
کسانی که چهره ی تپل و همواره خندان سید محمد علی ابطحی (رئیس دفتر ریاست جمهوری در دولت اول اصلاحات و معاون حقوقی و پارلمانی رئیس جمهور در دولت دوم) را قبل از دادگاه دیده بودند،این بار در بی دادگاه اقتدارگرایان با مرد افسرده و غمگینی رو به رو شدند که ظاهراً در زندان به عدم وجود تقلب در انتخابات دهم ریاست جمهوری واقف شده است، مرحوم آیت الله خمینی چه خوب گفته بود که زندان های ما از اساس با زندان های غرب و شرق تفاوت دارند،”زندان های جمهوری اسلامی باید دانشگاه باشد برای ملت…” راست است که فقط در چنین دانشگاهی است که خرس، خرگوش بودنش را باور می کند و حتی بر سر آن به مجادله برمی خیزد(اشاره به داستان معروف خرگوش و سیا و موساد و اطلاعات_که دوست عزیز بهروز فاتح به تفصیل به آن پرداخته است)… در سراسر دنیا چه دانشگاهی را با این بازده تحصیلی دیده اید؟ کدام نهاد آموزشی را دیده اید که در طول 50 روز کار مسالمت آمیز عقیدتی از یک دانشجوی بی انضباط، یک انسان ارزش مدار و باتقوا بسازد؛ نه دوستان انصاف نیست که چشم بر موفقیت های ایران عزیزمان ببندیم، راست می گوید مرد خدا، زندان های ما دانشگاهند…
خبرگزاری فارس،بازوی خبری کودتای آهنین 22 خرداد، در روزهای پس از پخش اعترافات شخصیت های اصلاح طلب از رسانه ی به ظاهر ملی، کوشید تا با مصاحبه های مختلف با اشخاص معلوم الحال_از فبیل حسين سبحانينيا نايبرئيس كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس شوراي اسلامي، این اعترافات را امری عادی برای روشن سازی افکار عمومی جلوه دهد، در همین راستا مفسران فارس دقیقاً بر روی بخش های خبری شبکه های برون مرزی_به مانند العربیه_متمرکز می شوند و با نقل قول هایی ناقص و اساساً ناقض اخلاق حرفه ای روزنامه نگاری می کوشند تا این گونه نشان دهند که جو رسانه ای دنیا هم به سود ماست. دروغ،دروغ و باز هم دروغ… این دروغ ها برابرند با اشخاصی به نام احمدی نژاد،مصباح یزدی و حامی شان، ببینید یک ملت تا به چه حد می تواند نگون بخت باشد که هم فکران گردانندگان یک خبرگزاری مانند فارس_که بیشتر برای بازی در نقش پسرخاله مناسبند تا اداره ی یک بنگاه خبری_ این گونه بر یک کشور حاکم می شوند. با وجود این که فارس در وب سایتش بخشی مستقل به نام “کودتای مخملین”_برای پرداختن به اعترافات اصلاح طلبان و کوبیدن آن ها_راه اندازی می کند، ولی افرادی مانند “مریم بهروزی”(دبیر کل جامعه ی زینب) از طیف اصول گرایان با صداقت تحسین برانگیزی از نبود هرگونه اشاره به پدیده ی انقلاب مخملی در اعترافات شخصیت های اصلاح طلب_بخصوص ابطحی و عطریانفر_ سخن می گوید.(رجوع شود به روزنامه ی آفتاب یزد مورخه ی 13 مرداد 88،صفحه ی دوم) در حین مطالعه ی توشته های بسیاری از شخصیت های اصلاح طلب درباره ی اعترافات اخیر، نوشته ای را کامل تر از تحلیل عباس عبدی ندیدم(لینک یادداشت عبدی در سایت شخصی اش آینده را در پانوشت همین قسمت از یادداشت درج کرده ام). نکته ی حیرت انگیزی که بخصوص در اعترافات ابطحی جلوه گر بود تلاش فراوان سناریوسازان معرکه برای ایجاد تفرقه بین اصلاح طلبان بود، آن جا که به ابطحی_که خود یکی از حامیان کروبی بود_دستور داده می شود تا اصلاً نامی از کروبی نبرد و فقط به تیم موسوی طعنه بزند،نکته ی دیگری که در اظهارات ابطحی قابل توجه است، اصرار عجیب او بر هم قسم بودن هاشمی،خاتمی و موسوی برای ایجاد اغتشاش پس از انتخابات_در بین اظهاراتش_است، اصراری که شاید نمادی باشد از فشار بی رویه ی وارد بر او در زندان_که ابطحی به این وسیله می خواهد آن را بیان کند؛ و یا شاید نمادی از خواست گردانندگان بازی برای ترساندن کاندیداهای اصلاح طلب از حرکت های اعتراضی افزون تر. با وجود اینکه شرایط جسمی و روانی ابطحی در دادگاه تا اندازه ای راستی حرف تابش رئیس فراکسیون اقلیت مجلس_مبنی بر دادن قرص آرامبخش به او، را به ذهن متبادر می سازد ولی باز هم می توان به شخصی که از نزدیک ترین یاران کروبی به شمار می رفت این خرده را وارد کرد که می توانست به مانند نبوی چهره ی بهتری_در مقایسه با آن چه گذشت_را از خود به نمایش بگذارد. البته پس از اعترافات ما شاهد حمایت تحسین برانگیز قاطبه ی اصلاح طلبان از معترفان بودیم،کابوس اقتدارگرایان کارهای تحسین برانگیزی مانند دیدار صمیمانه ی همسران شخصیت های اصلاح طلب با همسر و سه دختر ابطحی در خانه اش بود که به خوبی جبهه ی متحد اصلاح طلبان را به نمایش گذاشت. چیزی که به زشتی هر چه بیشتر سناریوی دادگاه یاری رسانده بود، حضور یک روحانی_که هنوز قانوناً توسط دادگاه ویژه روحانیت خلع لباس نشده است_با لباس زندانیان در دادگاه بود_که به خوبی میزان دلبستگی گردانندگان صحنه را به اصول اسلامی و انسانی نشان می داد. به عنوان آخرین نکته ی این پاراگراف این را هم متذکر بشوم که دیدن چهره ی واقعی و طعنه زن ابطحی در خلال اعترافاتش در دادگاه _حتی به مدت چند ثانیه_ خیلی کار سختی نبود، آن جا که در حین خواندن متن در دستش و هنگامی که به واژه ی مخملین رسید با طعنه به رئیس محکمه اشاره کرد و گفت: “…همان رنگ لباس شما آقای رئیس…”
آن شب پس از دیدن بخش خبری 30/20 و مشاهده ی چهره ی ابطحی و عطریانفر چند لحظه با خود اندیشیدم که چگونه است در چنین شرایطی با این درجه از استبداد در میان اطرافیانم هنوز کسانی پیدا می شوند که این مهملات را باور کرده اند،چگونه است که برخی را آن قدر به جاده ی ریا،ترس و دروغ کشانده اند که حتی جرات “آن اندک فکر کردن در خلوت خویش” را هم از دست داده اند؟ چهره ی تکیده ی ابطحی،دستان لرزان عطریانفر و پایمردی نبوی همه و همه برای بخش ایدئولوژیک جامعه ی خودمان نمادی از انقلاب مخملین اند،نمادی از مخالفت با نظام اند، نمادی از اراذل و اوباش و یا به عبارت بهتر خس و خاشاک اند… چشمان مبهوت ابطحی آن شب خواب از چشمانم ربود،خدایا زندگی چه راه های نرفته ای دارد،آیا روزی فرا خواهد رسید که این قلم های کوچک نیز این گونه بها پس بدهند؟ احساس عجیبی به ترس و احتیاط زنهارم می دهد، نزدیک است آن روز…
پ.ن.
