینی می کند و صحنه را به نحو زیبایی با شعر ماموستا هیمن ترسیم می کند:”دڕان کاغه‌ز و ده‌فته‌ر _ گیران شاعیر و نووسه‌ر _ کۆمه‌ڵیک بوون ده‌ر به‌ده‌ر  _ کۆمه‌ڵێکیش ده‌س به‌سه‌ر…”

در ساعت 21 شامگاه روز انتخابات، “شورش شافعی”، با بیانی در خور تخسین پوپولیسم ستاد موسوی را به تصویر می کشد و می گوید: “… شاید کمپین انتخاباتی مهندس موسوی جای مناسبی برای تخلیه انرژی میلیونها جوان نازنین ایرانی باشد اما قطعا براه انداختن موج انتخاباتی و استفاده (نا مناسب) از فضای بالنسبه آزاد انتخابات در مقابل تفکر و تعقل قرار خواهد گرفت. ” او سپس در در بیان علل رای دادنش به کروبی او را فردی “چانه زن و اهل لابی” معرفی می کند و از قاعده مند کار کردن تیمش سخن می گوید….نویسنده ی وبلاگ “باران” در چرخشی عجیب، در یادداشت های پس از انتخاباتش این بار به مردم کشورش می بالد و دیگر آن ها را “جو زده” معرفی نمی کند.

واکنش “فردین مصطفایی” در “دیده بان جامعه مدنی” را به مانند دیگر پست هایش می توان کوتاه ترین یادداشت ممکن تصور کرد، در مطلبی با عنوان “نگاه به آینده”، سه بیت از سعدی را نقل می کند ولی در عین اندک ادا کردن حق مطلب، چگونگی ارتباط شعر با آینده ی ما را ذکر نمی کند.

شاید موضع گیری فرهاد امین پور در “راه رفتن روی یخ” درباره ی انتخابات ریاست جمهوری را بتوان طبل بد صدای قاطبه ی روشنفکران کرد در رابطه با علت اصلی حمایتشان از موسوی دانست، امین پور با وجود این که در یادداشت “آیا خاتمی پیروز می شود؟” از “فقر تئوریک میرحسین و اطرافیانش برای روشن نمودن تکلیفشان با اصلاح طلبی و اصول گرایی”سخن می راند و او را “مهندس اقتصاد کوپنی” لقب می دهد، پس از انصراف خاتمی از کاندیداتوری، در یادداشت آخرش شدیداً به آن چه که حزب گریز بودن کروبی می نامد، می تازد و حتی تا آن جا پیش می رود که شخصیت های اصلاح طلب حامی کروبی را هم به دلیل تبعیت نکردن از مواضع حزب های متبوعشان شایسته ی سرزنش می داند. او به هیچ وجه نمی گوید که این همه فرد چرا_اکثراً از سر اضطرار_به کروبی روی آورده اند و از توهمات خاتمی فراری شده اند…حرف های امین پور نمایانگر سادگی جامعه ایست که جمعی حیرت انگیز به مانند روشنفکران کرد_که تنها به فکر ارضای امیال قدرت طلبانه ی خود هستند، را شایسته ی اعتماد می بیند،به اصطلاح روشنفکرانی که از شدت تشنگی پست و مقام،بیان هر گونه خواسته ای از موسوی را به بعد از انتخابات موکول می کنند؛ دوستان گرامی باید توجه داشته باشند که نویسنده ی وب نوشت “سوران بلاگ” همواره کوشیده است تا حرمت هیچ کس در یادداشت های این وب نوشت شکسته نشود ولی به نظر وی پرسیدن این پرسش خارج از روال منطقی نیست که واقعاً تا به کی باید از گفتن واقعیت ها خودداری کرد؟ آیا این انتظار حداقلی از جامعه ی روشنفکران کرد_به صورت عام_و سقزی_به صورت خاص_نابجاست که برای میرحسینی که حقوق اقوام را مترادف با حقوق ترک زبانان می داند، اندکی از مصائب مردم دیارشان سخن بگویند؟ لازم به یادآوریست که این چند سطر_که مربوط به قبل از انتخابات است_ را به این دلیل در قسمت مربوط به وبلاگ آقای امین پور نگاشته ام که ایشان تنها سیاسی نویس وبلاگستان بودند که فاقد هرگونه واکنشی به حوادث پس از انتخابات بوده اند، و البته نباید این گونه برداشت شود که روی سخن در چند سطر گذشته فقط آقای امین پور را نشانه رفته است…افرادی مانند خالد توکلی و عبدالله لطیف پور(از بین وبلاگ نویسان) و احمد عزیزی مطمئناً به من این خرده را خواهند گرفت که به دلیل طرفدتری ام از کروبی این حرف ها را می زنم، آیا آن ها نمی دانند که این رای دادن بدون طرح مطالبات است که حزب گریزی به حساب می آید نه رای دادن همراه با طرح مطالبات مشخص؟ در پایان این پاراگراف طولانی شما را به چند جمله ی پایانی امین پور در یادداشت آخرش ارجاع می دهم: “…بر این اساس ما به عنوان جنعی از فعالین فرهنگی و سیاسی کرد پس از اعلام انصراف سید محمد خاتمی از کاندیداتوری،به حمایت تمامی گروه ها و احزاب اصلاح طلب از میرحسین موسوی احترام گذاشته و با علم به این که این گروه ها از یک سو از میرحسین موسوی در برابر اقتدارگرایان حمایت کرده و از سوی دیگر او را ناچار به تبعیت از خرد جمعی می کنند از ایشان حمایت نموده و بر این باوریم که می توانیم بخش وسیعی از مطالبات خود را از رهگذر تحقق برنامه های او پیگیری نماییم. میرحسین موسوی مواضع واقع بینانه و روشنی در ارتباط با حقوق شهروندی،قومی،مذهبی و … دارد که عینیت بخشی به آن ها غیرممکن به نظر نمی رسد، به امید ایجاد یک دولت اصلاح طلب توانمند و کارآمد.”