تحلیل عباس عبدی درباره ی اعترافات اصلاح طلبان(منتشرشده در آینده_سایت شخصی عبدی)
۲.

“شاید در دنیا هیچ رهبری نباشد كه به اندازه آیتالله خامنهای برای مسایل جاری جهان اهمیت داشته باشد اما درعینحال تا این حد برای جهانیان ناشناخته باشد” (کریم سجادپور)
می توان نحوه ی مدیریت حوادث اخیر رخ داده در ایران_توسط مقام رهبری_ را از استراتژیک ترین اشتباهات آیت الله خامنه ای در طول 20 سال سکانداری مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران به حساب آورد. در انتخاباتی که پشت سر گذاشتیم شاهد واکنش هایی تند،غیر منتظره و اشتباه از سوی مقام رهبری در قبال معترضان به نتایج انتخابات بودیم، شاید چهار سال پیش کمتر کسی به محتویات نامه ی مهدی کروبی به مقام رهبری توجه کرده باشد، و متاسفانه در رخدادهای 60 روز گذشته تکرار تلخ تاریخ را با بازیگری اشخاصی قدرتمند از درون و بیرون بیت رهبری_و البته به کارگردانی شخص رهبری_ به نظاره نشستیم. در این 60 روز به راستی چه کسی را می توان طراح اصلی به حساب آورد؟ مجتبی، رهبری و یا سلیمانی؟
مجتبی خامنه ای کیست؟ پسر دوم مقام رهبری و یکی از قدرتمندترین اشخاص حال حاضر ایران_حتی قدرتمندتر از شخص رئیس جمهور؛ برای شناخت مجتبی مطالعه ی تحلیل گاردین سودمند است:”… مجتبی خامنهای ضمن انکه در مجاب کردن مقام رهبری به سود محمود احمدی نژاد درسال ۱۳۸۴_ که وی شهردار تهران بود_نقش داشتهاست، در سرکوب مردم در راهپیمایی های اخیر نیز دست دارد.او همچنین نقشی اساسی در پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات ۲۲ خرداد بازی کرده و از طریق کنترل مستقیم بسیج، واکنش ها به تظاهرات مخالفان _که با تلفات در میان معترضان همراه بود_ را هدایت می کرده است…” کروبی در بحبوحه ی خواب های شیرین بامدادیش در 4 سال پیش در نامه ی تندش به رهبری، برای اولین بار از مجتبی خامنه ای نام می برد و او را به همراه مافیای سپاه پاسداران مسئول تقلب های سازمان یافته در انتخابات نهم معرفی می کند. عبارت دولت در پرده به خوبی می تواند ماهیت او را به ما بنمایاند؛ زیرا هیچ پستی ندارد، در هیچ رسانه ای ظاهر نمی شود،جزو اشخاص شامل تحریم های اقتصادی بین المللی علیه ایران نیست و البته در عرصه ی اقتصادی از کلان ترین ها به شمار می رود،فرماندهی پنهان نیروی شبه نظامی بسیج را در دست دارد و همچنین با افکار بسیار تندش(حتی بسیار تند تر از پدر) احمدی نژاد را به مقام ریاست جمهوری منصوب می کند. علاوه بر نقش مهم مجتبی نمی توان چشم از مافیای نیرومند سپاه پاسداران با فرماندهی پنهان افرادی مانند بهروز سلیمانی فرو بست، و در این بین اقداماتی مانند درخواست اجرای اصل 111 قانون اساسی(که مربوط به برکناری رهبری است)توسط مجلس خبرگان_که در نامه ی مجمع نمایندگان ادوار مجلس شورای اسلامی به اکبر هاشمی رفسنجانی به آن اشاره شده است_و یا بیانیه ی آیت الله دستغیب شیرازی در بیان ضرورت تشکیل اجلاس اضطراری و علنی خبرگان، می تواند تنها یک دلخوشی(آن هم چه شرعی و چه قانونی) برای مخالفان باشد، زیرا در اثربخشی این کارها برای عزل شخصی که همفکرانش معتقدند او برای رهبری کشف_و نه انتخاب_شده است تردید اساسی وجود دارد.
نکته ی تامل برانگیز در این بین سکوت طولانی مدت سید هادی خامنه ای برادر مقام رهبری در طول 60 روز گذشته است،هنوز معلوم نیست که این شخصیت اصلاح طلب عضو مجمع روحانیون مبارز را به سکوت واداشته اند و یا خود این سکوت را برگزیده است،در کارنامه ی هادی خامنه ای حملات شدید و گاه فیزیکی انصار حزب الله به او در هنگام سخنرانی هایش در مشهد_و گاه تهران_دیده می شود.به همین خاطر شاید نتوان به راحتی او را به تبانی با مقامات بالای نظام متهم کرد، البته لازم به یادآوریست که او در قریب به اتفاق جلسات تشکیل شده ی مجمع روحانیون مبارز پس از انتخابات حضور داشته است ولی به هیچ وجه در رسانه ها ظاهر نشده است.
تلاش کردم تا با بی طرفی به نقش افراد داخل بیت چهارراه آذربایجان در حوادث پیش آمده اشاره کنم، اما در این آخرین فراز این پاراگراف دوست دارم تا با نقل جملاتی چند از مفسر سایت “پیک نت” درباره ی رویدادهای پیش آمده_و ربط عجیب آن با بیت، نگاه شما را اندکی یه سوی دیگر_و شاید واقعی تر_جاده نیز معطوف کنم: “… در این وسط نقش خود آیت الله خامنه ای معلوم نیست. او از یک طرف تحت فشار مجتبی است. مجتبی از نظر روحی مرتب به او القاء می کند که بیمار است و خودش دارد کارها را راست و ریس می کند. رهبری برای تحمل درد “مرفین” مصرف می کند و فشارهای مجتبی باعث شده که دکتر او را رها نکند. او هم باورش شده که بزودی میمیرد و قدرت تحلیل مسایل را ندارد. از طرف دیگر هم تحت فشار نمایندگان علماست که بیشتر پیام رسان برخی علما و مخصوصاً رفسنجانی به ایشان هستند. علما و رفسنجانی مرتب اخطار می کنند و خطر را به ایشان گوشزد می کنند. اطرافیانش مثل حجازی، مجتبی و… مرتب جنتی و یزدی و سید احمد خاتمی را وادار می کنند چیزهایی ضد حرفهای علما و هاشمی به او بگویند و مثلاً از طرف خبرگان نامه درست کنند تا ایشان آرام بگیرد!
قضیه 50 تن از خبرگان که بیانیه دادند، در همین راستاست. این بیانیه که توسط شریعتمداری نوشته شده و تنها 7 نفر از جمله یزدی و آیت الله نمازی زیرش را امضا کرده اند، بیشتر برای تسلی دل مقام رهبری بوده نه برای مردم و مخالفان یا علما. حتی قضیه اعترافهای ابطحی و سایرین هم برای تسلی دل ایشان است نه مردم! رهبری بدجوری گیج است و نمی داند به حرف علما توجه کند یا به حرف اطرافیان. ولی در هر صورت حرف اطرافیانش زور بیشتری دارد و بیشتر مؤثر است. زیرا حتی الان رفسنجانی هم نمی تواند برود پیشش یا اینکه با او تلفنی صحبت کند. آنها مرتب کسالت را بهانه می کنند. علاوه بر این، او را بدجوری ترسانده اند. گفته اند که ابطحی قرار بوده با گرفتن وقت ملاقات از شما، در قالب نبات سوغاتی از حضرت معصومه، مسمومتان کند! او هم که اسیر توهم است، باورش شده. گویا ابطحی هم این را در اعترافاتش گفته اما ظاهراً صلاح ندیده اند که این را بگویند. شاید هم گذاشته باشند برای روز وقتش.
هر چه می کنند، برای این است که او را راضی نگه دارند. خودشان می فهمند که نمی توانند مخالفان را راضی کنند. رهبری تا میاید روی حرفهای علما و رفسنجانی فکر کند، یک مرتبه جنتی یا یزدی یا احمد خاتمی سر می رسند و ذهنش را می برند به همان سمتی که خودشان می خواهند. بعد هم او حرفهای جنتی یا یزدی و احمد خاتمی را به خودشان بر می گرداند و دستورات شدید و غلیظ می دهد… وضع شده شبیه دوران آخرین سلاطین صفوی.”
۳.

بدون شک هیچ چیز بیشتر از سکوت سیاسی سنگین حاکم بر کردستان ایران_در برابر تقلب سازمان یاقته در انتخابات ریاست جمهوری، نتوانست تعجب تحلیلگران سیاسی مسائل ایران را برانگیزد، شاید مردم حاضر در راهپیمایی های هر روزه ی پایتخت انتظار داشتند که همزمان با اعتراضات آنان به حاکمیت، کردهای همواره معترض به جمهوری اسلامی نیز برخیزند و نوایی برآورند. در 4 استان کردنشین آذزبایجان غربی،کردستان،کرمانشاه و ایلام تنها در دو شهر سقز و کرمانشاه شاهد اعتراض هایی پراکنده به نتایج انتخابات بودیم، یک روز اعتصاب بازاریان در شهر سقز و کمتر از یک هفته درگیری هایی اندک در مناطق مختلفی از شهر کرمانشاه(باغ ابریشم،طاق بستان و…) واقعاً دلیل اساسی این “قهر سیاسی”چیست؟ مردم ساکن در کردستان ایران برخلاف مناطق دیگر ایران زمین، نه یک روز،نه یک ماه بلکه هر روز و هر ماه_در طول 30 سال گذشته_ با چماق های خونین حاکمیت دست و پنجه نرم کرده اند، من حرف برخی از مفسران مبنی بر عادی بودن وضع در مناطق کردنشین_به مانند مناطق ترک،بلوچ،لر و ترکمن نشین_ را به هیچ وجه نمی پذیرم، در طول سه دهه ی گذشته چند قیام مردمی در مناطق یادشده بر علیه حاکمیت صورت گرفته است؟ و در مناطق کردنشین چگونه؟ و پزسش اصلی اینجاست که آیا چنین مقایسه ای به تناقض نمی انجامد؟
نمی دانم چگونه است که مردم شهرهایی مانند ایلام و سنندج حق بهره بردن از این سکوت سیاسی را دارند ولی در شهری مانند سقز_که به حق در طول چند سال گذشته مرکز قیام های ناسیونالیستی کردها بوده است_ بازاریان باید تحت تاثیر عده ای جوان ذوق زده ی هوادار موسوی یک روز دست از کار بکشند و اسم آن را هم بگذارند اعتصاب برای همراهی با تظاهرات پایتخت، چرا ساکنین شهرمان را باید هم در نقش شدیدترین آزاردیدگان از سرکوب های جمهوری اسلامی و هم در کسوت تنها معترضین به نتایج انتخابات در کل دو منطقه ی اردلان و مکریان ببینیم؟ و چه فراموشکار هستیم…در مرداد 84 چه کسی از همین اصلاح طلبان عزیز_چه مشارکت،چه مجاهدین،چه اعتماد ملی و چه مجمع روحانیون_و یا حتی اپوزوسیون عیر کرد مخالف نظام ،کدام یک بیانیه ای برای 11 کشته ی سرکوب آهنین راهپیمایی آرام مردم در شهر سقز صادر کردند؟ به راستی چرا فردی مانند خالد توکلی_که زمانی به خاطر همین علایق ناسیونالیستی اش منتخب همین مردم بوده است_ باید بیاید و در وبلاگش از مرده بودن جو شهر بعد از همان اندک اعتصاب هم اظهار گلایه کند؟ آقای توکلی! دوستان شارنیوزی گرامی! جناب عزیزی عزیز! به راستی شما چه می خواهید؟ انتظار دارید که جوانان مردم بیایند و در خیابان به اعتراض بپردازند؟ که چه بشود؟ که چه چیز تغییر بکند؟ و پارادوکس حیرت انگیز اینجاست که شمایی که این گونه از آن چه که جو مرده در شهر می نامید ناراضی هستید آیا به راستی نمی توانستید حداقل یک بار به عنوان یک روشنفکر فراخوان تجمع مسالمت آمیز بدهید؟ و اگر توان و جرات چنین کاری را نداشتید دیگر این نارضایتی از بهر چیست؟ ؛و به راستی که “از ماست که بر ماست”.