“مازیار اردلان” در “سوتی در سیتی” آخرین یادداشتش را با اشاره ای طعنه آمیز به سخنان یکی از دولتی ها راجع به هوای تنفسی مخالفان در ایران آغاز می کند و در پایان هم ریشخند به حرف های خنده دار احمدی نژاد مبنی بر خس و خاشاک بودن مخالفان را فراموش نمی کند: “… پس بیایید قدر این اکسیژن محلول در هوا(!) را بدانیم که از سرمان زیادی است و هی نفس عمیق بکشیم ولی در بازدم مواظب باشیم که صدایی از خود نبزوزانیم .در شادی های مان آنقدر ورجه وورجه ننماییم تا سرانه ی  دیوار جامعه بالا نرود که آن موقع سیمان هم نایاب می شود و مجبور می شوند به جای سیمان از کاه و گل استفاده کنند که نتیجتا، خس و خاشاک بیشتر می گردد و …”

“عبدالله لطیف پور”،مدیر وب نوشت”ساحت نگاه”، در یادداشت “امروز رای فردا نقد” بر همان موضعی که در مورد فرهاد امین پور یادآوری کردم پافشاری می کند و می گوید:”… امروز ما مصلحت را در آن مي دانيم كه به مهندس موسوي رأي بدهيم و فردا در صورتي كه ايشان  به وعده ها و برنامه هاي نسبتاً  خوبي كه ارائه داده اند عمل نكنند و از مسيري كه ترسيم نموده اند تخطّي نمايند قطعاً همه منتقد و معترض او نيز خواهيم بود و مطمئنيم كه در ميان اين نامزدها موسوي از همه نقد پذير تر است .”  چهار روز پس از انتخابات او در یادداشت”این است راه ما”_که آن را می توان یک واکنش شتابزده ی صرف به حساب آورد_دگربار به سبز بودنش افتخار می کند و  خود را از اتهام “دعوت افراد به حمایت کورکورانه از موسوی” مبرا می داند ولی در عین حال خواننده را با این ابهام که چرا  لطیف پور و دیگران این گونه متهم می شوند_ والبته جواب منطقی نمی دهند، تنها می گذارد.

می توان نکته ی افتراق دید وب نوشت “فرزندان کردستان” با دیگر سیاسی نویس های وبلاگستان را در این دانست که نویسنده ی وبلاگ یادشده به هیچ وجه وقوع تقلب در انتخابات را نمی پذیرد و اتفاقاً به همین دلیل از یک سو از رای یک درصدی کروبی(!) سخن  می راند و از سوی دیگر از مهندس موسوی با عنوان توسعه دهنده ی ظرفیت نقد سیاسی در کشور نام می برد…در فرازی دیگر از سخنانش او اشارتی به علایق اصلی موسوی می کند که شنیدنش برای هر اصلاح طلبی خالی از لطف نیست: “… البته می توان نسبت به سلوک سیاسی ایشان در نحوه تعامل با احزاب ضعیف اصلاح طلب خرده گرفت که اتفاقا همین بهترین مستمسک اصولگریان برای تخطئه ایشان بود. احزابی که تنها در هنگامه انتخابات یاد مردم و میدان می کنند. به هر روی او آزاد بود تا حامیانش را برگزیند و این گونه برگزید اما می توانست به همان میزان که خطوط خود را با رقبایش پررنگ نمود، خصلت های متفاوتش با دیگر اصلاح طلبان را نیز برجسته نماید.”

“بهروز فاتح” در یادداشت منتشر شده در 21 خرداد در وب نوشت “من رویایی دارم”، پس از سکوتی طولانی درباره ی موضعش در انتخابات، در ابتدا در دو شاخه ی مناظره ها و برنامه ها، کاندیداها را با هم مقایسه می کند و سپس تمایلش به کروبی را با این جملات بیان می کند:” اکنون که دستهایم بسته اند و جز چهار انتخاب ندارم در برگه ی رای خود، نام کروبی را می نویسم تا فارغ از دغدغه ی پیروزی یا شکست، صدای خاموشان زجر کشیده، تحریمیان، آزادی خواهان در بند و اقلیتهای آزار دیده را به گوش حاکمیت برسانم. .. من فردا فارغ از دغدغه ی شکست یا پیروزی، به تیمی رای می دهم که به دور از ایجاد موجهای احساسی زودگذر، صف شکنانه از خطهای قرمز نظام گذشت. تیمی که برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی، گفتمان رفع تبعیض، تغییر قوانین، خلع ید دولت از درآمدهای سرشار ملی (به عنوان مقدمه ی ایجاد دولت دموکراتیک) و … را نه تنها در سپهر سیاسی قدرت وارد ساخت که حتی توانست این گفتمان را بر برنامه های سایر کاندیداها هم، قالب و غالب سازد… به کروبی رای می دهم تا به برنامه و یک تیم قوی اجرائی رای داده باشم و نه به فرد و در این شرائط ایشان را -در مجموع- بر سایر کاندیداها ترجیح می دهم…”  وی سپس در شنبه ی پس از انتخابات در نهایت پررویی یادآوری های فراوانش به حامیان موسوی را یادآوری می کند که:”… به دوستان می گفتم از صندوق وزیر کشوری که خود ده میلیارد هزینه ی پیروزی احمدی نژاد کرده، سخت است نام کس دیگری بیرون آمدن. اما مگر می پذیرفتند!” …و در این میان چه زود فراموش کرده است که او نیز رای داده است_اما به کروبی نه به موسوی!  در یادداشت دوم تیر او با بیانی زیبا به سختی از مشارکتش در انتخابات دفاع می کند:”… از عرش مشارکت بود که “ندا”ی سرزمین جاودانه ام، جاودانه شد. بر فرش مشارکت بود که “خس و خاشاک” بر ردای پر زرق فریب، گرد رسوائی نشاند…” و بدین وسیله دگربار جواب کسانی را هنوز بر طبل بهتر بودن تحریم می کوبیدند را می دهد. در یادداشت “کف دست بو نکرده” وی با چیره دستی کم نظیری دورنمای به قدرت رسیدن تفکر حجتیه در این سال ها را در  سال 81 و اتفاقاً توسط یک دانشجوی محجبه ی ساده اش ترسیم می کند. فاتح در واپسین یادداشتش در اشاره به اعترافات اصلاح طلبان در دادگاه داستان معروف مسابقه برای پیدا کردن خرگوش توسط سه سازمان اطلاعاتی سیا،موساد و اطلاعات ایران را نقل می کند و با یادآوری سال های دهه ی شصت می نویسد:”… آنزمان مردم ایران، پیچ خیابان منتهی به زندان اوین را به کنایه “پیچ توبه” نام نهاده بودند. چرا که بازداشتیهای بی پناه، هنوز پایشان به اوین نرسیده و از پیچ جاده نگذشته، به حقانیت اسلام و انقلاب پی برده بودند و نادم از گذشته ی خویش !!…از شوخی گذشته، چه رازی است در پس این چرخشهای عجیب سیاسی و عقیدتی ؟ “

“عرفان شریفی” در “پرسه در شهر” در کنار پرداختن به اعتصاب بازار سقز در حمایت از موسوی و نمازجمعه ی پس از انتخابات هاشمی، به اعترافات ابطحی نیز می پردازد و در بیانی تحسین انگیز به دفاع از ابطحی بر می خیزد…او در اولین یادداشتش پس از انتخابات شعری از احمد شاملو را می آورد که به خوبی بیانگر شرایط آن روزهاست:

“هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش
از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سر زمینیست
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
سوختن، ساختن
جستن، یافتن
و آنگاه به اختیار برگذیدن
و از خویشتن خویش
بارو یی پی افکندن
اگر مرگ را
از این همه ارزشی
افزون باشد
حاشا ،حاشا
که هرگز از مرگ
هراسیده باشم”

روایت “پشت پرچین هراس” از دقایق اولین شب پس از انتخابات را می توان نماد نگرانی ها و رنج های ایرانیانی دانست که آن شب شکسته شدند، “آزاد شریفی” در آخرین یادداشتش “تحریم؛سهم ما از این جغرافیای بی تدبیری” در قالب یک عکس بسیاری از مطالب نگفته را تذکر داده است، او ضمن اشاره ی تلویحی به حادثه ی سقوط هواپیمای تهران-ایروان می نویسد:”… توپولوف سهم گنده ما از روس هاست. این انگشتی که توی عکسه احتمالاْ ۲۲ خرداد جوهری شده بود به امید اینکه این هوا توپولوفی نباشیم. حالا رای و انگشت و جان عزیزی که رفت رو هوا. “

“مریم سلطانی راد” در یادداشت ”یه شب مهتاب” (منتشرشده در وب نوشت”کلبه کوچک من”) از زخم های عمیقی سخن می گوید که از سرکوب های ۶۰ روز گذشته بر تن اصلاح طلبان باقی مانده است،وی ضمن یادکردن از روزهای خوش تبلیغات انتخاباتی در ستاد مهندس موسوی یادداشتش را این گونه به پایان می رساند:”…شاید این زخم ها یه روزی التیام پیدا کنه زخم های ابطحی ،حجاریان، رمضان زاده ،زید ابادی … ایران …… اما…..” …در “زودست گالیا” سلطانی راد با لحنی گلایه آمیز از شرایط پیش آمده می نویسد و در پایان مطلب شعری از هوشنگ ابتهاج را می آورد که شایسته ی تامل است:

“…هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هر چيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه رهايي لبها و دستهاست
عصيان زندگي است
در روي من مخند
شيريني نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپشهاي قلب شاد
ياران من به بند
در دخمه هاي تيره و نمناك باغشاه
در عزلت تب آور تبعيدگاه خارك
در هر كنار و گوشه اين دوزخ سياه
زودست ، گاليا…”

“شهاب الدین شیخی” در طول روزهای پس از انتخابات توانست با دیدی مستند(به دلیل بودن در متن تظاهرات تهران) حوادث رخ داده را بررسی کند. او در یادداشت “زنجیره ی انسانی یا زنجیره ی نظامی(کودکان در خیابان چه می کنند) ” به آسیب شناسی حضور باتوم به دست کودکان زیر 18 سال در بین نیروهای سرکوبگر می پردازد:”… این که یک نوجوان زیر 18 سال از همین آغاز نوجوانی چنین روحیه ای را پیدا کند مطمئنن در زندگی اجتماعی آینده اش نیز نمی تواند جلوی خشم اش را بگیردو دست به اقدامات خشونت آمیز فیزیکی نزند.”  در مطلب دیگر تحت عنوان “جان دادن برای برداشت” شاهد هستیم که شیخی با دقت و پس از گفتن حرف هایی بی معنی در آغاز یادداشت  به این نکته ی پنهان می پردازد که جنبش پدید آمده توسط مردم تظاهر کننده را نمی توان به کلی محصول جنبش اصلاح طلبی دانست،به نظر من بخش بزرگی از جریان مخالف نظام در این راهپیمایی ها حضور خود را در پشت شعار “رای من کجاست؟” نشان دادند؛ نه الزاماً به این دلیل که رای داده بودند ویا حتی در صورت رای دادن به اصلاح طلبان هم نه الزاماً به آن معنا که رایشان به موسوی و یا کروبی یک رای تام و کامل بوده است.

مدیر وب نوشت “نه از جنس خودم نه از جنس شما” در فرازی دیگر از یادداشت هایش و در مطلب “از هر طرف رفتم جز وحشتم نیافزود” با بیان جملاتی خاطره گونه از حوادث پس از انتخابات ضمن اشاره به ورود زودهنگامش به اعتراض های خیابانی تهران، جملاتش را این گونه به پایان می برد:

“جهان

جای عجیبی است

این جا

هرکس شلیک می کند

خودش کشته می شود.”