من در انتخابات دهم ریاست جمهوری به مهدی کروبی رای دادم، بسیاری هم به میرحسین…و البته سوال اساسی این است که چرا رای دادیم ولی به خیابان ها نیامدیم؟ به نظر من جواب دادن به این پرسش در صورتی ممکن است که بین خواسته های حداقلی و حداکثری یک جامعه تفاوت قائل باشیم؛ “نه” به احمدی نژاد یک خواسته ی حداقلی مردم کرد است نه برای رفع فشار و سرکوب، بلکه برای کاهش آن. ما 30 سال است که شهروند درجه چندم به جساب می آئیم، ما 30 سال است که خواستار حقوق برابر _چه حقوق زبانی و چه حقوق شهروندی_ با هم وطنان پایتخت نشینمان هستیم، تظاهرات کرده ایم، کمپین مسالمت آمیز به راه انداخته ایم،سر میز به اصطلاح مذاکره رفته ایم_و البته با گلوله جوابمان را داده اند(اشاره به ترور دکتر قاسملو و دکتر شرفکندی دو تن از رهبران حزب دموکرات کردستان ایران توسط جوخه های مرگ جمهوری اسلامی)،جوانانمان را به پشت تویوتای نظامی بسته اند و در شهر گردانده اند(اشاره به مرگ شوانه سید فادری در تیر 84_در شهر مهاباد)،به مانند قوای بیگانه با هلیکوپتر شهرهایمان را تیرباران کرده اند(اشاره به حوادث 12 مرداد 84_در شهر سقز)،معلم ابتداییمان را به جرم آموزش زبان کردی به دانش آموزانش به مرگ محکوم کرده اند(اشاره به حکم اعدام عدنان حسن پور_معلم کامیارانی)،مثل دزدها دانشجویمان را_آن هم در سر جلسه ی امتحان_به مکان نامعلوم برده اند و البته چند شب بعد به پدر و مادرش آدرس محل دفنش را داده اند(اشاره به مرگ ابراهیم لطف اللهی_دانشجوی حقوق دانشگاه پیام نور سنندج) و عجیب است که با این که همواره بسیاری از موارد نقض حقوق بشر در ایران_اعلام شده توسط عفو بین الملل_در مناطق کردنشین رخ می دهد، سهم بازتاب این فجایع در رسانه ها هیچ گاه از 10 درصد هم به آن سوتر نرفته است. اینست حقوق بشر دوستان عزیز؟ شاید اگر نیروهای اصلاح طلب و یا مخالفان نظام با این سبک و سیاق نمی اندیشیدند اندکی دلخوشی برای همراهی با حرکت های اعتراضی پایتخت برایمان باقی می ماند، ولی به راستی به نیروهای اصلاح طلبی مانند “عبدالله رمضان زاده” ی در بند(که به دستور شورای تامین تحت فرمانش، روز سوم اسفند 77 آن سرکوب خونین در شهر سنندج انجام شد) و یا اپوزوسیونی مانند “مهندس کوروش زعیم”(که در آن بیانیه ی حیرت انگیز جبهه ی ملی،تمام آن چه را که سال ها پنهان کرده بود، به زبان آورد) و یا “علیرضا نوری زاده”(که در تمام تفسیرهایش تلاش می کند تا تمایلات پان ایرانیستیش را پشت چند جمله ی فدایت شوم برای اقوام و خصوصاً کردها، پنهان کند) می توان دل بست؟ ما در مسیر نیل به دموکراسی برای ایران باید از کجا شروع کنیم و به کجا برسیم؟ آیا می توان از موضعی نژادپرستانه و تک زبانی شروع کرد و به دموکراسی و چندزبانی رسید؟ و در صورت رسیدن به هدف، آیا دیگر فرصتی برای بیان خواسته های قومی و زبانی بحقمان باقی خواهد ماند؟ و یا حاکمان آن روز با ما همان گونه رفتار خواهند کرد که حاکمان دیروز و امروز؟ و یا شاید شدیدتر و فاشیستی تر از اکنون؟ به راستی به کجا می رویم؟ آیا در مسیر دستیابی به دموکراسی واقعی، قدم نهاده ایم؟ …هم وطن فارسی زبان عزیزم از تو و تمام هم وطنانم پوزش می خواهم که نتوانستم و نمی توانم در اعتراض ها همراهت باشم، باور کن سال هاست با صدای ضجه ی “ندا”ها و “سهراب”های سرزمینم_نه فقط در زندان ها بلکه در تمام کوچه های تاریک دیارم_ زندگی می کنم… و تو در همه ی این سال ها_به جای حتی یک همراهی فکری حداقلی_سکوتی جهت دار و سنگین را به من و هم زبانانم هدیه کرده ای، مرا ببخش که نمی توانم همراهت باشم… .
۴.

“سارا خادمی” در “شهرآشوب” در تک یادداشتش پس از کنکور سراسری 88 و در واپسین روز های تیرماه، با آزردگی خاطر می نویسد:”… کاش بتوانی گوسفند باشی.کاش بتوانی نبینی نفهمی نشنوی و خیلی نون های دیگر که خیلی بهتر از دیدن و فهمیدن و درک کردن است…” واکنش او دیدگاه انبوهی از جوانان سرخورده ی جامعه ی ماست درباره ی هر آنچه پس از آن “تاریک روز…” پیش آمده است:”… سخت است زندگی در بلا تکلیفی و ظلم و خفقان و…گرچه گاهی وقت ها خنده ی تلخ ما از گریه غم انگیزتر است.”
“هیوا فولادی” در آخرین یادداشتش در وبلاگ “دلشدگان”ـ تحت عنوان “چگونه معترف خوبی باشید”ـ به خوبی مسخره بودن اعترافات اخیر شخصیت های اصلاح طلب را به نمایش می گذارد، او در جملاتی مانند”…يادتان باشد شما چه گوارا نيستيد. پس لزومي ندارد اگر گير افتاديد زياد مقاومت كنيد…” به افرادی مانند ابطحی ـکه کردند آن چه کردند ـ نیش تیز خود را نثار می کند. در پایان و پیش از آرزوی “معترف بودن” برای خواننده از طرف فولادی، او یادداشتش را با این جمله ی تامل برانگیز به پایان می رساند: “…تمرين اعتراف تا قبل از دادن ان مفيد است . بعد از اعتراف اصلا نبايد به چيزي اعتراف كيند.”