“خالد توکلی” در یادداشت”سطح انتظارات”_منتشر شده در “پرسه در بزرگراه”_ از “بالا بردن سطح انتظارات مردم ” توسط اصلاح طلبان در دوران 8 ساله ی ریاست جمهوری خاتمی سخن می گوید و آن را “اشتباه تاریخی” می نامد و در همان حال خواننده را باابهام در مورد چرایی عدم طرح هر گونه خواسته ی مشخص توسط جمعی که توکلی جزو اعضای آن به شمار می رود، تنها می گذارد، در حقیقت آقای توکلی و بسیاری از همفکرانشان در بسیاری از نقاط کشور زحمت جانکاهی کشیده اند و به خاطر این که دگربار به زعم خودشان اصلاحات دچار مشکل نشود، به این نتیجه رسیده اند که نباید وقت کاندیدای موردنظرشان را با شنیدن درخواستهایمان بگیریم…بنازم به این تحزب! توکلی در اولین یادداشت پس از انتخاباتش با اشاره به سریال جومونگ و ارتباط تلویحی دیالوگ های رد و بدل شده آن با حوادث پیش آمده می نویسد: “پدر سوسانا خطاب به خواهرش که قدرت را محکم چسپیده و به هر طریق ممکن در صدد حفظ آن است، به نکتۀ جالبی اشاره کرد و گفت قدرت مانند شنی است که در مشت فرد قرار دارد، هر چه محکم تر آن را بگیری، بیشتر می ریزد و در نتیجه زودتر از آن محروم خواهی شد.” در یادداشت بعدی توکلی از جو بی تفاوتی که در شهرش حاکم شده است گلایه می کند و ضمن مقایسه ی وضعیت فعلی حاکم بر اذهان مردم با روزهای پس از انتخابات مجلس ششم در حوزه انتخابیه سقز و بانه، آمدن دوباره ی مردم به پای صندوق های رای در انتخاب های بعدی_در صورت فروکش نکردن اعتراضات جاری_ را دشوار می نامد. در یادداشتی دیگر_و البته بدون نام_توکلی با بیان واقعیت تلخ افول تدریجی سرمایه اجتماعی در ایران، سیاست ورزی در ایران را به خربزه ای تشبیه می کند که خوردنش لرزه ها و پس لرزه های فراوانی دارد. یاسی که توکلی را به رساندن چنین مضمون هایی می کشد، یاس و ناامیدی همه ی آن هاییست که رای دادند تا “فلانی” دیگر رئیس جمهور نباشد. توکلی تنها وبلاگ نویس وبلاگستان بوده است که در مطالبی تحلیلی و در خور توجه به مسئله ی قطعی اس ام اس و ربط آن با پدیده ی انتخابات پرداخته است. یادداشت هایی از قبیل “پیامک و سیاست”. فراز پایانی این پاراگراف را می خواهم به پست “یافتن راه” اختصاص دهم، خالد توکلی کیست؟ آیا این شخص همان نماینده ی منتخب مجلس ششم در حوزه انتخابیه سقز و بانه است؟ ما در “یافتن راه” با شبه روشنفکری رو به رو هستیم که دگربار می کوشد از تحلیل راه رفته فرار کند و _علی رغم وانمود کردن ابهامی ساختگی در تصور شخصی اش از راه های آینده_باز هم برای اختراع یک راه خود را گرم می کند…آقای توکلی مرد حرف های بزرگ است، به سادگی از مشاهده ی وضع موجود_برای برون رفت از آن_می گریزد و به “راه دشوار”ی که در آینده ای_که در آن “راه ایجاد تغییر از مجرای انتخابات (حداقل تا چند انتخابات بعدی) مسدود گشته است”_ پرابهام قرار دارد می اندیشد. بخشی از نظرات داده شده در یادداشت یادشده را می توان در جواب به استدلال “توکلی”ها بسیار گویا دید،آن جا که کورش در بخشی از نظرش می گوید: “شما قبل از پیداکردن راه به فکر پیداکردن هدف باشید. چه می خواهید؟ اولویتهای شما کدامند؟ معیارهایتان چیست؟ آیا تنها با به قدرت رسیدن موسوی شما دارای راه و هدف می شدید؟ آیا فکر نمی کنید کاخ آمالتان را شیشه ای ساخته اید؟…” و یا دوست:”… یعنی باید باور کنیم که اگر هسته ی اصلی احزاب اصلاح طلب دستگیر نمی شدند حداقل برنامه ای منسجم تر می داشتید و زودتر به “یافتن راه” متوسل نمی شدید؟ …”

“کاوه” در یادداشت “دوم خرداد، نوش تا نیش”_منتشر شده در وب نوشت “روناکایی”_ به شدت به انتصاب موسوی توسط خاتمی اعتراض می کند و می نویسد: “طنز تاریخ است دوم خردادیها که در عالم تئوری، خود را متعهد به جامعه مدنی و مدرن و ساز و کارهای عقلانی و نهادمند می دانستند در پی رابطه مرید و مرادی با رهبر مادام العمر اصلاح طلبی، آن کسی را که او دوست می داشت، ایشان هم باید دوست می داشتند( یا من یا موسوی!). احترام به شعور جمعی در کجای این عمل نهفته است شما پیدا کنید پرتقال فروش را!. اخیرا در تبلیغات انتخاباتی برای جمع آوری آرا به جای برنامه های فرهنگی و متمدنانه، دست به دامان شال سبز اهل بیت و سادات گرامی شده اند و در حرکتی ارتجاعی و با شائبه استفاده ابزاری این پارچه، خود را در معرض دید مردم قرار می دهند…” او در ادامه، کار خاتمی را اساساً یک توهین بزرگ به شعور جمعی اصلاح طلبان دانسته و می افزاید: “…اصلاح طلبی قیم نمی خواهد و در هر دوره تاریخی قدرت زایش رهبرانی را از دل این نهضت داشته است و سکانداری این نهضت و تشخیص چاله از چاه آن را به او سپرده است. مردم ایران بعد از تجربه های تاریخی فراوان قدرت تشخیص رهبران واقعی خویش را دارند و در فرصتهای انتخاباتی آزاد، سره را از ناسره جدا میکنند. هر انتخاباتی برنده و بازنده دارد. جریان اصلاح طلبی متکی به شخص نیست و در صورت شکست اشخاص باید دانست که اصلاح طلبی شکست نخورده است بلکه باید در ساز و کارها و مدیریت سیاسی و حزبی خویش شک کنیم.” علی رغم پرداخت دقیق به مناظره های انتخاباتی چهار کاندیدا، “کاوه”_برخلاف انتظار_پس از انتخابات یادداشتی در واکنش به حوادث رخ داده ننوشته است.