در بعد از ظهر اولین شنبه ی پس از انتخابات، “شاهرخ فیض نژاد” در “آرزوهای بزرگ” ضمن اشاره ای لطیف به نقش جهت دار بی بی سی فارسی در حوادث سرنوشت ساز 30 سال گذشته(از قبیل وقوع انقلاب 57 و یا عزل آیت الله منتظری از مقام قائم مقامی رهبری در سال 68) احساس خطر می کند و هشدار می دهد: “… اما از یک نکته هم نمی توانم بگذرم و آن تذکر نکته ای در لفافه است. افسار حرکت های مردمی را به دست تلویزیون بی بی سی ندهید. تکرار تجربه دلیل نادانی است.” حرف های او را می توان نشان دهنده ی نگرانی بخش بزرگی از نسل انقلاب از تکرار تاریخ به حساب آورد… و چه بیهوده نمی دانند که مردم ایران فراموشکارترین مردمانند. وی سپس آینده ای تاریک را برای اصحاب قلم و رسانه پیش بینی می کند و صحنه را به نحو زیبایی با شعر ماموستا هیمن ترسیم می کند:”دڕان کاغهز و دهفتهر _ گیران شاعیر و نووسهر _ کۆمهڵیک بوون دهر بهدهر _ کۆمهڵێکیش دهس بهسهر…”
در ساعت 21 شامگاه روز انتخابات، “شورش شافعی”، با بیانی در خور تخسین پوپولیسم ستاد موسوی را به تصویر می کشد و می گوید: “… شاید کمپین انتخاباتی مهندس موسوی جای مناسبی برای تخلیه انرژی میلیونها جوان نازنین ایرانی باشد اما قطعا براه انداختن موج انتخاباتی و استفاده (نا مناسب) از فضای بالنسبه آزاد انتخابات در مقابل تفکر و تعقل قرار خواهد گرفت. ” او سپس در در بیان علل رای دادنش به کروبی او را فردی “چانه زن و اهل لابی” معرفی می کند و از قاعده مند کار کردن تیمش سخن می گوید….نویسنده ی وبلاگ “باران” در چرخشی عجیب، در یادداشت های پس از انتخاباتش این بار به مردم کشورش می بالد و دیگر آن ها را “جو زده” معرفی نمی کند.
واکنش “فردین مصطفایی” در “دیده بان جامعه مدنی” را به مانند دیگر پست هایش می توان کوتاه ترین یادداشت ممکن تصور کرد، در مطلبی با عنوان “نگاه به آینده”، سه بیت از سعدی را نقل می کند ولی در عین اندک ادا کردن حق مطلب، چگونگی ارتباط شعر با آینده ی ما را ذکر نمی کند.
شاید موضع گیری فرهاد امین پور در “راه رفتن روی یخ” درباره ی انتخابات ریاست جمهوری را بتوان طبل بد صدای قاطبه ی روشنفکران کرد در رابطه با علت اصلی حمایتشان از موسوی دانست، امین پور با وجود این که در یادداشت “آیا خاتمی پیروز می شود؟” از “فقر تئوریک میرحسین و اطرافیانش برای روشن نمودن تکلیفشان با اصلاح طلبی و اصول گرایی”سخن می راند و او را “مهندس اقتصاد کوپنی” لقب می دهد، پس از انصراف خاتمی از کاندیداتوری، در یادداشت آخرش شدیداً به آن چه که حزب گریز بودن کروبی می نامد، می تازد و حتی تا آن جا پیش می رود که شخصیت های اصلاح طلب حامی کروبی را هم به دلیل تبعیت نکردن از مواضع حزب های متبوعشان شایسته ی سرزنش می داند. او به هیچ وجه نمی گوید که این همه فرد چرا_اکثراً از سر اضطرار_به کروبی روی آورده اند و از توهمات خاتمی فراری شده اند…حرف های امین پور نمایانگر سادگی جامعه ایست که جمعی حیرت انگیز به مانند روشنفکران کرد_که تنها به فکر ارضای امیال قدرت طلبانه ی خود هستند، را شایسته ی اعتماد می بیند،به اصطلاح روشنفکرانی که از شدت تشنگی پست و مقام،بیان هر گونه خواسته ای از موسوی را به بعد از انتخابات موکول می کنند؛ دوستان گرامی باید توجه داشته باشند که نویسنده ی وب نوشت “سوران بلاگ” همواره کوشیده است تا حرمت هیچ کس در یادداشت های این وب نوشت شکسته نشود ولی به نظر وی پرسیدن این پرسش خارج از روال منطقی نیست که واقعاً تا به کی باید از گفتن واقعیت ها خودداری کرد؟ آیا این انتظار حداقلی از جامعه ی روشنفکران کرد_به صورت عام_و سقزی_به صورت خاص_نابجاست که برای میرحسینی که حقوق اقوام را مترادف با حقوق ترک زبانان می داند، اندکی از مصائب مردم دیارشان سخن بگویند؟ لازم به یادآوریست که این چند سطر_که مربوط به قبل از انتخابات است_ را به این دلیل در قسمت مربوط به وبلاگ آقای امین پور نگاشته ام که ایشان تنها سیاسی نویس وبلاگستان بودند که فاقد هرگونه واکنشی به حوادث پس از انتخابات بوده اند، و البته نباید این گونه برداشت شود که روی سخن در چند سطر گذشته فقط آقای امین پور را نشانه رفته است…افرادی مانند خالد توکلی و عبدالله لطیف پور(از بین وبلاگ نویسان) و احمد عزیزی مطمئناً به من این خرده را خواهند گرفت که به دلیل طرفدتری ام از کروبی این حرف ها را می زنم، آیا آن ها نمی دانند که این رای دادن بدون طرح مطالبات است که حزب گریزی به حساب می آید نه رای دادن همراه با طرح مطالبات مشخص؟ در پایان این پاراگراف طولانی شما را به چند جمله ی پایانی امین پور در یادداشت آخرش ارجاع می دهم: “…بر این اساس ما به عنوان جنعی از فعالین فرهنگی و سیاسی کرد پس از اعلام انصراف سید محمد خاتمی از کاندیداتوری،به حمایت تمامی گروه ها و احزاب اصلاح طلب از میرحسین موسوی احترام گذاشته و با علم به این که این گروه ها از یک سو از میرحسین موسوی در برابر اقتدارگرایان حمایت کرده و از سوی دیگر او را ناچار به تبعیت از خرد جمعی می کنند از ایشان حمایت نموده و بر این باوریم که می توانیم بخش وسیعی از مطالبات خود را از رهگذر تحقق برنامه های او پیگیری نماییم. میرحسین موسوی مواضع واقع بینانه و روشنی در ارتباط با حقوق شهروندی،قومی،مذهبی و … دارد که عینیت بخشی به آن ها غیرممکن به نظر نمی رسد، به امید ایجاد یک دولت اصلاح طلب توانمند و کارآمد.”
“مازیار اردلان” در “سوتی در سیتی” آخرین یادداشتش را با اشاره ای طعنه آمیز به سخنان یکی از دولتی ها راجع به هوای تنفسی مخالفان در ایران آغاز می کند و در پایان هم ریشخند به حرف های خنده دار احمدی نژاد مبنی بر خس و خاشاک بودن مخالفان را فراموش نمی کند: “… پس بیایید قدر این اکسیژن محلول در هوا(!) را بدانیم که از سرمان زیادی است و هی نفس عمیق بکشیم ولی در بازدم مواظب باشیم که صدایی از خود نبزوزانیم .در شادی های مان آنقدر ورجه وورجه ننماییم تا سرانه ی دیوار جامعه بالا نرود که آن موقع سیمان هم نایاب می شود و مجبور می شوند به جای سیمان از کاه و گل استفاده کنند که نتیجتا، خس و خاشاک بیشتر می گردد و …”
“عبدالله لطیف پور”،مدیر وب نوشت”ساحت نگاه”، در یادداشت “امروز رای فردا نقد” بر همان موضعی که در مورد فرهاد امین پور یادآوری کردم پافشاری می کند و می گوید:”… امروز ما مصلحت را در آن مي دانيم كه به مهندس موسوي رأي بدهيم و فردا در صورتي كه ايشان به وعده ها و برنامه هاي نسبتاً خوبي كه ارائه داده اند عمل نكنند و از مسيري كه ترسيم نموده اند تخطّي نمايند قطعاً همه منتقد و معترض او نيز خواهيم بود و مطمئنيم كه در ميان اين نامزدها موسوي از همه نقد پذير تر است .” چهار روز پس از انتخابات او در یادداشت”این است راه ما”_که آن را می توان یک واکنش شتابزده ی صرف به حساب آورد_دگربار به سبز بودنش افتخار می کند و خود را از اتهام “دعوت افراد به حمایت کورکورانه از موسوی” مبرا می داند ولی در عین حال خواننده را با این ابهام که چرا لطیف پور و دیگران این گونه متهم می شوند_ والبته جواب منطقی نمی دهند، تنها می گذارد.
می توان نکته ی افتراق دید وب نوشت “فرزندان کردستان” با دیگر سیاسی نویس های وبلاگستان را در این دانست که نویسنده ی وبلاگ یادشده به هیچ وجه وقوع تقلب در انتخابات را نمی پذیرد و اتفاقاً به همین دلیل از یک سو از رای یک درصدی کروبی(!) سخن می راند و از سوی دیگر از مهندس موسوی با عنوان توسعه دهنده ی ظرفیت نقد سیاسی در کشور نام می برد…در فرازی دیگر از سخنانش او اشارتی به علایق اصلی موسوی می کند که شنیدنش برای هر اصلاح طلبی خالی از لطف نیست: “… البته می توان نسبت به سلوک سیاسی ایشان در نحوه تعامل با احزاب ضعیف اصلاح طلب خرده گرفت که اتفاقا همین بهترین مستمسک اصولگریان برای تخطئه ایشان بود. احزابی که تنها در هنگامه انتخابات یاد مردم و میدان می کنند. به هر روی او آزاد بود تا حامیانش را برگزیند و این گونه برگزید اما می توانست به همان میزان که خطوط خود را با رقبایش پررنگ نمود، خصلت های متفاوتش با دیگر اصلاح طلبان را نیز برجسته نماید.”
“بهروز فاتح” در یادداشت منتشر شده در 21 خرداد در وب نوشت “من رویایی دارم”، پس از سکوتی طولانی درباره ی موضعش در انتخابات، در ابتدا در دو شاخه ی مناظره ها و برنامه ها، کاندیداها را با هم مقایسه می کند و سپس تمایلش به کروبی را با این جملات بیان می کند:” اکنون که دستهایم بسته اند و جز چهار انتخاب ندارم در برگه ی رای خود، نام کروبی را می نویسم تا فارغ از دغدغه ی پیروزی یا شکست، صدای خاموشان زجر کشیده، تحریمیان، آزادی خواهان در بند و اقلیتهای آزار دیده را به گوش حاکمیت برسانم. .. من فردا فارغ از دغدغه ی شکست یا پیروزی، به تیمی رای می دهم که به دور از ایجاد موجهای احساسی زودگذر، صف شکنانه از خطهای قرمز نظام گذشت. تیمی که برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی، گفتمان رفع تبعیض، تغییر قوانین، خلع ید دولت از درآمدهای سرشار ملی (به عنوان مقدمه ی ایجاد دولت دموکراتیک) و … را نه تنها در سپهر سیاسی قدرت وارد ساخت که حتی توانست این گفتمان را بر برنامه های سایر کاندیداها هم، قالب و غالب سازد… به کروبی رای می دهم تا به برنامه و یک تیم قوی اجرائی رای داده باشم و نه به فرد و در این شرائط ایشان را -در مجموع- بر سایر کاندیداها ترجیح می دهم…” وی سپس در شنبه ی پس از انتخابات در نهایت پررویی یادآوری های فراوانش به حامیان موسوی را یادآوری می کند که:”… به دوستان می گفتم از صندوق وزیر کشوری که خود ده میلیارد هزینه ی پیروزی احمدی نژاد کرده، سخت است نام کس دیگری بیرون آمدن. اما مگر می پذیرفتند!” …و در این میان چه زود فراموش کرده است که او نیز رای داده است_اما به کروبی نه به موسوی! در یادداشت دوم تیر او با بیانی زیبا به سختی از مشارکتش در انتخابات دفاع می کند:”… از عرش مشارکت بود که “ندا”ی سرزمین جاودانه ام، جاودانه شد. بر فرش مشارکت بود که “خس و خاشاک” بر ردای پر زرق فریب، گرد رسوائی نشاند…” و بدین وسیله دگربار جواب کسانی را هنوز بر طبل بهتر بودن تحریم می کوبیدند را می دهد. در یادداشت “کف دست بو نکرده” وی با چیره دستی کم نظیری دورنمای به قدرت رسیدن تفکر حجتیه در این سال ها را در سال 81 و اتفاقاً توسط یک دانشجوی محجبه ی ساده اش ترسیم می کند. فاتح در واپسین یادداشتش در اشاره به اعترافات اصلاح طلبان در دادگاه داستان معروف مسابقه برای پیدا کردن خرگوش توسط سه سازمان اطلاعاتی سیا،موساد و اطلاعات ایران را نقل می کند و با یادآوری سال های دهه ی شصت می نویسد:”… آنزمان مردم ایران، پیچ خیابان منتهی به زندان اوین را به کنایه “پیچ توبه” نام نهاده بودند. چرا که بازداشتیهای بی پناه، هنوز پایشان به اوین نرسیده و از پیچ جاده نگذشته، به حقانیت اسلام و انقلاب پی برده بودند و نادم از گذشته ی خویش !!…از شوخی گذشته، چه رازی است در پس این چرخشهای عجیب سیاسی و عقیدتی ؟ “
“عرفان شریفی” در “پرسه در شهر” در کنار پرداختن به اعتصاب بازار سقز در حمایت از موسوی و نمازجمعه ی پس از انتخابات هاشمی، به اعترافات ابطحی نیز می پردازد و در بیانی تحسین انگیز به دفاع از ابطحی بر می خیزد…او در اولین یادداشتش پس از انتخابات شعری از احمد شاملو را می آورد که به خوبی بیانگر شرایط آن روزهاست:
“هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش
از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سر زمینیست
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
سوختن، ساختن
جستن، یافتن
و آنگاه به اختیار برگذیدن
و از خویشتن خویش
بارو یی پی افکندن
اگر مرگ را
از این همه ارزشی
افزون باشد
حاشا ،حاشا
که هرگز از مرگ
هراسیده باشم”
روایت “پشت پرچین هراس” از دقایق اولین شب پس از انتخابات را می توان نماد نگرانی ها و رنج های ایرانیانی دانست که آن شب شکسته شدند، “آزاد شریفی” در آخرین یادداشتش “تحریم؛سهم ما از این جغرافیای بی تدبیری” در قالب یک عکس بسیاری از مطالب نگفته را تذکر داده است، او ضمن اشاره ی تلویحی به حادثه ی سقوط هواپیمای تهران-ایروان می نویسد:”… توپولوف سهم گنده ما از روس هاست. این انگشتی که توی عکسه احتمالاْ ۲۲ خرداد جوهری شده بود به امید اینکه این هوا توپولوفی نباشیم. حالا رای و انگشت و جان عزیزی که رفت رو هوا. “
“مریم سلطانی راد” در یادداشت ”یه شب مهتاب” (منتشرشده در وب نوشت”کلبه کوچک من”) از زخم های عمیقی سخن می گوید که از سرکوب های ۶۰ روز گذشته بر تن اصلاح طلبان باقی مانده است،وی ضمن یادکردن از روزهای خوش تبلیغات انتخاباتی در ستاد مهندس موسوی یادداشتش را این گونه به پایان می رساند:”…شاید این زخم ها یه روزی التیام پیدا کنه زخم های ابطحی ،حجاریان، رمضان زاده ،زید ابادی … ایران …… اما…..” …در “زودست گالیا” سلطانی راد با لحنی گلایه آمیز از شرایط پیش آمده می نویسد و در پایان مطلب شعری از هوشنگ ابتهاج را می آورد که شایسته ی تامل است:
“…هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هر چيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه رهايي لبها و دستهاست
عصيان زندگي است
در روي من مخند
شيريني نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپشهاي قلب شاد
ياران من به بند
در دخمه هاي تيره و نمناك باغشاه
در عزلت تب آور تبعيدگاه خارك
در هر كنار و گوشه اين دوزخ سياه
زودست ، گاليا…”
“شهاب الدین شیخی” در طول روزهای پس از انتخابات توانست با دیدی مستند(به دلیل بودن در متن تظاهرات تهران) حوادث رخ داده را بررسی کند. او در یادداشت “زنجیره ی انسانی یا زنجیره ی نظامی(کودکان در خیابان چه می کنند) ” به آسیب شناسی حضور باتوم به دست کودکان زیر 18 سال در بین نیروهای سرکوبگر می پردازد:”… این که یک نوجوان زیر 18 سال از همین آغاز نوجوانی چنین روحیه ای را پیدا کند مطمئنن در زندگی اجتماعی آینده اش نیز نمی تواند جلوی خشم اش را بگیردو دست به اقدامات خشونت آمیز فیزیکی نزند.” در مطلب دیگر تحت عنوان “جان دادن برای برداشت” شاهد هستیم که شیخی با دقت و پس از گفتن حرف هایی بی معنی در آغاز یادداشت به این نکته ی پنهان می پردازد که جنبش پدید آمده توسط مردم تظاهر کننده را نمی توان به کلی محصول جنبش اصلاح طلبی دانست،به نظر من بخش بزرگی از جریان مخالف نظام در این راهپیمایی ها حضور خود را در پشت شعار “رای من کجاست؟” نشان دادند؛ نه الزاماً به این دلیل که رای داده بودند ویا حتی در صورت رای دادن به اصلاح طلبان هم نه الزاماً به آن معنا که رایشان به موسوی و یا کروبی یک رای تام و کامل بوده است.
مدیر وب نوشت “نه از جنس خودم نه از جنس شما” در فرازی دیگر از یادداشت هایش و در مطلب “از هر طرف رفتم جز وحشتم نیافزود” با بیان جملاتی خاطره گونه از حوادث پس از انتخابات ضمن اشاره به ورود زودهنگامش به اعتراض های خیابانی تهران، جملاتش را این گونه به پایان می برد:
“جهان
جای عجیبی است
این جا
هرکس شلیک می کند
خودش کشته می شود.”
“خالد توکلی” در یادداشت”سطح انتظارات”_منتشر شده در “پرسه در بزرگراه”_ از “بالا بردن سطح انتظارات مردم ” توسط اصلاح طلبان در دوران 8 ساله ی ریاست جمهوری خاتمی سخن می گوید و آن را “اشتباه تاریخی” می نامد و در همان حال خواننده را باابهام در مورد چرایی عدم طرح هر گونه خواسته ی مشخص توسط جمعی که توکلی جزو اعضای آن به شمار می رود، تنها می گذارد، در حقیقت آقای توکلی و بسیاری از همفکرانشان در بسیاری از نقاط کشور زحمت جانکاهی کشیده اند و به خاطر این که دگربار به زعم خودشان اصلاحات دچار مشکل نشود، به این نتیجه رسیده اند که نباید وقت کاندیدای موردنظرشان را با شنیدن درخواستهایمان بگیریم…بنازم به این تحزب! توکلی در اولین یادداشت پس از انتخاباتش با اشاره به سریال جومونگ و ارتباط تلویحی دیالوگ های رد و بدل شده آن با حوادث پیش آمده می نویسد: “پدر سوسانا خطاب به خواهرش که قدرت را محکم چسپیده و به هر طریق ممکن در صدد حفظ آن است، به نکتۀ جالبی اشاره کرد و گفت قدرت مانند شنی است که در مشت فرد قرار دارد، هر چه محکم تر آن را بگیری، بیشتر می ریزد و در نتیجه زودتر از آن محروم خواهی شد.” در یادداشت بعدی توکلی از جو بی تفاوتی که در شهرش حاکم شده است گلایه می کند و ضمن مقایسه ی وضعیت فعلی حاکم بر اذهان مردم با روزهای پس از انتخابات مجلس ششم در حوزه انتخابیه سقز و بانه، آمدن دوباره ی مردم به پای صندوق های رای در انتخاب های بعدی_در صورت فروکش نکردن اعتراضات جاری_ را دشوار می نامد. در یادداشتی دیگر_و البته بدون نام_توکلی با بیان واقعیت تلخ افول تدریجی سرمایه اجتماعی در ایران، سیاست ورزی در ایران را به خربزه ای تشبیه می کند که خوردنش لرزه ها و پس لرزه های فراوانی دارد. یاسی که توکلی را به رساندن چنین مضمون هایی می کشد، یاس و ناامیدی همه ی آن هاییست که رای دادند تا “فلانی” دیگر رئیس جمهور نباشد. توکلی تنها وبلاگ نویس وبلاگستان بوده است که در مطالبی تحلیلی و در خور توجه به مسئله ی قطعی اس ام اس و ربط آن با پدیده ی انتخابات پرداخته است. یادداشت هایی از قبیل “پیامک و سیاست”. فراز پایانی این پاراگراف را می خواهم به پست “یافتن راه” اختصاص دهم، خالد توکلی کیست؟ آیا این شخص همان نماینده ی منتخب مجلس ششم در حوزه انتخابیه سقز و بانه است؟ ما در “یافتن راه” با شبه روشنفکری رو به رو هستیم که دگربار می کوشد از تحلیل راه رفته فرار کند و _علی رغم وانمود کردن ابهامی ساختگی در تصور شخصی اش از راه های آینده_باز هم برای اختراع یک راه خود را گرم می کند…آقای توکلی مرد حرف های بزرگ است، به سادگی از مشاهده ی وضع موجود_برای برون رفت از آن_می گریزد و به “راه دشوار”ی که در آینده ای_که در آن “راه ایجاد تغییر از مجرای انتخابات (حداقل تا چند انتخابات بعدی) مسدود گشته است”_ پرابهام قرار دارد می اندیشد. بخشی از نظرات داده شده در یادداشت یادشده را می توان در جواب به استدلال “توکلی”ها بسیار گویا دید،آن جا که کورش در بخشی از نظرش می گوید: “شما قبل از پیداکردن راه به فکر پیداکردن هدف باشید. چه می خواهید؟ اولویتهای شما کدامند؟ معیارهایتان چیست؟ آیا تنها با به قدرت رسیدن موسوی شما دارای راه و هدف می شدید؟ آیا فکر نمی کنید کاخ آمالتان را شیشه ای ساخته اید؟…” و یا دوست:”… یعنی باید باور کنیم که اگر هسته ی اصلی احزاب اصلاح طلب دستگیر نمی شدند حداقل برنامه ای منسجم تر می داشتید و زودتر به “یافتن راه” متوسل نمی شدید؟ …”
“کاوه” در یادداشت “دوم خرداد، نوش تا نیش”_منتشر شده در وب نوشت “روناکایی”_ به شدت به انتصاب موسوی توسط خاتمی اعتراض می کند و می نویسد: “طنز تاریخ است دوم خردادیها که در عالم تئوری، خود را متعهد به جامعه مدنی و مدرن و ساز و کارهای عقلانی و نهادمند می دانستند در پی رابطه مرید و مرادی با رهبر مادام العمر اصلاح طلبی، آن کسی را که او دوست می داشت، ایشان هم باید دوست می داشتند( یا من یا موسوی!). احترام به شعور جمعی در کجای این عمل نهفته است شما پیدا کنید پرتقال فروش را!. اخیرا در تبلیغات انتخاباتی برای جمع آوری آرا به جای برنامه های فرهنگی و متمدنانه، دست به دامان شال سبز اهل بیت و سادات گرامی شده اند و در حرکتی ارتجاعی و با شائبه استفاده ابزاری این پارچه، خود را در معرض دید مردم قرار می دهند…” او در ادامه، کار خاتمی را اساساً یک توهین بزرگ به شعور جمعی اصلاح طلبان دانسته و می افزاید: “…اصلاح طلبی قیم نمی خواهد و در هر دوره تاریخی قدرت زایش رهبرانی را از دل این نهضت داشته است و سکانداری این نهضت و تشخیص چاله از چاه آن را به او سپرده است. مردم ایران بعد از تجربه های تاریخی فراوان قدرت تشخیص رهبران واقعی خویش را دارند و در فرصتهای انتخاباتی آزاد، سره را از ناسره جدا میکنند. هر انتخاباتی برنده و بازنده دارد. جریان اصلاح طلبی متکی به شخص نیست و در صورت شکست اشخاص باید دانست که اصلاح طلبی شکست نخورده است بلکه باید در ساز و کارها و مدیریت سیاسی و حزبی خویش شک کنیم.” علی رغم پرداخت دقیق به مناظره های انتخاباتی چهار کاندیدا، “کاوه”_برخلاف انتظار_پس از انتخابات یادداشتی در واکنش به حوادث رخ داده ننوشته است.
وب نوشت “سوران بلاگ” نیز _که نویسنده اش هوادار کروبی بود_به مانند چند وب نوشت سیاسی دیگر حاضر در وبلاگستان نتوانست به خوبی به وظیفه ی تحلیلی خویش عمل کند؛ هرچند که اقدام مدیر این وب نوشت در جمع آوری اخبار روزهای پس از انتخابات از خبرگزاری های محتلف و چیدن آن ها در یادداشت “پرزیدنت سیب زمینی(1) در خور تحسین بود.
احساس دلتنگی و یاس عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته است، نمی دانم قرار است به کجا برویم، آیا به راستی این اندک قلم های باقیمانده را نیز خواهند شکست؟
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد…