وب نوشت “سوران بلاگ” نیز _که نویسنده اش هوادار کروبی بود_به مانند چند وب نوشت سیاسی دیگر حاضر در وبلاگستان نتوانست به خوبی به وظیفه ی تحلیلی خویش عمل کند؛ هرچند که اقدام مدیر این وب نوشت در جمع آوری اخبار روزهای پس از انتخابات از خبرگزاری های محتلف و چیدن آن ها در یادداشت “پرزیدنت سیب زمینی(1) در خور تحسین بود.

احساس دلتنگی و یاس عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته است، نمی دانم قرار است به کجا برویم، آیا به راستی این اندک قلم های باقیمانده را نیز خواهند شکست؟

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد…

نگاشته شده توسط: مفسر | پنجشنبه, جولای 2, 2009

روزشمار انتخابات رياست جمهوري

  • به جانبازان کشورمان، به شهیدان این مملکت و در نهایت به نسل جنگ خواهیم گفت که مبادا خرداد را با روز سومش به یاد آورند؛ آویزه ی گوشمان خواهیم کرد که ما هواداران دوم خرداد 21 میلیونی، “خس و خاشاک” ایم و… و حامیان 22 خرداد 24 میلیونی فداییان وطن… به نسل آینده، به کودکانمان خواهیم گفت که در برگ هشتاد و چهارم تقویم های کوچکشان بنویسند “کودتا” ، بخوانند “پرزیدنت سیب زمینی”، و فریاد بزنند “دموکراسی”… زنده باد سیب زمینی؛ پاینده دموکراسی!
  • “سوران بلاگ” در مطلب طولانی پیش رو کوشیده است تا در حد امکان_و البته با حداقل خودسانسوری_به نکاتی چند در مورد کودتای مخملین 22 خرداد در ایران بپردازد اما پیش از پرداختن به بخش تحلیلی یادداشت_که در یادداشت آینده از نظرتان خواهد گذشت_دوست دارم تا به اتفاق همدیگر، اخبار مهم مربوط به اتفاقات رخ داده در روزهای تاریک پس از آن “تاریک روز…” را با درگاه های خبری: “سحام نیوز(سایت خبری حزب اعتماد ملی)”، “رادیو فردا”، “نوروز(سایت خبری جبهه ی مشارکت)”، “بی بی سی فارسی” و “خبرگزاری نیمه رسمی فارس” مرور کنیم؛ و سپس به تفسیر سناریوی ننگین رخ داده بپردازیم.
  • خوانندگان این وب نویس به خوبی می دانند که نگارنده هیچ گاه_حتی در یادداشت های بسیار طولانی_ یک مطلب را به دو قسمت تقسیم نکرده است؛ و در حقیقت دوقسمتی شدن این یادداشت بیش از آن که نشانگر اهمال نویسنده باشد، به دلیل شرایط حساس ایران(و به هم پیوسته بودن همه ی این رخدادها) صورت گرفته است. در یادداشت بعدی_که مطمئناً پس از 18 تیر و حوادث احتمالی و دامنه دار مربوط به آن منتشر خواهد شد_تلاش خواهم کرد تا با دیدی بی طرفانه رخدادهای اتفاق افتاده پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم را بررسی کنم.

22 خرداد

·         تخلف آشکار فرماندار اصفهان در جلوگیری از حضور نمایندگان دو نامزد اصلاح طلب

·         تخلف انتخاباتی // پخش تعرفه های انتخابات بدون مهر میان رأی دهندگان در ایلام

·         تخلف انتخاباتی // ممانعت از ورود ناظران کروبی در پای صندوق های رای شهر سلماس

·         تخلف انتخاباتی // واگذاری تامین امنیت صندوق های رای از نیروی انتظامی به سپاه در اسلام آباد غرب

·         تخلف انتخاباتی // استفاده از خودکارهای محو شونده در کردستان

·         تخلف انتخاباتی // ممانعت فرمانداران همدان از حضور نمایندگان کروبی

·         تخلف انتخاباتی// در خرم آباد به بهانه کمبود تعرفه ها شعب اخذ رای را تعطیل شد.

·         تخلف انتخاباتی// جمع آوری شناسنامه های سرباز وظیفه در پادگانهای تهران

·         تکذیب خبرحمایت مولوی عبدالحمید از احمدی نژاد

·         مرتضي تمدن(استاندار تهران): هرگونه تجمع هواداران كانديداها غيرقانوني است.

·         مقام رهبری: مردم تلاش بدخواهان را براي ايجاد تشنج ناكام بگذارند.

23 خرداد

·         بیانیه اول کروبی: نتايج اعلام شده براي انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري چنان مضحك و شگفت است كه در بيان و بيانيه نمي آيد و بايد فكر ديگري كرد… بديهي است كه نتايج و نهاد برآمده از چنين شمارش آرايي فاقد مشروعيت است و مورد قبول اينجانب نيست…اين تازه اول داستان است.

·         وزارت کشور: احمدی نژاد با اخذ 62.63 درصد آرا دگربار به ریاست جمهوری برگزیده شد.

·         مقام رهبری: همه باید از رئیس جمهور منتخب حمایت و به او کمک کنند.

·         هشدار جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی به مواضع تلخ و تحریک آمیز موسوی

·         پیام تبریک بشار اسد به احمدی نژاد

24 خرداد

·         بیانیه دوم کروبی: من بار دیگر اعلام می کنم انتخاباتی که با حضور پرشور ملت ایران برگزار شد نباید وسیله سوء استفاده قرار گیرد و نتایج اعلام شده بر این انتخابات نامشروع و دولت برآمده از ان فاقد وجاهت ملی و صلاحیت اجتماعی است و از این رو آقای محمود احمدی نژاد را رییس جمهور ایران نمی دانم… اینجانب با تاکید بر هویت مستقل و اصلاح طلبانه خود درخواست ابطال این انتخابات منحرف شده را به نام صیانت از ارای شما پیگیری نموده و در صورتی که دولت و شورای نگهبان بر ان اصرار داشته باشد ، تصمیمات خود را در اطلاعیه های بعدی به اطلاع ملت بزرگ ایران خواهم رسانید . نمایش غیر قانونی امروز از سوی آقای احمدی نژاد که خود را قبل از تایید انتخابات و رسیدگی به شکایات، رییس جمهور منتخب نامیده است نیز پرده دیگری از این نمایش مضحک است.

·         عباسعلی کدخدایی(سخنگوی شورای نگهبان): موسوی عصر امروز اعتراض 7 موردی خود را تقدیم شورای نگهبان کرد.

·         مقام رهبری: دست اعجاز آفرین الهی پشت این انتخابات بود.

·         غلامعلی حداد عادل(رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس): کاندیداهایی که رای نیاورده اند مثل ناطق نوری در سوم خرداد عمل کنند.

25 خرداد

·         نیروهای امنیتی از دیدار مردم با هاشمی رفسنجانی در خانه اش جلوگیری کردند.

·         صدها هزار تن از مردم در تهران و شهرهای دیگر راهپیمایی کردند.

·         جبهه مشارکت انتخابات ریاست جمهوری را مخدوش و غیرقابل دفاع خواند.

·         شکایت نامه کروبی به شورای نگهبان؛ احمدی نژاد صلاحیت ندارد.

·         مقام رهبری در دیدار با موسوی: مسائل باید با حفظ آرامش و متانت از طریق قانونی دنبال شود.

·         تبریک پادشاه،ولیعهد و نخست وزیر بحرین به احمدی نژاد

·         محمدقسيم عثماني(یکی از نمایندگان هوادار موسوی در مجلس) در گفتگو با فارس،علت اصلي شكست ميرحسين را عدم تعامل او با توده خاموش جامعه عنوان و به وي توصيه كرد دست از ماجراجويي برداشته و شكست در برابر احمدي نژاد را بپذيرد.

·         وزیر اطلاعات: 26 نفر از عناصر اصلی اغتشاشات دستگیر شدند.

26 خرداد

·         تظاهرات خاموش و میلیونی حامیان موسوی و کروبی در تهران

·         آیت الله بيات زنجانی: بی ‌اعتنايی اخير و بی ‌حرمتی کلان به آرای ملّت بی‌سابقه است.

·         سفير بريتانيا در تهران، برای دومين بار، به وزارت امور خارجه احضار شد.

·         مفسر سایت احمد توکلی: حماسه انتخابات، به باخت مردم تبدیل شد.

·         محمدعلی ابطحی، از اعضای ستاد مهدی کروبی، بازداشت شد.

·         آیت الله مکارم شیرازی: منافقین کوردل به دنبال بر هم زدن وحدت مردم هستند.

·         رئیس دانشگاه شیراز استعفا کرد.

·         آيت الله منتظری:  هیچ عقل سلیمی نتیجه انتخابات را نمی پذیرد.

·         علی لاریجانی: وزیر کشور باید پاسخگوی اتفاقات اخیر باشد.

·         روح الله حسینیان(رئیس کمیسیون سیاست داخلی و امور شوراهای مجلس): نامه هاشمی به رهبری نشانگر توطئه ای پشت پرده و طراحی اغتشاشات از قبل بود.

27 خرداد

·         بیانیه سوم کروبی: اینجانب از آن‌جایی که انتخابات 22 خرداد را نامشروع می‌دانم و نتایج برامده از آن را قبول ندارم و این فرد را برای ریاست جمهوری اسلامی ایران به رسمیت نمی‌شناسم، از همه مردم تهران دعوت می‌کنم ساعت 11 صبح روز جمعه 29 خرداد  1388 با لباس سیاه به نشانه سوگواری برای شهدای راه جمهوریت نظام اسلامی ایران از میدان 7 تیر تا محل برگزاری نماز جمعه حضور یابند و با حضور آرام و آگاهانه خود اعتراض خویش به انتخابات را اعلام کنند و خواسته‌ی ابطال انتخابات نامشروع 22 خرداد 1388 را به گوش عالی‌ترین مقام کشور برسانند.

·         شيرين عبادی خواستار تجديد انتخابات رياست جمهوری در ايران شد.

·         سفيران بريتانيا، فرانسه و جمهوری چک در تهران، به وزارت امور خارجه احضار شدند.

·         جامعه مدرسین حوزه علمیه قم: هدف اغتشاشگران مورد حمایت صهیونیست ها، تلخ کردن شیرینی پیروزی است.

28 خرداد

·         رييس سازمان اطلاعاتی اسرائیل(موصاد) وجود احمدی نژاد را به سود اسرائيل دانست.

·          7كشته و 29 زخمي در  ناآرامی های دیشب در ميدان آزادي

·         ابراهیم یزدی، دبیر کل نهضت آزادی در بیمارستان بازداشت شد.

·         نامه اعتراض آمیز شجريان به ضرغامی: صدای خس و خاشاک را پخش نکنید.

·         مذاكره نمايندگان كروبي، موسوي و رضايي با شوراي نگهبان

·         فارس: حركت خودجوش موتورسواران جان بر کف حزب الله به منظور برقراري امنيت در تهران برگزار شد.

29 خرداد

·         مقام رهبری در خطبه های نماز جمعه تهران: حل و فصل همه ی اختلافات در سر صندوق رای است نه در کف خیابان ها.

·         ابراهیم یزدی دبیر کل نهضت آزادی از زندان آزاد شد.

·         ستاد مهدى كروبى برنامه راهپيمايى به سمت محل نماز جمعه را لغو كرد.

·         ميرحسين موسوى در اجتماع صدها هزار سياهپوش معترض به انتخابات سخنرانى كرد.

·         پاسخ دبیرخانه شورای امنیت کشور به نامه موسوی؛ مسئولیت عواقب اجتماعات غیرقانونی با شخص شماست.

30 خرداد

·         بروز شدید ترین ناآرامی های خیابانی 30 سال گذشته در تهران در فاصله ای نزدیک به 10 کیلومتر(حد فاصل میدان های فردوسی و آزادی)

·         قتل دردناک ندا آقاسلطان توسط نیروهای جان بر کف انصار حزب الله

·         كروبي در نامه ي سر گشاده به شوراي نگهبان: با راي عادلانه درباره انتخابات و ابطال آن و برگزاري انتخابات مجدد اراده ملت را بپذيريد و بقاي نظام را تضمين كنيد كه اين به عدالت نزديك تر است.

·         میرحسین موسوی برضرورت تجدید انتخابات تاکید کرد.

·         محمد قوچانی،سردبیر روزنامه اعتماد ملی، بازداشت شد.

·         هشدار فرمانده نیروی انتظامی به موسوی

·         در هفتمین شب اعتراض ها، مردم نیم ساعت زودتر شعار”الله اکبر” سر دادند.

·         بیانیه اضطراری مجلس خبرگان در حمایت از مواضع مقام رهبری

·         سخنگوی وزارت خارجه: شبکه های آمریکایی و انگلیسی اتاق فرمان اغتشاشات اخیر هستند.

31 خرداد

·         دست کم ۱۹ تن در ناآرامی های روز شنبه در تهران کشته شدند.

·         پلیس تهران روز یکشنبه اعلام کرد، در رویدادهای روز شنبه، بیش از 450 تن از تظاهرکنندگان بازداشت شده اند.

·         در پی اغتشاشات دیشب در تهران فائزه هاشمی و چهار تن دیگر از اعضای خانواده هاشمی دستگیر شدند.

·         سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی بار ديگر خواستار ابطال انتخابات شد.

·         آیت الله يزدي: تصميم با ماست، نياز نيست رهبري از بالاي سر قانون وارد شوند!

·         آیت الله جوادی آملی: کاری نکنیم که حضور مردم و نظام آسیب ببیند.

·         آیت الله صافی گلپایگانی در ديدار اعضاي شوراي نگهبان: قداست این شورا در مقام قضاوت نبايد وجه المصالحه قرار گیرد.

·         غیبت آیات عظام جوادی آملی، امینی و استادی در نماز جمعه قم

·         اخراج خبرنگار بی بی سی انگلیسی از ایران به جرم حمایت از آشوبگران

1 تیر

·         تظاهرات میدان هفت تیر با گاز اشک آور و تیراندازی هوایی ماموران انتظامی روبرو شد.

·         هشدار سپاه پاسداران به اخلالگران نظم و امنيت عمومي

·         باهنر: بايد صداي قانوني معترضين شنيده شود.

·         صدور بيانيه آیت الله منتظری در مورد اعلام عزای عمومی تکذیب شد.

·         اعلام جرم جمعی از حقوقدانان و دانشجویان دانشگاه امام صادق علیه موسوی

·         گزارشگر هفته نامه نیوزویک در تهران بازداشت شد.

·         احمد توکلی:آقاي موسوي از خودكشي دست برداريد.

·         رئیس کمیسیون قضایی مجلس: شرایط برای تعقیب قضایی موسوی مهیا است.

·         تخريب ‌22 بانك در اغتشاشات پريشب تهران

2 تیر

·         آیت الله شاهرودی: نبايد اصل ولايت فقيه متزلزل شود؛ حتی اگر به خلاف آن آگاهی داشته باشيم.

·         حمله شدید روزنامه وطن امروز به علی لاریجانی

·         کروبی مراسم سوگواری برای قربانیان را پنجشنبه برگزار می کند.

·         عبدالله نوری: حکومتی که خود را اکثریت می داند از چه بیمناک است؟

·         شورای نگهبان بار دیگر امکان ابطال انتخابات را رد کرد.

·         کروبی: شورای نگهبان به جای اتلاف وقت باید انتخابات را باطل کند.

·         روسیه: انتخابات ایران باید از طریق شورای نگهبان حل شود.

·         موافقت مقام رهبری با تمدید مهلت رسیدگی به شکایت های انتخاباتی

·         اخراج دبیر دوم و دبیر سوم سفارت انگلیس از ایران

·         مفسر خبرگزاری فارس از تشکیل اتاق جنگ روانی علیه ملت ایران در شبکه سی ان ان خبر داد!

3 تیر

·         پاسخ شورای نگهبان به نامه کروبی: سعي مي‌كنيم به پاسخ دقيق‌تر برسيم.

·         بازداشت خبرنگار روزنامه واشنگتن تايمز در تهران

·         مقام رهبری: مردم و نظام اسلامی زیر بار زور نخواهند رفت.

·         دیدار هیئت رئیسه کمیسیون امنیت ملی مجلس با هاشمی و موسوی

·         بازداشت 25 کارمند روزنامه توقیف شده کلمه سبز(وابسته به میرحسین موسوی)

·         اعلام انصراف محسن رضایی از ادامه پیگیری شکایات به دلیل عدم همکاری شورای نگهبان

·         قاليباف: بايد ابهامات درباره انتخابات رفع شود.

·         انتقاد عبدالله نوري از موج بازداشت‌هاي اخير

·         انتشار بیانیه ی مجمع روحانیون مبارز در تقبیح نتایج انتخابات

·         حمله ی شدید اللحن مفسر خبرگزاری فارس به مجمع روحانیون مبارز؛ وداع با اسلام،امام و نظام!

4 تیر

·         ميرحسين موسوی: از صحنه بيرون نخواهم رفت.

·         حدود ۷۰ تن از استادان دانشگاه پس از دیدار با میرحسین موسوی بازداشت شدند.

·         آيت الله منتظری: از رفتار مسئولين با مردم احساس شرمندگی می کنم‏‏.

·         نماينده رضايي در شوراي نگهبان:سخنگوي شوراي نگهبان خلاف گويي مي‌كند.

5 تیر

·         تبریک رئیس جمهوری یمن به احمدی نژاد

6 تیر

·         آیت الله خزعلی: آشوب‌ها، نشان از قدرت خداست.

·         کیهان ستون آیت الله جوادی آملی را حذف کرد.

·         بیانیه گروه هشت درباره رخدادهای اخیر ایران

·         محسن رضایی:حضور نماينده‌ام در هيات ويژه مشروط به حضور نماينده كانديداهاي دیگر است.

·         بهزادیان نژاد،رئیس ستاد میرحسین موسوی، بازداشت شد.

7 تیر

·         در گردهمايى اطراف مسجد قبا، پلیس برای متفرق کردن حاضران از گاز اشك آور استفاده كرد.

·         پرویز داوودي از سفر آمريكا بازماند.

·         عفو بين‌الملل اعلام كرد بسيج در كمين زخمى‌هاست.

·         وزیر اطلاعات: نیروهای دستگیرشده سفارت انگلیس در اغتشاشات اخیر نقش داشته اند.

·         کروبی خواهان تشکیل هیاتی مستقل برای تحقیق درباره انتخابات شد.

·         شورای تامین استانداری تهران به نيروي انتظامي ‌مجوز ورود به كوي دانشگاه داده است.

8 تیر

·         مهدى كروبى از شوراى نگهبان خواست تا بار مسئوليت انتخابات را بر دوش رهبر بگذارد.

·         هاشمی رفسنجانی پس از دو هفته سکوت خواستار رسيدگی به شکايت نامزدها شد.

·         شوراي نگهبان قانون اساسي، صحت دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري را تائيد كرد.

·         ارسال نامه و تماس تلفني دیوید ميليبند با منوچهر متكي

·         دیدار اعضاي هیئت رئیسه ی كميسيون امنيت ملي مجلس با آيت‌الله مكارم شيرازي

9 تیر

·         در پى تاييد نتيجه انتخابات توسط شوراى نگهبان، طنين “الله اكبر” تهران را فراگرفت.

·         سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی: دولت غیرقانونی است.

·         ١٤ ميليارد تومان ضرر اپراتورهاى تلفن همراه بابت قطع ١٦ روزه پيامك

·         سازمان كنفرانس اسلامي با استقبال از قطعي شدن نتايج انتخابات، دخالت‌هاي خارجي در امور داخلي ايران را محكوم كرد.

·         سخنگوي شوراي نگهبان: ميزان شكايت‌ها در انتخابات رياست جمهوري دهم در مقايسه با انتخابات مجلس هشتم 75 درصد كاهش دارد.

·         مجمع روحانیون مبارز خواستار پایان دادن به اعتراض های خیابانی شد.

·         رسانه های برگزیده انتخابات انتخاب شدند؛ روزنامه های ايران، جوان، كيهان، وطن امروز و رسالت!

·         تبریک روسای جمهوری هند و تونس به احمدی نژاد

·         كميته اطلاع‌رساني ستاد انتخابات كشور با صدور اطلاعيه‌اي اعلام كرد: فعاليت ستادهاي تبليغات انتخاباتي نامزدها پايان يافته است.

·         احمدی نژاد در دیدار با مدیران و کارکنان وزارت اطلاعات: توطئه های پنهان و آشکار دشمنان برای براندازی نرم در ایران شکست خورد.

10 تیر

·         بیانیه نهم موسوی: شكايت خود را با تشكيل جمعيتي در محاكم قضايي پيگيري مي كنم.

·         روزنامه اعتماد ملی روز چهارشنبه(به دلیل چاپ بیانیه ی شدید اللحن کروبی با تیتر”اتمام حجت شیخ”) اجازه ی انتشار نیافت.

·         انتشار تازه ترین بیانیه ی کروبی: “…با چکمه و باتوم به جان و مال مردم هجوم بردند،صدها نفر سازماندهی شده به خوابگاه دانشجویان حمله کردند و قلب دختر جوان را با گلوله شکافتند و از پشت بام مسجد با یونیفرم مردم را به گلوله بستند و صدها نفر را در خانه و خیابان دستگیر کردند و تا سرحد مرگ کتک زدند و چه زشتی هایی که در کلام در حق آن ها روا داشتند. ده ها نفر از رجال مذهبی و سیاسی را شبانه دستبند زدند و وااسفا که چه زود انتقام دو ماه آزادی نسبی را گرفتند و همه را روانه زندان ها و سلول انفرادی کردند تا در چنین شرایطی سخت لب به سخن بگشایند و به انقلاب مخملی اعتراف کنند! این چه انقلاب مخملی است که رهبران آن دو تن از زنده ترین و باسابقه ترین یاران امامند و مورد تائید شورای نگهبان و رهبری برای حضور در انتخابات؟ …”

·         تعدادی صندوق پلمپ شده رای گیری در ساختمان کتابخانه مرکزی شیراز پیدا شد.

·         فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرد:  بازداشت يك هزار و 32 نفر در اعتراضات اخير

·         وزارت کشور “امیدوار رضایی” را تهدید به شکایت کرد.

·         جبهه مشارکت نتیجه ی انتخابات ریاست جمهوری را غیر قابل قبول دانست.

·         کشف بمب دست ساز در امامزاده صالح تجریش

·         تذکر مجلس به وزیر ارتباطات درباره قطعی پیامک

·         نوکیا فروش ابزار شنود موبایل به ایران را تایید کرد.

·         قطعي پيامك‌هاي تلفن همراه در همه اپراتورها پايان يافت، ولی MMS  و GPRS همچنان قطع است.

11 تیر

·         جمعی از نمایندگان مجلس خواستار محاکمه میرحسین موسوی شدند.

·         یکی از مجریان شبکه پرس تی وی در اعتراض به عدم بی طرفی این شبکه استعفا کرد.

·         محمد خاتمی می‌گوید کودتایی مخملين عليه مردم و جمهوريت صورت گرفته است.

·         وزير نيرو: دولت در حال آماده‌سازي برنامه‌هاي جديد براي دور سوم سفرهاي استاني است.

12 تیر

·         آیت الله صانعی: اعترافات تلويزيونی از نظر شرعی ارزشی ندارد.

·         اسدالله بادامچيان: كميسيون ماده 10 حق لغو مجوز احزاب را ندارد‏.

·         آیت الله جنتی در خطبه های نماز جمعه تهران: اغتشاشگران سفارت خانه انگلیس محاکمه خواهند شد.

·         اینترپل: درخواستی برای پیگرد شاهد قتل ندا آقا سلطان(دکتر آرش حجازی) ارسال نشده است.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها