نگاشته شده توسط: مفسر | دوشنبه, ژوئن 15, 2009

چند نکته در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری

  • در روز جمعه 22 خرداد 88 در ایران شاهد برگزاری انتخابات ریاست جمهوری خواهیم بود. از میان انبوه نامزدها تنها چهار فرد از صافی نظارت استصوابی شورای نگهبان گذشته اند: محمود احمدی نژاد،رئیس جمهور ناکارآمد  فعلی؛مهدی کروبی،شیخ میانه رو اصلاحات؛ میرحسین موسوی، نخست وزیر موفق سال های جنگ و در نهایت محسن رضایی فرمانده ی پیشین سپاه. نکته ای که بیش از همه جلب توجه می کند عدم تایید صلاحیت دو کاندیدای تندرو قاسم شعله سعدی و اکبر اعلمی_به رغم دارا بودن شرایط لازم_از سوی دستگاه نظارتی منصوب مقام رهبری است.
  • به نظر می رسد که حضور محسن رضایی در اردوگاه اصول گرایان تنها با هدف جلوگیری از ریزش آرای اصول گرایان ناراضی از عملکرد محمود احمدی نژاد به سبد اصلاح طلبانی مانند میرحسین_دست کم در دور اول انتخابات_صورت گرفته است، به روشنی مشخص است که حامیان احمدی نژاد تا چه اندازه از دو گزینه ی احتمالی مشارکت گسترده ی مردم و یا چرخش آرای اصول گرایان سنتی حامی احمدی نژاد به سمت موسوی هراس دارند. نمود روشن عدم اقبال بسیاری از اصول گرایان_و البته نه اکثریت آنان_به رئیس جمهور را می توان در حمایت شکننده ی مجلسیان حامی دولت از نامزدی دگربار احمدی نژاد در دور دهم مشاهده کرد. اصولاً نفس عملکرد احمدی نژاد در چهار سال گذشته  مانع از آن شده است که طیف های حامی دولت بتوانند_بار دیگر_او را یک کاندیدای کامل و واجد شرایط انتخاب مجدد به حساب آورند. مواضع محسن رضایی درباره ی دولت فعلی با زیرکی تمام اتخاذ شده است، او دقیقاً بر روی دو نقطه ی ضعف اساسی دولت یعنی بخش اقتصادی و مقوله ی روابط ایران و آمریکا متمرکز شده است. رضایی به خوبی می داند که اقبال به ریاست جمهوری او شاید به 5 میلیون رای هم نرسد، اما “نبودن” این اندک رای در نزد اصلاح طلبان مانع از شکست احمدی نژاد در دور اول است. حذف نشدن احمدی نژاد در دور اول انتخابات نهایت آرزوی جناح راست است.
  • میرحسین موسوی. “…هنوز نمی دانم که چرا بعد از بیست سال آمده است، و اگر قضیه احساس وظیفه است پس چرا چهار سال پیش اتفاق نیفتاد…” می توان نوشته های محمد علی ابطحی، رئیس دفتر پیشین خاتمی، در وبلاگ شخصی اش را صرفاً واکنش شتابزده ی یک طرفدار سرسخت کروبی نسبت به این گونه خارج شدن میرحسین از لاک بیست ساله به حساب آورد ولی به نظر من فارغ از علایق جناحی ابطحی، سخنان او شایسته ی تامل است. در رابطه با این کاندیدا ذکر این نکته خالی از لطف نیست که در عین حال که می توان او را از راست گراترین و محافظه کارترین روسای دولت های پس از انقلاب نامید، ولی وی در حال حاضر به عنوان یک اصلاح طلب در میدان رقابت دور می زند. در طول تبلیغات انتخاباتی نه چندان طولانی اش وی همواره از این که خود را یک اصلاح طلب بنامد پرهیز کرده است. پس از اعلام کاندیداتوری اش میزان حمایت از وی_برخلاف پیش بینی های خوش بینانه ی سید محمد خاتمی_هیچ گاه نتوانسته است به میزان محبوبیت خاتمی در طول دو دوره ی برسرکار بودن دولت اصلاحات پررنگ باشد. می توان موج سبزی که در پیرامون این کاندیدا به راه افتاده است را نشانه ای گویا بر ترس عمیق خاتمی و جریان حامی اش از احتمال شکست موسوی قلمداد کرد. تنها دلیل بسیاری از طرفداران فعلی موسوی برای حمایت از میرحسین پشتیبانی خاتمی از اوست و اتفاقاً تیم تبلیغاتی موسوی اصول گرا، برای این که نظر این افراد درباره ی این شخص ناشناخته برنگردد به موج سبز ساختگی پناه برده است. شاید اگر انتخابات همین فردا جمعه برگزار می شد شانس پیروزی میرحسین بسیار بیشتر از دو هفته ی آینده می بود، کابوس خاتمی در دو هفته ی آینده عبور هوادارانش از شال سبز میرحسین است.   نخست وزیر دوران جنگ. کسی که ایران را مقتدرانه با نفت ارزان اداره کرد و به همین دلیل از نظر اقتصادی یک شخص کارآمد شناخته می شود. در کنار این کارنامه ی اقتصادی به ظاهر موفق کسی از خفقان فرهنگی و مطبوعاتی دهه ی شصت و یا گرفتن وام های سنگین خارجی در آن برهه حرفی نمی زند، وام هایی که گریبان مردم را تا پایان دولت اصلاحات نیز رها نکرد. به گفته ی خودش یک اصول گرای اصلاح طلب است و به نظر من رای به این چنین تفکری یعنی مرگ یک ملت. به قول مفسر درگاه اینترنتی “روز آنلاین” مگر می شود هم یک لیبرال بود و هم یک کمونیست؟ شال سبز میرحسین نماینده ی ذهن کور یک ملت است، احمدی نژاد چهار سال پیش به “نفت روی سفره” می آویزد و موسوی اکنون به “سید بودنش”…پوپولیسم و مردم فریبی تا به کی؟ محمد خاتمی نزدیک به دو سال به بسیاری از استان های کشور سفر کرد و در همه ی این سفرها تصور عمومی بر کاندیدا بودن وی بود، در نهایت وی در کنفرانسی خبری در تهران رسماً اعلام کاندیداتوری کرد ولی مدتی بعد در بحبوحه ی یک سخنرانی در مشهد خبر کاندیداتوری ناگهانی موسوی به وی داده می شود، و در میان حیرت همگان دیدیم که وی “دوستی اش با میرحسین” را به “قول هایش به مردم” ترجیح می دهد و میرحسین عمیقاً محافظه کار را اصلاح طلبی شایسته برای به پیش بردن اهداف اصلاحات معرفی می کند؛ حقا که اگر دوم خرداد 76 را بتوان یک همه پرسی نا نوشته برای سنجش میزان محبوبیت مقام رهبری به حساب آورد، باید روز بیست و دوم خرداد پیش رو را “آزمون” بزرگ خاتمی در پیشگاه افکار عمومی ایران دانست.   چند هفته پیش بود که در برنامه ی علیرضا نوری زاده در کانال یک به زحمت شنیدم که برنامه اش را با این جمله به پایان برد:”تکرار احمدی نژاد یک فاجعه ی ملیست”، به راستی که دولت بر سرکارآمده با دروغ یعنی فاجعه…و هر چه زمان سپری می شود و بیشتر مواضع مبهم و دوپهلوی مهندس موسوی در قبال خیلی از موضوعات (از جمله طرح امنیت اجتماعی) را می بینم و می شنوم، بیشتر به این واقعیت پی می برم که حرف های میرحسین و احمدی نژاد_علی رغم تفاوت در محتوا_ از یک دید برمی خیزند، دیدی که به چیزی جز فریب عامه ی مردم نمی اندیشد.     

 

  • میزان تخریبی که توسط تیم خاتمی-موسوی نثار کروبی می شود حیرت انگیز است. تنها جرم کروبی از دیدگاه عمده ی احزاب اصلاح طلب، شجاعت و در صحنه ماندن اوست؛ و عجیب این است که بیشینه ی حامیان کروبی_خصوصاً پس از کناره گیری خاتمی از کاندیداتوری_به همین خصوصیتش بسیار می بالند. هواداران میرحسین در چهار سخنرانی اخیر کروبی در دانشگاه های ایران (آخرینش در نجف آباد) به شدت جو جلسه را به هم زده اند و کروبی نیز_دست کم در نجف آباد_به تندی واکنش نشان داده است. در هر چهار مورد هم ستاد تبلیغاتی موسوی واکنش نشان داده و افراد اخلالگر را از طرفداران واقعی مهندس جدا دانسته است. در غیاب حمایت اکثریت احزاب اصلاح طلب از شیخ، شاهد جانبداری برخی از شخصیت های قدر اصلاح طلب از وی هستیم؛ افرادی مانند غلامحسین کرباسچی،شهردار پیشین_و البته محبوب_تهران، عبدالکریم سروش،رئیس پیشین موسسه ی پلمپ شده ی صراط و عطاالله مهاجرانی،وزیر فرهنگ نخست دولت خاتمی (که در حال حاضر مقیم لندن است)، افرادی که هر کدام از آن ها را می توان به تنهایی یک “جریان” به حساب آورد. در این میان پرسشی که ذهن بسیاری از تحلیل گران را به خود مشغول ساخته است این است که “به راستی کروبی چه می خواهد؟”، مهدی کروبی شخصیست که در انتخابات ریاست جمهوری چهار سال پیش قطعاً یکی از بال های دور دوم بود ولی خواب بامدادیش او را به رتبه ی سوم نزول داد، به نظر من استراتژیست های تیم تبلیغاتی خاتمی-موسوی از تکرار چنین سناریویی به شدت واهمه دارند. آن ها می دانند که شخصی که در بحبوحه ی سردی و بی رونقی انتخاباتی چهار سال پیش(آن هم در آن شرایط اسفبار اصلاح طلبان) نزدیک به 5 میلیون رای کسب کرد، در شرایط فعلی قطعاً دارای آرایی بالای 10 میلیون خواهد بود. خاتمی بارها گفته است که اساسی ترین خواسته ی او خروج جریان های تندرو اصول گرا از نهاد ریاست جمهوری است. در عین حال او هیچ گاه لباس ریاست جمهوری را بر قامت کروبی گشاد ندانسته است؛ و البته بدون شک از به قدرت رسیدن حزب او بسیار می هراسد.  
  • حسین شریعتمداری،سردبیر روزنامه ی کیهان، را می توان در زمره ی حرفه ای ترین روزنامه نگاران حال حاضر ایران دانست.سرمقاله هایش با لحنی خاص در خدمت جریان سیاسی متبوعش عمل می کند. تا قبل از انصراف خاتمی از نامزدی انتخابات به شدت جریان دوم خرداد_و بخصوص شخص_خاتمی را می کوبید…و اکنون میرحسین را. نکته ی جالب در رابطه با این همه موج تخریب دو کاندیدای اصلاح طلب آن است که بیشینه ی تخریب موسوی توسط اصول گرایان افراطی انجام می شود ولی کروبی بیشتر به وسیله ی هواداران مهندس هتک حرمت می شود. اصول گرایانی مانند شریعتمداری خوب می دانند که میرحسین خاتمی را در پشت سر خود دارد و اتفاقاً به همین دلیل_به اشتباه_او را نماینده ی کل اصلاحات می دانند، و در نتیجه لایق تخریب گسترده ی تبلیغاتی. در سوی دیگر داستان خاتمی در هیچ گاه از لحظات عمر اصلاحات 12 ساله اش تاکنون، عنصر “کروبی” را این گونه قدرتمند، با برنامه و شجاع ندیده است. باید کارزار انتخاباتی امسال را از قطبی ترین کارزار های 30 سال اخیر به حساب آورد، شاید فقط انتخابات دوره ی اول ریاست جمهوری را بتوان تا این حد چند جانبه نامید. علی رغم زمزمه های کم رنگ موجود در زمینه ی احتمال اجماع اصلاح طلبان، دعوای بزرگ انتخابات امسال را باید بین خاتمی و کروبی دانست_و در درجه ی بعد میان اصلاح طلبان و احمدی نژاد؛ این یک واقعیت گزنده و تلخ است.  همان گونه که در مورد اصول گرایان گفته شد، با دو کاندیدا حاضر شدن اصلاح طلبان در انتخابات بیشتر از آن که یک عامل شکست باشد، یک استراتژی موفقیت است. کروبی بارها گفته است که در صورت راه یافتن میرحسین به دور دوم همه ی ستاد های تبلیغاتی اش را در اختیار تیم او می گذارد، البته از میر حسین چنین مضمونی هنوز شنیده نشده است ولی با توجه به روند رقابت فعلی انجام چنین کاری توسط میرحسین_در صورت راه یافتن کروبی به دور دوم_ دور از ذهن به نظر نمی رسد. جدا از همه ی مطالب گفته شده نمی توان دست پنهان مقامات رده بالای نظام را در نحوه ی چیدن مهره های انتخابات مشاهده نکرد؛ همه چیز به دقت چیده شده است تا بیشینه ی قشر های مردم رای بدهند.
  • از پایتخت دور می شویم…در مناطق کرد نشین چه می گذرد؟ انتخابات ریاست جمهوری پیش رو یک بار دیگر ضعف ساختاری جنبش روشنفکری کرد در ایران را به ما گوشزد کرد، در زمانی که در قلب آذربایجان وزنه ای مانند اکبر اعلمی(نماینده ی دوره های ششم و هفتم مجلس از حوزه انتخابیه ی تبریز) از ابتدا مواضعی مشخص و در خور تحسین می گیرد، افرادی مانند محمدقسیم عثمانی، خالد توکلی و یا محمد علی توفیقی، در همان ابتدای رقابت و بدون دارا بودن هر گونه مسیر خودروی فکری، بدون ارائه ی هر گونه نقد جدی و موثر بر عملکرد هشت ساله ی خاتمی، کورکورانه به دنبال خاتمی راه می افتند، و البته پس از انصراف خاتمی بلافاصله به “فرد منصوب خاتمی” روی می آورند. از این که نوک این انتقاد به سوی این افراد نشانه رفته است نباید این گونه برداشت کرد که فرد دیگری چنین عمل نکرده است. متاسفانه این افراد در جایگاه افرادی مانند بهاالدین ادب نشسته اند. در این میان مواضع خالد توکلی،نماینده ی منتخب حوزه ی انتخابیه ی سقز و بانه در دوره ی ششم انتخابات مجلس شورای اسلامی، بیشتر از همه جای شگفتی دارد. از عالم روشنفکرنماها به جمع کوچک وبلاگ نویسان سقزی می آئیم. در میان انبوه نظرات نویسندگان وبلاگ ها ی گوناگون حاضر در وبلاگستان سقز درباره ی انتخابات، مواضع وبلاگ های پرسه در شهر و راه رفتن روی یخ بیشتر از همه توجهم را به خود جلب کردند، عرفان شریفی، سردبیر شارنیوز، که خدا را شکر آوازه ی هواداری از خاتمی اش گوش فلک را کر کرده بود به گونه ای جالب همه ی امور مربوط به میرحسین موسوی را در سقز به پیش می برد، پرسشی که از این وبلاگ نویس جوان دارم این است که آیا به راستی شایسته تر نبود که در رسانه تان_و یا لااقل وب نوشتتان_ اندکی از چرایی این چرخش بزرگ می نوشتید؟ آیا شایسته ی یک رسانه ی به ظاهر اصلاح طلب است که همه ی خبرها و تفسیرهای مربوط به انتخابات و علی الخصوص جنبش اصلاح طلبی را به نفع یک کاندیدای خاص سانسور کند و یا به اصطلاح ساده تر به آن ها جهت بدهد؟ موضع گیری فرهاد امین پور در رابطه با انتخابات بیشتر به شوخی می ماند تا یک تحلیل؛ امین پور انحصار موجود در حزب اعتماد ملی را می بیند و به تک محصولی بودن حزب یاد شده درانتخابات دوره های نهم و دهم ریاست جمهوری اشاره می کند، ولی از یاد می برد که به خوانندگانش بگوید که سرزده آمدن میرحسین_و به عبارتی انتصابش توسط خاتمی_حاصل کدام فرآیند دموکراتیک و مبتنی بر خرد جمعی در کدام جریان سیاسی داخل ایران بوده است؛ این گونه به عمد ندیدن ها توسط کسی که به نوشتن تحلیل های به ظاهر جدی عادت دارد، جای توجه است.
  • به پایان یک یادداشت دیگر نزدیک می شوم و به دنبال نقطه ی پایان می گردم…چه خواهد شد؟ آیا_در انتخابات پیش رو_ رای دادن یک راه حل است؟ و یا برعکس رای ندادن می تواند چیزی را تغییر دهد؟ بدون شک با فرماندهان ماهری در تهران طرف هستیم، از سردی آزمون 84 تا این گونه گرم کردن پیکار 88 ،برخلاف نظراتم در یادداشت های قبلی_خصوصاً”ضرورت عبور از دوم خرداد”_حقیقت این است که ما نمی توانیم بسیاری از واقعیت های موجود این مملکت را تغییر دهیم، و در این میان به نظر من رای دادن کمترین نقش ممکن است که داریم. بگذارید تا با ادای این نقش اندکی “خواب دموکراسی ببینیم”.

1.

“علیرضا نوری زاده” همواره یکی از شخصیت های تاثیرگذار اپوزوسیون ایرانی خارج از کشور به شمار آمده است. تفسیرهای او از رخدادهای ایران را می توان در زمره ی نافذ ترین  تحلیل های موجود_حتی در بین اقلیت های قومی و مذهبی اکثراً ناراضی کشور_ به شمار آورد. متاسفانه یا خوشبختانه بیشتر اوقات مشاهده می شود که شمار بسیاری از مردم به وی به چشم یک نجات دهنده می نگرند، “سفیر به ظاهر امید”ی که با زیرکی تمام می کوشد تا به هیچ عنوان کسی_و یا به عبارت بهتر اقلیتی_را آزرده خاطر نسازد. در مورد بزرگ ترین اقلیت زبانی غیر فارسی زبان کشور(آذربایجانی ها) وی همواره دیدگاهی دوگانه و متناقض داشته است، از یک سو گهگاه از آن چه که “مبارزه ی مردم آذربایجان برای نیل به آزادی،دموکراسی و حقوق بشر” می خواند، دفاع می کند، ولی در روی دیگر سکه وی هیچ گاه خواسته های هویت طلبانه ی اکثریت این اقلیت تاثیرگذار را بیان و تفسیر نکرده است. در مرتبه ی نخست سکوت معنی دار وی و هم رزمان VOA و BBC نشینش در قبال قیام سراسری مناطق ترک نشین ایران در خرداد85(که هم گام با فاکتور کم رنگ مخالفت با سیستم حاکمه، عنصر توجه به زبان مادری در آن دارای بیشترین نقش بود) و در مرتبه ی دوم حمایت همراه با هیاهوی بسیار، از قیام سراسری مناطق کرد نشین کشور(البته در بخش سنی نشین) در تابستان 84(که علی رغم دارا بودن فاکتور مهم مخالفت با سیستم حاکمه، فاقد حضور پر رنگ خواسته های زبانی و هویت طلبانه در آن بودیم)، بر بسیاری از گمانه زنی های موجود در مورد موضع واقعی_و البته همواره پنهان شده ی_ این برگ کلیدی اپوزوسیون ایرانی مقیم خارج کشور در قبال مسئله ی “اقلیت زبانی” در کشور ایران و چگونگی رو به رو شدن با آن، مهر تایید زد.  

2.

“پنجره ای رو به خانه پدری” را که می شناسید…برنامه ی اختصاصی علی رضا نوری زاده در تلویزیون کانال یک را می گویم. شامگاه جمعه چهارم اردیبهشت 88_از طریق تلویزیون کرد زبان “رۆژ‌هه‌ڵات”_ با چند ساعت تاخیر تکرار برنامه ی فوق را مشاهده کردم. به جرات می توانم بگویم که در طول بیش از 10 سال کار روزنامه نگاری و وبلاگ نویسی_و همچنین درحالی که در این مدت همواره با دقت خروجی های خبری و تحلیلی بسیاری از رسانه های رادیو تلویزیونی خارج از کشور(و همچنین رسانه های داخلی) را پی گیری کرده ام_ از کمتر فردی سخنانی با این درجه از نژاد پرستی شنیده ام_و یا خوانده ام.

آقای نوری زاده در بخشی از برنامه تلاش می کند تا واژه ی “ملت” را تعریف کند، ظاهراً انگیزه ی اصلی او از این کار واکنش به برخی از شخصیت های ایرانی و البته غیرفارسی زبان حاضر در خارج از کشور است که ایران چند زبانی را ایرانی چند ملیتی می دانند، متاسفانه دکتر نوری زاده_عمداً_با دلایل درست به نتایج نادرست رسیده است. او از وجود یک ملت در داخل مرز های یک کشور سخن می گوید، وی حتی بارها بر لزوم فدرال بودن سیستم سیاسی حاکم در ایران پس از جمهوری اسلامی تاکید کرده است؛ ولی_به مانند مواضع گذشته اش در مورد اقلیت های زبانی_ باز هم به نحو عامدانه ای پنهان کاری می کند و ذهن بیننده را با دیدی پر از ابهام_نسبت به چگونگی این فرآیند پخش قدرت از مرکز به سراسر کشور_تنها می گذارد. به نظر من فهمیدن این نکته_از لابلای چنین نطق هایی_که منظور آقای نوری زاده از واژه ی فدرالیسم، نه فدرالیسم زبانی-قومی بلکه یک سیستم ایالتی-ولایتی است، چندان دشوار نیست. سیستم ایالتی مورد اشاره ی ایشان به نوعی همان سیستم استانی کشور است با این فرق که این بار استان ها در اداره ی بسیاری از مسائل، خودگردانند. این نکته ی ظریف_که در سخنان آقای نوری زاده دیده می شود، دید حداکثری بسیاری از تحلیل گران کنونی در قبال مساله ی اقلیت قومی است.افرادی مانند آقای نوری زاده به این واقعیت به خوبی واقف شده اند که  سیستم حاکم در ایران باید فدرال و چند مرکزی باشد، ولی متاسفانه آن ها_به دلیل آن چه که ترس از تجزیه ی کشور می خوانند، غلظت این دید را_در دو شاخه ی اساسی_تا حد زیادی تقلیل داده اند. آن ها “خود مختاری” را رد می کنند و “خود گردانی” را تشویق، و در روی دیگر ماجرا نیز مشاهده می شود که متاسفانه آن ها بر مساله ی ایالت(به عنوان یک موجودیت جغرافیایی و بدون توجه به بافت زبانی گاه بسیار متغیر آن) تاکید می کنند ولی بحث درباره ی مناطقی جدا_و در عین حال داخل کشور_ که در آن ها یک زبان خاص غیر فارسی تکلم می شود را فاقد موضوعیت می دانند. به نظر من این دو نکته آن قدر آشکار هستند که توجه هر کسی را به خود جلب کنند، و اتفاقاً به همین دلیل است که من به راستی شک دارم که افرادی به مانند دکتر نوری زاده از این نکات آگاه نباشند_و سپس این گونه سخن بگویند.        

مردم ایران_علی رغم تنوع گسترده ی زبانی و مذهبی کشور_ یک ملت واحدند.این یک واقعیت انکارنشدنی است؛ تصور می کنم افرادی که از چند ملیتی بودن مردم ایران سخن می گویند،مقصودشان(در بیشتر موارد) نه دفاع از تجزیه ی کشور، بلکه پاسداشت_و بخصوص جلوگیری از نابودی_زبان های غیرفارسی موجود در کشور باشد. به نظر من باید به صورتی بی طرفانه بررسی شود که چرا فعالان قومی از نابودی زبان های مادریشان_در دراز مدت_هراس دارند…و آیا حق ندارند؟ بدون شک تا هنگامی که شخصیت های پرنفوذ اپوزسیون_از جمله دکتر نوری زاده_ به سکوت معنادار خود در قبال چگونگی وضعیت زبانی(منظور زبان های رسمی کشور است) ایران در آینده پایان ندهند، چنین سخنان به ظاهر تجزیه طلبانه ای از سوی شخصیت های اثرگذار قومی هم چنان ادامه خواهد یافت.

ایران در آینده تنها در صورتی تجزیه نخواهد شد که در مناطق غیر فارس نشین کشور_متناسب با وضعیت زبانی هر منطقه_علاوه بر زبان فارسی، زبان های محلی نیز رسمی باشند؛ به نظر من رسمی شدن زبان های محلی در کشور باعث تضعیف زبان رسمی سراسری(فارسی) نمی شود بلکه می تواند باعث غنای فرهنگی هر چه بیشتر کشور بشود. مدل موفقی که حتی با وجود تنوع قومی،زبانی و حتی مذهبی بیشترش_نسبت به ما، با این سیاست مانع از فروپاشی خود گردید، “جمهوری هندوستان” است، بزرگ ترین دموکراسی جهان اکنون در حال تبدیل به یک ابر قدرت است.در این کشور دو زبان رسمی سراسری(انگلیسی و هندی) و  زبان رسمی محلی(در ایالات مختلف به غیر از ایالت مرکزی(دهلی نو)) وجود دارند، به نظر من مثال هندوستان بسیار گویاست و به راستی جای تاسف است که با وجود چنین مدل های همزیستی مسالمت آمیزی بین زبان ها،نژاد ها و مذاهب مختلف در نزدیکی مان، هنوز که هنوز است از نژاد پرستی زبانی در رنجیم. اشتباه ظریفی که برخی تحلیل گران مرتکب می شوند، این است که دورنمای فدرالیسم در ایران را با ساختار ایالتی موجود در ایالات متحده ی آمریکا_و نه مدل همگون و تقریباً یکسانی مانند هندوستان_مقایسه می کنند و سریعاً نتیجه می گیرند که یک کشور تنها با دارا بودن یک زبان رسمی_ در کل کشور_می تواند حرفی برای گفتن داشته باشد و بس. آن ها به چند نکته ی ساده و آشکار توجه نمی کنند؛ اولاً این که ایران(با همه ی اقوامش) دارای قدمت تاریخی است و آمریکا فاقد چنین پیشینه ای…اصلاً شماری از انگلیسی های فراری از یوغ امپراتوری بریتانیا به این قاره ی تازه آمدند و سرخپوست ها را قتل عام کردند و خود کشور تشکیل دادند، توجه کنید که_در این ماجرا_رد پای قومیت غیر انگلیسی زبان دیده نمی شود(به جز در استان “کبک” در کانادا که اکثراً فرانسوی زبانند_و اتفاقاً در آن ایالت زبان های فرانسوی و انگلیسی_هر دو_رسمی می باشند). دومین نکته این است که مرزبندی ایالتی ایالات متحده تنها مبتنی بر مرز های جغرافیایی_و نه زبان های بومی_ است، زیرا “زبان بومی”ای در این کشور وجود ندارد؛ فقط چند صد هزار سرخپوست هستند که_بعد از آن همه قتل عام_الان از حقوق زبانی لازم برخوردار شده اند، و الا زبان مادری اکثریت قریب به اتفاق مردم این کشور انگلیسی است.

آقای نوری زاده در فرازی دیگر از سخنانشان، به ناگاه عنان را از کف می دهد و بدون هیچ گونه رودربایستی می گوید:”…ما نباید بگوییم “ایرانی کرد زبان”، بلکه باید بگوییم “کرد ایرانی”، کرد ها ایرانی هستند و نامیدن آن ها با عنوان ایرانی کرد زبان اصلاً خودش یک توهین است به ایرانی بودن آن ها…” ، از این سخنان چه چیز را می توان برداشت کرد؟ آیا بیننده ی متفکر این ذهنیت را پیدا نمی کند که شاید جناب نوری زاده ایرانی بودن را مترادف با فارسی زبان بودن بدانند؟ و اصلاً پرسش اساسی این است که آیا از این جملات می توان برداشت دیگری کرد؟!  جناب آقای نوری زاده! کدام توهین بالاتر از این که شما موجودیت(=رسمی بودن) یک زبان غیر فارسی و کهنسال را_در نهان_ خطری برای تجزیه ی کشور می دانید؟ آیا “این” توهین یه کل آن چیزی که “حقوق بشر”ش می خوانید، نیست؟ سکوت تا به کی آقای دکتر؟

امکان دارد که برخی افراد زدن این گونه حرف ها خطاب به شخصیتی مانند آقای نوری زاده را برنتابند و نگارنده را متهم به ایجاد تفرقه بین نیروهای اپوزوسیون و تضعیف این شخص کلیدی کنند…باید یاد آوری نمایم که نقد کردار و گفتار و افکار یک شخصیت به معنای تخریب وی نیست،حداقل در وب نویس “زبانی برای سخن گفتن” همواره تلاش کرده ام تا نقد هایم منصفانه باشد. بدون شک دکتر علیرضا نوری زاده یکی از شخصیت های کلیدی اپوزوسیون ایرانی مقیم خارج کشور است و من شخصاً به دلیل علاقه ی بسیارم به ایشان، این گونه وی را نقد کردم. دکتر نوری زاده جزو معدود مخالفانی است که به قول خودش”…هم “ولی فقیه در وطن” و هم “ولی فقیه در جوار وطن” همواره برای سرش جایزه تعیین کرده اند…”، انتظاری که از آقای نوری زاده می رود این است که در قبال پاسداشت زبان های محلی کشور ایران تلاش_و البته احساس مسئولیت بیشتری_بکنند.

3.

شبکه ی خبری فارسی صدای آمریکا را می توان پرنفوذ ترین رسانه ی دیداری و شنیداری حال حاضر_در بین رسانه های فارسی زبان، که در تضاد با منافع جمهوری اسلامی ایران عمل می کند، لقب داد. برخلاف انتقاد برخی افراد_مبنی بر این که این شبکه رسانه ای تجزیه طلب است، کارکنان این کانال تلویزیونی همواره تلاش کرده اند تا به موجودیت اقوام ایرانی در داخل کشوری واحد_والبته بدون اشاره به مقوله ی زبان این اقوام_اشاره داشته باشند. وجود این چنین دیدی در این رسانه ی اثرگذار را می توان یک واکنش ناشی از ترس از وقوع دوباره ی وقایع رخ داده شده در ابتدای انقلاب 57 _خصوصاً در مناطق سنی نشین کردستان ایران،تعبیر کرد. امری که یکی از نمودهای آن را می توان در سری برنامه های دنباله دار پخش شده در تابستان سال 87_در رابطه با شناخت روش ها و اهداف احزاب اپوزوسیون کرد ایرانی، مشاهده کرد. با این وجود متاسفانه این “اندک انصاف” در مورد بقیه ی قومیت ها دیده نمی شود. در سوی دیگر بررسی عملکرد این شبکه، دیده می شود که سکوت در قبال زبان های غیر فارسی کشور ایران همچنان ادامه دارد، شبکه ی یاد شده از رسانه هایی است که همواره نسبت به نقض حقوق بشر در ایران حساسیت گاه شگفت آوری را به خرج داده است، ولی با نهایت تعجب در آن به ندرت از حق آموزش به زبان مادری برای هر فرد سخن گفته می شود؛ نه در مورد  قومیت های غیر فارسی زبان ایران، نه درباره ی تامیل های سریلانکا و نه حتی در مورد کردهای ترکیه.  

نکته ی دیگری که در مورد این شبکه جلب توجه می کند، حضور پررنگ دکترعلیرضا نوری زاده به عنوان مفسر در بسیاری از برنامه های آن (از جمله تفسیر خبر، خبرها و نظر ها، دو روز اول_در تلویزیون شبانگاهی، و زیر ذره بین_در رادیوی بامدادی) است، این حضور به حدی پرشمار و جهت دار است که به عقیده ی بسیاری از ناظران نوری زاده را باید نه یک مفسر مستقل، بلکه یک تحلیلگر صدای آمریکا نامید.

4.

از زمانی که سرویس جهانی بی بی سی، شبکه ی تلویزیونی فارسی اش را راه اندازی کرده است، می توان به عینه مشاهده کرد که بی بی سی فارسی_به نحوی غریب_بازار رسانه ای ایران را اشغال_و شاید اشباع_کرده است، نکته ای که در مورد این شبکه جالب توجه به نظر می رسد، این است که بی بی سی فارسی تقریباً برای همه ی صنوف، گروه های سنی و گرایش های سیاسی برنامه دارد، در یک نگاه کلی_و البته همراه با دیدی تاریخی_می توان بی بی سی فارسی را یک رسانه ی قوی، کهنه کار و در عین حال خائن به سرنوشت مردم ایران دانست. در مورد مساله ی قومیت، حتی آن “اندک انصاف” صدای آمریکا هم در بی بی سی فارسی دیده نمی شود. در اوایل آغاز به کار این تلویزیون، در برنامه های رادیویی آن همواره از راه اندازی این تلویزیون با هدف ارائه ی خدمات به “100 میلیون فارسی زبان” سخن گفته می شد، 100 میلیونی که 80 میلیون آن (با احتساب ایرانیان خارج از کشور)  همان مردم ایران هستند و بقیه اش هم افغان های دری زبان و تاجیک ها… به راستی که جای شگفتیست.

فکر می کنم ماه گذشته بود که در یکی از برنامه های “60 دقیقه” ی شبانگاهی بی بی سی دو گزارش پی در پی را دیدم که اولی از مصادیق نقض حقوق بشر در ایران(مانند اعدام نوجوانان،برخورد خشونت آمیز با اقلیت های مذهبی_خصوصاً اهل تسنن،برخورد خشونت آمیز با مخالفان سیاسی و …) سخن می گفت و دومی در روایتی باز هم حقوق بشری از همسایه ی شمال غربی ایران(جمهوری ترکیه) دقیقاً بر روی مطلبی مانور داد که در گزارش اول از اشاره به آن خودداری شده بود؛ راستی اصلاً این”حقوق زبانی” از کجا نشات می گیرد که برای کردهای ترکیه مشروع جلوه داده می شود ولی به ایران که می رسد، داستان دراز،دروغ و پر پیچ و خم “لهجه های فارسی”_در مورد قومیت هایی که شمارشان بیشتر از 60 درصد جمعیت کشور است_ باز هم خوانده می شود؟!

5.

 

در کشوری زندگی می کنیم که هم نظام سیاسی بر سر کار آن، هم شاهنشاهی پهلوی در گذشته بر سر کار بوده ی آن و از همه مهم تر هم بیشینه ی نیروهای مخالف نظام فعلی آن، همگی بلا اتفاق بر این نکته توافق داشته و دارند که ایران یک کشور فارسی زبان است؛ و اگر احیاناً فرآیند فارسیزه کردن در نقاطی از کشور خوب انجام نشده است، مطمئناً آن ها “باید” فارسی زبان بشوند. ما قرار است به کجا برویم؟ آیا روشنفکری_به معنای واقعی کلمه_در این کشور وجود ندارد؟ نژاد پرستی تا به کی؟ آیا یک اقلیت قومی باید تنها به این جرم که زبانش از امکان آموزش رسمی(از دوره ی ابتدایی) برخوردار نیست، فاقد هر گونه “زبان مادری مدون و ساخت یافته” تلقی شود و در نتیجه “فارسی زبان”؟ آیا این ناقض به اصطلاح حقوق بشر نیست؟ و به نظر من پرسش اساسی_که باید از هرکدام از آقایان پرسیده شود، این است که “آیا وقت آن نرسیده است که برای “اعدام خاموش” بیش از 60 درصد جمعیت این کشور فقط اندکی ناراحت شوند؟”…آقایان ناراحت نشوند، عبارت سازی نکردم، دقیقاً از عبارتی که صندوق کودکان ملل متحد(یونیسف) برای وصف فرآیند ممنوعیت آموزش رسمی یک زبان در بین مردمی که به آن زبان سخن می گویند، استفاده کردم، “اعدام خاموش”.

دکتر نوری زاده بارها از اشتباه تاریخی اکثریت قریب به اتفاق جنبش روشنفکری ایران_وبخصوص خود او(به جز معدود افرادی مانند “مهشید امیرشاهی”)، در حمایت بی قید و شرط از آیت الله روح الله موسوی خمینی در جریان انقلاب ملی-خلقی سال 57 سخن گفته است، آیا وقت آن نرسیده است که این مهره ی مهم موضع خود را نسبت به مسئله ی “قومیت ها” و یا به عبارت گویا تر “غیر فارسی زبان ها”_در کشور ایران_ بیشتر به واقعیت امر نزدیک کند؟ افرادی مانند او به خوبی می دانند که یک اشتباه_و شاید خیانت_تاریخی دیگر، مطمئناً به تجزیه ی کشور(دست کم در مناطق کردستان،آذربایجان و خوزستان) خواهد انجامید؛ و این بار شاید دولت مرکزی دیگر نه توان و نه فرصت لازم را برای سرکوب شورش های قومی دارا نباشد.       

6.

در اوایل آغاز به کار این وب نوشت، تصمیم گرفته بودم که برای شناساندن “سوران”(مدیر وب نوشت) از عبارت “کرد ایرانی” ساکن در شهر سقز استفاده کنم، و به راستی هیچ گاه نیتم از به کار بردن عبارت “کرد ایرانی”_ به جای “ایرانی کرد زبان”_ این نبود که فاکتور ایرانی بودنم را مساوی فارسی زبان بودن در نظر گرفته باشم(و یا احیاناً انکار موجودیت زبان مادری ام)؛ من یک کرد زبانم که_نه متاسفانه و نه خوشبختانه!_تنها زبان رسمی کشورم فارسی است، و اتفاقاً به همین دلیل خیلی دیرتر از آغاز تحصیلات رسمی به یادگیری زبان مادری ام روی آورده ام…اصلاً اهل تظاهر نیستم،به گذشته ی خودم که می نگرم با شفافیت هر چه تمام تر می بینم که خودم همواره یک قربانی نژاد پرستی زبانی موجود در این مملکت بوده ام.

بالاخره این همه رو گفتم تا ساده بهتون بگم که من یک “ایرانی کرد زبان” بودم_و هستم_نه “کرد ایرانی”…! بین خودمان بماند ولی الان که یادداشت را مرور می کنم تازه می فهمم که چه قدر این لقمه ی کوچک را دور سر خواننده ی نگون بخت چرخانده ام!

نگاشته شده توسط: مفسر | چهارشنبه, آوریل 29, 2009

نگاهی به عملکرد وب سایت خبری کردزبان ناوه‌ندی هه‌واڵنێری سه‌قز

بالاخره مصاحبه ی وب سایت خبری شارنیوز با هنرمند گرانقدر سقزی “علی عابدی” منتشر شد، جدای از بخش اول مصاحبه که در آن به خوبی دغدغه های مصاحبه شونده درباره ی روند رو به افول موسیقی اصیل کردی نقل گردیده بود، در بخش دوم انگار نه حرف های علی عابدی بلکه کینه های یک رسانه نسبت به یک رسانه ی دیگر به صورتی پنهان و البته با روال ظاهراً منطقی بیان شده بود، پس از گزارش یکی دو ماه پیش منتشر شده در ناوه‌ندی هه‌واڵنێری سه‌قز با مضمونی گلایه مانند از عملکرد شارنیوز با این مصاحبه دیگر کاملا مطمئن شدم که تضاد بین این دو رسانه ی ارزشمند نه_آن چنان که می پنداشتم_یک شایعه بلکه واقعیتی تلخ است. در مصاحبه ی یادشده به نکات قابل تاملی اشاره شده است، از احتمال وابسته بودن کارکنان این ناوه‌ندی هه‌واڵنێری به عوامل دولتی جمهوری اسلامی تا مکالمات تلفنی خصوصی مصاحبه شونده در مورد توهین های صورت گرفته به او از سوی افراد ناشناس_که واقعا نمی دانم نقل آن از سوی شارنیوز با چه هدفی صورت گرفته است و واقعاً آیا چنین کاری نمی تواند ناقض رفتار حرفه ای روزنامه نگاری باشد؟ شاید همه ی این حرف ها واقعیت داشته باشد_و البته شاید دروغی بیش نباشد؛ ولی در هر حال به نظر من برای محکوم کردن عملکرد یک رسانه به راستی نیازی به ابن همه سر و صدا نیست، حال چه عامل ایجاد هیاهو خبرگزاری شارنیوز باشد و چه خبرگزاری ناوه‌ندی هه‌واڵنێری سه‌قز ، متاسفانه علاوه بر شارنیوز، ناوه‌ندی هه‌واڵنێری سه‌قز هم در این مورد سابقه ی سیاهی دارد، در ظاهر جلسات محاکمه ای ترتیب می دهد، خود در نقش دادستان،قاضی و حتی وکیل متهم_که معمولاً همان شارنیوز است_ظاهر می شود و سپس در فرآیندی عجیب و حیرت انگیز زمین و زمان را به هم می دوزد تا حرف خود را به کرسی بنشاند.
“ناوه‌ندی هه‌واڵنێری سه‌قز” را می توان حاصل یک احساس نیاز بزرگ نامید، در بحبوحه ی روزهایی که شارنیوز با مطالب ارزشمند_و البته جهتدار_ش(به غیر از بخش “ناساندن”)_به صورتی شاید ناخودآگاه و شاید تعمدی_فارس بودن و فارسی نوشتن و کردزبان نبودن را تشویق می کرد، با قدرت و تعصب هرچه تمام تر شروع به کار کرد، به مانند شارنیوز توانست که در کار خود اولین باشد، در هیچ کدام از شهرهای اطراف سابقه ی یک خبرگزاری کردزبان موجود نبوده است حتی سنندج و ارومیه… محبوبیت کسب شده_ در ابتدای کار_توسط این سایت در بین مردم را نباید حاصل عملکرد آن دانست بلکه باید نقش اثرگذار تمایل فراوان مردم به خواندن اخبار به زبان کردی در غیبت رسانه های قابل اعتنای مکتوب کردزبان را در این امر دخیل دانست و صدالبته خستگی از روند به راستی تکراری شارنیوز در آن روزهای دلگیر …و اما اکنون این سایت را می توان یکی از پربیننده ترین وب سایت های خبری در مناطق کردنشین نامید نه فقط در شهر سقز بلکه در کل منطقه ی مکریان، نه فقط در مناطق کردنشین ایران بلکه در کردستان عراق و برخی نقاط دیگر گیتی. همشهریان زیادی را می شناسم که کردی خواندن را با به زحمت خواندن مطالب همین سایت برای مطلع شدن از اخبار شهر شروع کرده اند، و دقیقاً اطلاع دارم که اکثر همین همشهریان پس از مدتی نه تنها به آسانی خبرهای کردی سایت را می خوانده اند بلکه کردی یاد گرفته اند و در حال حاضر می توانند کردی بنویسند؛ در کشوری که زبان مادری کردزبانان اجازه ی تدریس از مراحل ابتدایی آموزش رسمی(و حتی در مرحله ی تحصیلات آکادمیک) را ندارد به نظر من این چند اتفاق رخ داده می تواند ماکسیمم انتظار ما از یک رسانه ی کردزبان باشد.
به نظر من باید به این پرسش به خوبی پرداخته شود که آیا کارکرد و تاثیر رسانه های مکتوب کردزبان می تواند با کارکرد رسانه های دیداری-شنیداری کردزبان تفاوت داشته باشد؟ چرا تاثیر یک ساله ی رسانه ای کوچک ولی مکتوب به مانند ناوه‌ندی هه‌واڵنێری سه‌قز در شهر سقز و شهرهای اطراف توانسته است که اندکی بیشتر از شبکه های غول پیکر رادیو تلویزیونی کردزبان باشد؟ بدون شک رسانه ی مکتوب آن هم نه در شکل روزنامه بلکه در قالب وب سایت اینترنتی به دلیل بیشتر درگیرکردن خواننده با خواندن متون کردی، می تواند بسیار موثرتر از یک فرآیند شنیداری-دیداری صرف عمل نماید.
آیا می توان ناوه‌ندی هه‌واڵنێری را یک رسانه ی حرفه ای دانست؟ …چند ماه پیش در وب نوشت “سوران بلاگ” یادداشتی تحلیلی تحت عنوان “واکاوی یک نیاز؛ضرورت تشکیل یک استان جدید در منطقه ی مکریان کردستان ایران” منتشر شد، به فاصله ی چند ساعت پس از انتشار این یادداشت ناوه‌ندی هه‌واڵنێری سه‌قز در مطلبی شرم انگیز و عجولانه، بدون اشاره به نوشته های مرتبط و از جمله یادداشت اشاره شده در سوران بلاگ به شدت به ایده ی تشکیل استان جدید در منطقه ی مکریان تاخت، آش به حدی شور بود که تاخت و تازهای ناوه‌ندی هه‌واڵنێری سه‌قز نه تنها مشمول دارندگان این ایده شد بلکه اهالی شهر بوکان را نیز دربرگرفت؛ جرمشان هم فقط این بود که نماینده ی شهرشان از استان به مرکزیت شهر بوکان سخن گفته بود. هرچند که بعداً ناوه‌ندی هه‌واڵنێری سه‌قز با حذف مطلب فوق و همچنین انتشار مطلبی مبنی بر عذرخواهی از مردم بوکان،خواست تا عملکرد گذشته ی خود را جبران نماید ولی به نظر من این رخداد به خوبی توانست فقدان یک دید حرفه ای و ژورنالیستی خالص در این خبرگزاری را به رخ بکشد.
تمایل دارم تا فراز پایانی یادداشت این بار را به ذکر چالش ها و فرصت های رودرروی ناوه‌ندی هه‌واڵنێری اختصاص دهم، این سایت به خوبی توانسته است جو به شدت ملتهب قطب سیاسی کردستان ایران را برای کردزبانان در سراسر جهان به تصویر بکشد، فکر نمی کنم کسی در این نکته تردیدی داشته باشد که یک سقزی(به صورت اعم هر کردزبانی) به عنوان مثال زندگی کننده در سوئد با یک رسانه ی کردی احساس هم ذات پنداری بیشتری داشته باشد تا یک رسانه ی فارسی، خارج از دایره ی انصاف است اگر نگوییم که ناوه‌ندی هه‌واڵنێری به همه چیز این شهر پرداخته است، از ابتکار سوال و جواب خوانندگان با مهمان افتخاری و البته سقزی سایت تا نظرسنجی های گاه بسیار جالب و گاه بسیار خنده دارش، از پرداختن معطوف به راه حل به مسائل بغرنجی همچون خشونت و چاقوکشی گسترده در سقز تا انبوه کارهای خبری، رسانه ای و فرهنگی انجام گرفته در سطح شهر؛ عملکرد ناوه‌ندی هه‌واڵنێری به عنوان یک رسانه ی شهری در یک شهر کردزبان به شدت قابل ستایش است و البته در عین حال دارای موضع خاص بودن آن(به مانند شارنیوز ولی البته با مواضعی متضاد با هم) نیز قابل اغماض است. همان گونه که در یادداشت “شارنیوز”(که حدوداً یک سال پیش درباره ی عملکرد وب سایت خبری شارنیوز در این وب نوشت منتشر گردید) ذکر شد، متاسفانه ناوه‌ندی هه‌واڵنێری سه‌قز فاقد یک نگاه مشخص به حوادث رخ داده در منطقه است،دقیق تر که به مسئله نگاه می شود جدا نبودن خبر و تفسیر به شدت خودنمایی می کند،این اشکال در ناوه‌ندی هه‌واڵنێری به مراتب بیشتر از شارنیوز است،معلوم نیست که با چه چیز طرف هستید،گاه یک خبر صرف_که به صورتی کاملاً بیهوده طولانی نوشته شده است،گاه یک تفسیر که اولا معلوم نیست موضع یک شخص را منعکس می کند و یا موضع کل سایت را(اشاره به ماجرای رخ داده در مورد استان مکریان که شرح آن در بالا رفت) و دوماً نه حهت آن مشخص است نه آغاز و پایانش، با سر و صدای زیاد منتشر می شود، به نظر من انتظار بیجایی از هم ناوه‌ندی هه‌واڵنێری و هم شارنیوز نیست که بخش تفسیری مستقلی در سایتشان ایجاد نمایند برای ارائه ی نگاهشان به مسائل رخ داده در منطقه. از همه ی این ها گذشته به عنوان حسن ختام این پاراگراف اشاره ای به محیط بصری سایت خالی از لطف نیست؛ به نظر می رسد که محیط گرافیکی سایت هنوز جای کار دارد،گاهی اوقات ظاهر کودکانه ی اوایل شارنیوز را در برابر دید کنجکاومان به تصویر می کشد.
ناوه‌ندی هه‌واڵنێری می تواند فراشهری عمل کند، ضرورتی ندارد که فقط اخبار سقز داده شود، کاری به اسم خبرگزاری ندارم،یک اسم است دیگر مثل تمامی اسم های بنگاه های خبری دیگر؛ واقعاً چرا باید در هر خبر یک کلمه ی سقز و یا سقزی وجود داشته باشد؟ مگر کردستان فقط سقز است؟ شاید برخی خوانندگان این اشکال را بر بنده بگیرند که از یک رسانه ی شهری انتظار بیش از حدی دارم، به نظر من می توان از رسانه های فارسی زبان شهری(همانند تیروژ در دیواندره و یا شارنیوز در سقز) صرفاً انتظار داشت که مسائل مربوط به شهر مربوطه شان را منعکس نمایند ولی وضعیت در مورد این تک رسانه ی کردی منطقه_در حال حاضر_فرق می کند. ناوه‌ندی هه‌واڵنێری می تواند در کرمانشاه، ارومیه، سنندج، ایلام، مهاباد و بوکان نیز دارای خبرنگار باشد،چه عیبی دارد که اخبار تمام مناطق کردنشین در این خبرگزاری قدرتمند کردزبان منعکس شود؟ مطمئناً توسعه ی گستره ی تحت پوشش این خبرگزاری از صرف شهرستان سقز به کلیه ی مناطق کردنشین کشور ایران نیازمند بودجه ای به مراتب بیشتر از حال حاضر است. این سابقه ی خبررسانی از کلیه ی مناطق کردنشین در کارنامه ی وب سایت خبری فارسی-کردی کوردنیوز_که در شهر سنندج مستقر بود و البته مدت ها از توقف کار آن می گذرد_مشاهده می شود ولی نباید از نظر دور داشت که در درجه ی اول اکثریت مطالب سایت یادشده به زبان فارسی بود نه کردی و در درجه ی دوم کوردنیوز هیچ گاه نتوانست حتی در شهر سنندج نیز به محبوبیتی قابل توجه دست یابد. در نقطه ی مقابل ناوه‌ندی هه‌واڵنێری هم یک خبرگزاری کاملاً کردی است، هم توانسته است در شهر سقز محبوبیت قابل توجهی برای خود دست و پا کند و از همه مهم تر این که به مانند کوردنیوز کاملاً به ورطه ی یک نقل کننده ی صرف از خبرگزاری های دیگر نلغزیده است. شدیداً پایبند بودن به نوشتن دقیق بر طبق رسم الخط سامی(عربی) زبان کردی معیار در ناوه‌ندی هه‌واڵنێری جای تحسین فراوان دارد(امری که حتی مدتی باعث ناراحتی این بنده شده بود!)، در این میان جای خالی بخشی تحت عنوان آموزش زبان کردی معیار با رسم الخط سامی(عربی)، به شدت احساس می شود. این بخش_در صورت راه اندازی_باید به صورت درس هایی گام به گام و ساده آماده شده باشد تا به خوبی بتواند بر قشرهای متعددی از جامعه تاثیر مثبت خود را نشان دهد؛ برای افراد بزرگسالی که هزینه و یا وقت کافی برای شرکت در کلاس های آموزش زبان کردی(کلاس هایی همچون آموزشگاه زبان کردی سوما) را ندارند، و یا برای پدران و مادرانی که تمایل دارند به فرزندشان کردی نوشتن را یاد بدهند ولی امکانات و یا کتب با متن ساده نوشته شده ی لازم برای این کار را در اختیار ندارند، و یا در سوی دیگر کسانی که در مناطق جنوبی کردستان ایران زندگی می کنند و به دلیل نبود منابع لازم امکانات فراگیری کردی معیار را ندارند. شاید خواننده ی نکته سنج سریعاً به این بنده تذکر دهد که در مورد آموزش زبان کردی مشکلی از بابت کم امکاناتی و یا کم منبعی وجود ندارد و در این بین چه لزومی دارد که یک سایت دیگر بیاید و بار دیگر دوره های زبان کردی معیار راه بیندازد؟ در جواب به این اشکال می توان متذکر شد که اولاً سایت های دارای این دوره ها بیشتر در خارج از کشور مستقر هستند و نه در داخل کشور، دوماً به دلیل عملکرد غیرخبری اکثر آن ها کمتر در بین عامه ی مردم شناخته شده اند. در مورد ناوه‌ندی هه‌واڵنێری باید این نکته را تذکر داد که با یک خبرگزاری طرف هستیم نه سایت عادی، هر کسی به آگاهی از حوادث رخ داده در شهرش علاقه دارد و اتفاقاً حرف من این است که از این علاقه باید به نحو احسن برای پیشبرد اهداف زبانی مان استفاده شود. در مرحله ی بعد می توان نسبت به چاپ همین دوره های آموزش زبان کردی معیار در قالب کتاب هایی مجوز گرفته از وزارت ارشاد و زیر عنوان نویسندگی تیم “ناوه‌ندی هه‌واڵنێری” و فروش آن ها با قیمت هایی معقول در گستره ی تمام مناطق کردنشین اقدام نمود. به منصه ی عمل آوردن این کار دشوار در صورت عبور از هفت خوان قانونی کشور ایران می تواند به خوبی خلا دردناک نبود دوره های ساده و گام به گام آموزش زبان کردی معیار(همانند آموزش زبان فارسی معیار در کتب دوره ی ابتدایی) را پر کند.
این رسانه به کجا خواهد رفت؟ آیا می تواند وظایف ناخواسته ای_در قبال زبان کردی_که در این کشور نژادپرست بر دوشش_به صورتی ناخودآگاه_گذاشته شده است را به انجام برساند؟ به فقط سقزی بودنش ادامه خواهد داد و یا به “کوردنیوز”ی ملی و تمام “کردی” تبدیل خواهد شد؟ به راه اندازی بخش هایی نظیر “وبلاگستان سقز”وابسته به شارنیوز، به منظور تجمیع وبلاگ های کردزبان شهر و منطقه اقدام خواهد کرد و یا نه؟ ناوه‌ندی هه‌واڵنێری می تواند بسیاری از نقش های ممکن و بالقوه اش در مورد زبان و فرهنگ کردی_در گستره ی کل مناطق کردنشین_ را به صورتی شایسته به پیش ببرد،آیا می توانیم روزی شاهد بالفعل شدن این توانایی های بالقوه در این وب گاه خبری کردزبان باشیم؟

نگاشته شده توسط: مفسر | سه شنبه, مارس 24, 2009

نوروز ايراني و كردهاي عراقي، يك فرصت تاريخي

  • در آستانه ي فصلي سرد

          در محفل عزاي آينه ها

          و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ

          و اين غروب بارور شده از دانش سكوت

          چگونه مي شود به آن كسي كه مي رود اينسان

          صبور،

          سنگين،

          سرگردان

          فرمان ايست داد.

          چگونه مي شود به مرد گفت كه او زنده نيست، او هيچ وقت

                                                                   زنده نبوده است.

          .

          .

          .

          جنازه هاي خوشبخت

          جنازه هاي ملول

          جنازه هاي ساكت متفكر

          جنازه هاي خوش برخورد،خوش پوش،خوش خوراك

          .

          .

          .

           ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد…

 

 

               فروغ فرخزاد 

 

           در هنگامه ي مرگ نابهنگام وبلاگ نويس جوان “اميد رضا ميرصيافي”، ياد زندانيان سياسي و عقيدتي زنداني در كشورمان را گرامي مي داريم.

 

 

  • پس از اين مقدمه ي تلخ_و البته بجا_ لازم مي دانم تا آغاز سال 2709 مادي(كردي)_برابر با 1388 هجري خورشيدي و 2566 هخامنشي(پارسي) را به همه ي انسان هايي كه با نوروز، “روز نو” را جشن مي گيرند، شادباش بگويم.
  • تعطيلات نوروز است و من هم گرم سفر؛ يادداشت امروز بيش از آن كه يك نوشته ي عادي باشد، درد دلي كوتاه است درباره ي جفايي كه در حق يك جشن باستاني(آن هم در كشوري كه سيستم سياسي حاكم بر آن، نماينده ي بدكردار تمدن زاينده ي آن جشن است) شده است_و مي شود.

 

 

 

 

1. در سكوت مرگبار رسانه هاي دولتي كشور جمهوري اسلامي ايران در برابر نوروز(و پاسداشتي شايسته ي آن)، هفت سين(و شايد شين!)، آتش، چهارشنبه سوري و در نهايت تمدني كه نوروز جلوه گر آن است، شاهد توجه برخي رسانه هاي تاجيك، افغان، ارمني، گرجي و آذربايجاني، راديو تلويزيون هاي اپوزوسيون ايراني خارج از كشور و در نهايت اكثريت قريب به اتفاق رسانه هاي كرد زبان(خصوصاَ تلويزيون هاي منتسب به دو حزب اصلي كردستان عراق(اتحاديه ي ميهني و حزب دموكرات)) به اين “عيد ايراني” بوديم. در اين ميان بزرگ نمايي نماد گونه اي كه در كردستان عراق نسبت به جايگاه پديده ي “آتش” در جشن نوروز به عمل آمد، نكته ي جالب توجهي بود كه البته در كنار استقبال گسترده ي كرد زبانان جهان از آن، شاهد واكنش تند برخي پان ايرانيست ها نسبت به اين به اصطلاح “دزدي فرهنگ” بوديم. متاسفانه در شرايطي كه فقدان يك نگاه ملي نيرومند در بين كارگزاران فعلي كشور همه ي ايرانيان را آزار مي دهد، “برج هاي آتش” شعله ور در سليمانيه خشم برخي را بر مي انگيزد، چرا؟

 

2. در قلب خاورميانه، در محاصره ي رژيم هاي مستبد و بالاخره در شمال عراق مردمي پيدا شده اند… و دولتي يافته اند…و آتش نوروزشان خواب از چشم همه ي “پان” ها ربوده است…نژاد پرست ها چه مي گويند؟ افسوس از كساني كه ايراني اند و ايران را نمي شناسند…نزد كساني كه همواره “كرد” را تجزيه طلب به شمار آورده اند، رقص كردي به دور آتش نوروز_در هر كوي و برزني_ يك “خطر بزرگ” است براي آن چه كه آنان “يكپارچگي فرهنگي كشور” مي خوانند، به راستي آيا آنان نمي دانند كه “آتش خورشيد گونه و هزاران ساله ي زرتشت پيامبر” نماد ملتي است كه پس از چندين بار كشتار، تركيسم، تعريب، انفال و فارسيزاسيون، هنوز مي افروزد؟

نگاشته شده توسط: مفسر | دوشنبه, مارس 2, 2009

گنج زیویه، برجسته ترین گنجینه ی هنری امپراتوری ماد

یادداشت امروز در باره ی زیویه ی معروف سقز است، دژی که بسیار تاریخیست و متاسفانه تا به الان، کمتر کسی_به جز افراد معدودی مانند “دیاکونوف” روسی_ با دیدی بی طرفانه و البته از دیدگاه باستان شناسی محض به آن پرداخته است.

اطلاعات عامه ی مردم از این تپه، در بیشتر موارد در سطحی پایین است، “یک قلعه ی استراتژیک نظامی” ، “دارا بودن طلای زیاد” و اگر هم خیلی شانس داشته باشید شاید فردی به شما بگوید: “پایتخت اول امپراتوری ماد”. دیگر کسی از خود نمی پرسد که اصلاً این همه طلا چرا در اینجا مدفون است؟ و یا این که آیا ارزش این قلعه ی تاریخی را فقط می توان در قالب نظامی دید؟

با کمال تاًسف در دوره ی پهلوی و جمهوری اسلامی، آن قدر “تیم دزدی طلا و کتیبه” به آن جا آمده اند که دیگر کسی نمی تواند بیندیشد که در آن جا چه چیزهای باارزش دیگری نیز می تواند مدفون باشد. در زمان محمد رضا شاه پهلوی علاوه بر تیم های باستان شناسی خارجی(بخصوص اسراییلی)_که در بیشتر موارد طلاهای سرشار مدفون و آثار باستانی به دست آمده(خصوصاً کتیبه ها) را به غارت بردند_ شاهد تلاشی گسترده و پنهان برای جلوگیری از تبدیل این مکان تاریخی به یک رقیب_البته از دید بانیان این سیاست_ برای بناهای تاریخی دیگر ایران(به عنوان مثال تخت جمشید) بودیم. کاری که آن را فقط می توان در راستای سیاست های تک ملتی سیستم حاکمه ی وقت برای جلوگیری از توجه به تاریخ مادهای کرد نژاد، مشاهده کرد. در دوره ی جمهوری اسلامی هم اضافه بر تداوم این سیاست، شاهد دزدی بسیار گسترده ی طلا و آثار تاریخی در این تپه توسط  برخی از خاندان های پرنفوذ_مانند هاشمی رفسنجانی_ بوده ایم_ و هنوز هم هستیم.

·یادداشت از کتاب “تاریخ ایران باستان”_ ج 1 ،ص 164_گرفته شده است.با وجود داشتن اندکی تعصبات نژادی، دکتر “اردشیر خدادادیان”(پدید آورنده) در این کتاب مسلط ظاهر شده است.

·متن بسیار طولانی است و به همین دلیل از همه ی دوستان عزیزی که کم طاقتند، پوزش می خواهم.

1. گنج زیویه برای نخستین بار در سال 1947 میلادی (1326 هجری خورشیدی) تصادفاً توسط کشاورزان آن سامان کشف شد. روستای زیویه در نزدیکی شهر سقز قرار دارد_که در جنوب دریاچه ارومیه واقع است. این ناحیه در سده هفتم پیش از میلاد به دولت ماننائیان تعلق داشته است. دولت مانناها با مادها علیه آشوریان متحد شد و این دولت از آشور شکست خورد. در سال های 660 و یا 659 پیش از میلاد این ناحیه توسط سکاها اشغال شد و به ضمیمه خاک آن ها به سرزمین سکاها افزوده گردید. سکاها منطقه سقز را بعد ها برای حکومت بر مادها مورد استفاده قرار داده و از آنجا حملات تهاجمی خود را که با سرقت همراه بود انجام می دادند به همین دلیل گرچه ثابت کردن آن آسان به نظر نمی رسید ولی واژه سقز با سکا(سک ها) بی ارتباط نیست.

آثار گنج زیویه نشان می دهد که سوارکاران سکایی در این ناحیه سکونت داشته اند، در حالی که آثاری از تشکیلات سیاسی و کارگاه های هنری تصویری به دست نمی آید. پرداختن به مسائل تاریخی و جغرافیای این منطقه بدان منظور است که نقش و تاثیر فرهنگ دو قدرت و رقیب آشور و اورارتو را در سرزمین ماد بیان کنیم و افزون بر این بعدها با اشغال این منطقه توسط کیمریان و نفوذ هنر آن ها را در بین مادها بسیار قابل توجه است. اشاره به این ارتباط های سیاسی و نظامی از آن جهت مورد توجه است که پس از پیروزی هوخشتره (کیاکسار) پادشاه ماد بر مادیس پسر برتاتوا سکاها چه شدند و بر سر حکومت آنها چه آمده است؟ آیا سکاها پس از این شکست این توفیق را به دست آورده بودند که قبلاً بر دولت مانناها چیره شده بودند؟ البته برخی از منابع با تردید و برخی با تائید پیروزی سکاها بر مانناها را به سال 625 پیش از میلاد نوشته اند. هرودوت به طور روشن اظهار نمی کند، ولی بیشتر بر این باور است که سکاها در نهایت از مادها شکست خورده اند و سکاها سرزمین مانناها را از دست داده اند.

پاسخ درست به این پرسش و دست یابی به نتایج آن برای پی بردن به مقطع زمانی تدفین فرمانروایان سکایی در زیویه از اهمیت ویژه ای برخوردار است. ظاهراًهمه سکاهای مهاجر از طریق کوه های قفقاز به مناطق دیگر به سرزمین خود رجعت نکرده اند. آن طور که در تقاویم بابلیان مربوط به سال 615 پیش از میلاد منعکس است، این طور به نظر می رسد که سکاها به عنوان متحدین مادها در ارتش ماد حضور فعال داشته اند. البته این وحدت به سود سیاست سکاها بود. براساس منابع تاریخی نه چندان مطمئن آشوریان نتوانستند در درازمدت حمایت سکاها را نسبت به خود حفظ کنند و این به سود مادها بود،همان کسانی که دولت آشور را به سقوط کشاندند. برخی مهمترین دلیل این سقوط را ناپایداری دوستی سکاها نسبت به آشوریان می دانند. اطلاعات دقیق درباره بقای دولت سکاها نیست، ولی این فرض وجود دارد که دولتی به نام دولت سکایی در جنوب دریاچه ارومیه به عنوان دولت رقیب دولت ماد کماکان وجود خویش را حفظ کرده بود.

اگر سرزمین سکایی نشین که به آن اشاره شد و محل جغرافیایی آن جنوب دریاچه ارومیه ذکر شده باشد، در نهایت توسط مادها به سرزمین ماد ضمیمه شده باشد، باید این رویداد را نه پس از سال 590 پیش از میلاد دانست، بلکه پیش از این سال باید منطقه سکاها به سرزمین ماد ملحق شده باشد. زیرا در آن زمان مادها به خاطر سکاها به دولت لیدی اعلان جنگ دادند و به سرزمین آلیات شاه لیدی تاختند. این رویداد را باید در واپسین سال های حکومت کیاکسار(هوخشتره) سومین پادشاه ماد دانست. هرودوت گزارش می دهد که حدود اواخر سده ششم و اوایل سده پنجم پیش از میلاد سکاهایی “تیزخود” با کلاه های جنگی نوک تیز خود در ارتش ماد حضور داشته اند. پس از مادها داریوش نیزسکاهای تیز خود(تیگراخاودا) را به عنوان نیزه افکنان در دسته سواره نظام خود نام می برد.

انسان پس از تحقیق و بررسی در این زمینه به این نتیجه می رسد که گنج زیویه متعلق به یک نقطه و آثاری نیست که در یک غاری پنهان شده باشد یا یک فرمانروای غارتگر آن را در صخره ای پنهان یا یک غاری را در یک صخره ای ایجاد و این آثار را در آن جای داده باشد. همه این پژوهش ها از یک واقعیت حکایت می کند که این گنج مقبره یک فرمانروای سکایی است که براساس سنن سکاها و آداب و رسوم تدفین آنها به خاک سپرده شده باشد. جسد این شخص مرده را با واکس پوشانده اند و او را با ارابه ای به محلی حمل کرده اند که گورستان حکام سکایی بوده و سپس او را در آنجا به خاک سپرده اند و پیش از دفن جسد این حاکم حفره ای را در صخره ایجاد می کردند یا اطاقی برای او می ساختند و او را در آن اطاق یا اطاقک به خاک می سپردند در هر صورت او را در قبری که بعد روی آن را می پوشاندند دفن می کردند.

جهت دفن او جسدش را بر روی سکویی قرار داده و در فضای باقی مانده این اطاق یکی از زنان غیر رسمی او خوراکی، آشامیدنی، آشپز ویژه اش، اصطبل دار او، محافظ شخصی اش، مشاور غلام ویژه اش و اسب هایش را به خاک می سپرده اند. این نشان می دهد که سکاها به زندگی پس از مرگ یا به تعبیری تداوم زندگی دنیوی در اخری اعتقاد داشته اند و به آنچه در بالا نام برده شد برای زندگی اخروی خود نیاز دارند. از همه آن چه این فرمانروا صاحب بوده است، بهترین و ارزشمندترین آن ها و حتی بشقاب های زرین را با او در قبر می گذاشته اند. هرودوت این باور را در حقیقت تقویت می کند که اندیشه زندگی اخروی در شرق باستان و نیاز انسان در دنیای باقی به خوراکی و آشامیدنی، همسر و اسب و کنیز، برده غلام و محافظ، از اصول و سنن اجتناب ناپذیر بوده است.  بقایای محتوای یک قبر نشانه هایی را ارائه می کند که آن قبر متعلق به یک شاهزاده یا فرمانروا است، زیرا اشیا به دست آمده از این مقبره عمدتاً از فلزات گران بها می باشد. از آن جمله است گردن بند و غلاف یک شمشیر، از خود شمشیر اثری بر جای نمانده است و در دست نیست. و افزون بر این یک صفحه ی فلزی به صورت سینه بند که از اصابت تیر به سینه جلوگیری می کند و به حالت محافظ بر روی قفسه سینه بسته می شده است. و نیز تعدادی صندلی از قطعات بسیار زیبای عاج که با مهارت و استادی فوق العاده به هم چسپانده شده است. پاره ای زیورآلات_که بی تردید زنانه هستند، مانند چهار نشان از طلا و بیست و یکی از نقره و پانزده نشان مفرغی و چهار پلاک طلایی و سی و هشت عدد سیمین به دست آمده است. متفاوت بودن جنس و ارزش فلزات این قطعات می تواند بیان گر آن باشد که زنانی از طبقات اجتماعی گوناگون با این زن به خاک سپرده شده اند. قطعات بسیار کوچک پولک مانند از طلا که از لباس این زن مدفون به دست آمده نشان از مقام والای این زن داشته و حکایت از منصب عالی وی می کند. سلاح هایی از جنس طلا و نقره را می توان به او نسبت داد.

تعداد هفت نیزه ی نوک دراز بیانگر آن است که محافظان نیز قربانی شده اند و با او دفن گردیده اند. ظروف خوراکی و آشامیدنی از جنس طلا که با او در قبر گذاشته اند، سخن از سرویس ظرف شاهان است و در کنار آن ظرف هایی از جنس سفال در همان قبر مبین آن است که همراهان وی که با او دفن شده اند، با او تفاوت چشم گیر داشته اند. می توان حدس زد که افزون بر آن چه گفته شد همراه با او اسب ها و ارابه ها و نیز همرزمان و نزدیکان او نیز به خاک سپرده شده اند، زیرا در این قبر زنگوله های مفرغی، تعدادی زیاد ظروف جهت تغذیه ی اسب ها و قطعات و صفحات مفرغی_که نشان می دهد متعلق به ارابه بوده اند، به دست آمده است.

با این توصیف و ارزیابی آثار و اشیای به دست آمده، اکنون این سوال مطرح است که آیا یک هنر آمیخته ای در شرق باستان مطرح بوده است و آیا نقش سرزمین های شرکت کننده تا چه اندازه و هر کشوری چه سهمی و نقشی در این کار بزرگ در طول سده ها به عهده داشته است. با توجه به همین اختلاف و نابرابری نقش آن ها می توان گفت که آشور،بابل ،اورارتو،ایران و هنر مادی و کیمریان و حتی شاید هنرمندان یونانی در خلق این آثار نقش و سهم داشته اند. البته با در نظر گرفتن این واقعیت انکارناپذیر باید مورد ارزیابی و جزئیات شناسی قرار دهیم. حل این مشکل تنها به وسیله ی مطالعه ی دقیق تمدن و فرهنگ شرق باستان و همه ی ابعاد این فرهنگ و تمدن مانند هنر،خط و زبان،اقتصاد و سیاست،ارتش و توان دفاعی و فنون رزمی،سلاح و ساز و برگ جنگی، دین و آداب و رسوم، خط مشی کشورداری آن ها و روابط سیاسی و فرهنگی و نظامی و اقتصادی آن ها با سرزمین های دیگر میسر است. گنج زیویه از این بابت خدمات شایسته ای در امر این تحقیق می کند. مدال های سکه مانند، مجسمه ها و آویزهای گردن(گردن بند ها) و دیگر آثار و اشیا به دست آمده از این گنجینه باعظمت و مهم راه گشای پی بردن به سبک های هنری و شناخت توان فرهنگی هنری هر سرزمین است. شباهت بسیار روشن چگونگی آرایش گنج زیویه و قرار گرفتن اشیا در آن با اشیا و ادوات عمدتاً از عاج که در اشیا کاخ و تخت آسارهادون وجود دارد و نشان می دهد که چگونه خراج گزاران مادی باج خود را به دربار آشوریان می پرداخته اند.

تحولات سیاسی در غرب ایران دچار آن چنان دگرگونی هایی شد که یک ربع قرن پس از آسارهادون یک فرمانروای سکایی به جای آشوریان توسط مادها به رسمیت شناخته شد و از آنان خراج دریافت می کند.

از نمونه های هنر آشوری می توان صفحات و قطعات طلایی و نیز از جنس عاج در قالب های بلند و پهن را نام برد که احتمالاً متعلق به سرویس مبلمان بوده که جزو تجملات دربار به حساب می آمده است. افزون بر این نقوش و مناظری از صحنه های شکار و ترسیم شکارگاه با اسب و ارابه و نقش دو قوچ که درختی در میان آن ها قرار دارد، دیده می شود و نیز نقوش بلند و برجسته مجالس صاحب منصبان و جنگیان و صحنه ای از شکار شیر و گاو وحشی نیز از آن جمله است. یک نقش زرین مجسم کننده دو صحنه پیکار و جنگیان است. در این نقش اشیا هنرمند به چشم می خورد که دست راست یکی از جنگیان را همانند دست چپ او نقش کرده است. معذالک طبیعی بودن آن را نشان می دهد. در این نقش آشوری چگونگی قرار گرفتن و جزئیات لباس جنگیان همانند نقش صحنه پیکار در گنج زیویه است که از عاج درست شده است. این اثر در موزه ی متروپولیتن نیویورک نگه داری می شود. این مثال بسیار خوبی در تایید نفوذ هنر فلزکاری بر هنر عاج کاری است.

از آثار و اشیا و نقوش مربوط به دوره ی متاخر آشوریان که با مشابه آن ها در گنج زیویه قابل بحث است یکی نقش آشور بانی پال در صحنه های متعدد شکار را می توان نام برد. نمونه ی مشابه این را می توان صحنه ی شکار شیر در ارابه که در طرح بسیار جالب و هنرمندانه ای ارائه شده است و به هنر میتانی ها نیز شباهت دارد، نام برد، معذالک باور نمی توان داشت که این اثر مربوط به سده هفتم پیش از میلاد مسیح باشد. این باور را می توان تا این اندازه به جلو برد که هخامنشیان را باید در بسیاری از موارد تقلید کنندگان از هنر آشوریان و بابلیان به شمار آورد. این شیوه ی عمل پس از سقوط دولت آشور به دست مادها در اواخر سده ی هفتم پیش از میلاد، جریان خود را به داخل ایران(مادها) و سپس به هخامنشیان حفظ کرد.

این نکته را باید متذکر شویم که با توجه به نقوش تخت جمشید و مشاهده ی باج گذاران دولت هخامنشی، آشوریان نیز در سطوح گوناگون اقتصادی،هنری،معماری و حتی اداری پابه پای عیلامیان و بابلیان نقش ایفا می کرده اند. لازم است در اینجا از یک نقش آشوری که از عاج ساخته شده است سخن بگوییم. این نقش، آسارهادون پادشاه آشور را پس از انعقاد یک قرارداد با یک حاکم محلی مادی به نام راماتیا نشان می دهد که در ارتباط با ساختن کاخ نمرود پرداخته شده است. در میان این آثار هنری جعبه های کوچک و صندوقچه هایی و جود دارند که شباهت به سبک های هنری فنیقی دارند، ازآن جمله است جعبه کوچک که قطعات کوچک عاج درست شده و کار هنرمندان فنیقی است و به روشنی قابل تشخیص است و به سلیقه ی هنری اورارتویی ها نیز شباهت دارد.

نکته ای که افزون بر آن چه گفته شد جالب و در عین حال قابل توجه به نظر می رسد، کاربرد نقوش جانوران و گیاهان در آثار هنری ماد، آشوریان،بابلیان،سومریان،اورارتویی ها،فنیقی ها و نیز مصریان قدیم است. تداوم کاربرد این نقوش را در تخت جمشید، شوش و دیگر آثار متعلق به هخامنشیان می توان دید. در این جا می توان سخن از یک جریان اعتقادی گسترده و دقیق و در عین حال مشترک بیان کرد به اعتقاد برخی از پژوهشگران تاریخ ادیان شرقیان قدیم و خاورشناسان به طور اعم، هم ریشه هستند. قداست برخی از جانوران در مصر مانند گربه، تحریم و گناه شمردن شکار جانوران در سومر، مقدس بودن برخی از جانوران مانند سگ و گاو در ایران، قداست گاو و مار در هند سخن از یک هم آهنگی مستمر میان این ملل و پیوند فرهنگی همراه با نفوذ متقابل میان آن ها بوده است. تنها نکته ای که باز قابل توجه به نظر می رسید باز نفوذ بیشتر هنری و نیز فرهنگی بین النهرین بر هنر ایران است. ناگفته نماند که خطوط ایران باستان نیز از خطوط این اقوام گرفته شده است. به عنوان مثال گرچه جای این بحث در این جا نیست، خط میخی متداول در میان هخامنشیان است. این خط که به خط میخی فارسی باستان معروف است از خطوط میخی عیلامی بابلی و اکدی(آکادی) گرفته شده است و متناسب با نیاز زبان فارسی باستان از تعداد حروف الفبای خطوط این ملل سامی و آرامی نژاد کاسته شده است.این نفوذ را باید ثمره ی فرهنگی غنی دانست که عیلامیان،بابلیان و آکادیان(سومریان) داشته اند، کما این که در نظام دیوانی ایران عصر هخامنشی مدت درازی عیلامیان محاسب و پارس ها، مراقب بودند.این نشان می دهد که هخامنشیان در اداره ی امور کشور بزرگ خود بی نیاز از خدمات و تخصص های این اقوام نبوده اند.

2. محتوای گنج زیویه خیلی بیش از آن است که نام برده شد و به سبک هنری و معرفی منشا آن ها پرداختیم. مهم ترین قطعات هنری و اشیا و آثاری که از گنج زیویه به دست افتاده است، به قول کارشناسان اسناد و اشیا باستانی دارای مهر هنر اورارتویی است. نمونه هایی از صفحات کوچک و بزرگ طلایی که برخی از آن ها توسط کشاورزان شکسته شده اند. و نیز در زمره ی بقایای این آثار سینه بندهای محافظ بسیار زیبا و تحسین برانگیز فلزی به صورت نیم کره ی ماه و نیز در قالب صفحات ذوزنقه ای شکل است که آن ها را نیز جنگیان بر روی سینه ی خود می بستند تا از اصابت تیر ممانعت به عمل بیاورند. این صفحات از نظر نقش به چند بخش تقسیم شده اند که بر روی برخی از آن ها نقوش جانوران به صورت آمیخته آن گونه که به مادها نسبت داده می شود که مثلاً نقوش چهارپایان و پرندگان را در هم آمیخته و یا نقوش انسان و جانوران و مانند آن از آن جمله است نقثش گاو بالدار که منشا فرهنگ هنری مادی دارد و به کنار آن نقوش ابوالهول ها به مادها نسبت داده می شود که مورد پرستش آنان بوده اند. شاید این را اگر بیان کنیم، در تکمیل اظهارات باستان شناسان در زمینه ی هنر مادها سودمند واقع شود که آن گونه از روی مفرغ های لرستان و تصاویر به دست آمده از گنج زیویه و تصاویر به دست آمده از گنج زیویه و آثار و اشیا مشابه آن در گنج ارس و غیر از آن استنباط می شود، این اسناد و اشیا و مدارک نشان می دهند که کیش مردم سرزمین ماد به ویژه مادهای غربی بیشتر با دین حوریان و نیز آشوریان مشابهت داشته و همان گونه که اشاره شد در مبحث اعتقادات مادها بیشتر به آن خواهیم پرداخت، نقوش جانوران عجیب الخلقه که نیمی انسان و نیمی جانور هستند و نیز ابوالهولان بالدار و جانوران شگفت آور و تخیلی که بدن و سر شیر دارند و با بال عقاب و شاهین و پرندگان دیگر منقوش گردیده اند. پیوند مغان مادی با کاهنان معابد حوریان،بابلیان و آشوریان و غیره امری تایید شده است و رویدادهای سیاسی و برخوردهای نظامی نیز در تبادل فرهنگ دینی این اقوام نقش آفرین بوده اند به همین دلیل مظاهر دیانت ساکنان بین النهرین در میان مادها دیده می شود.
می توان تصور کرد که ای صفحات که به بشقاب های فلزی شباهت دارند و در آن ها چهار سوراخ تعبیه شده است و همه متعلق به پوشش مدافع جنگی پیراهن مانند می باشند، تقلید شده از سبک هنری و خلاقیت هنرمندان بین النهرین است، زیرا نیک آگاهی داریم که مادها به ویژه از زمان کیاکسار سومین پادشاه ماد، نه تنها ساز و برگ نظامی و پوشش جنگیان بلکه میزان توان رزمی سپاهیان ماد را متناسب با دشمنان ماد از جمله آشوریان کرده بود که در مصاف با آن ها از عهده ی دفاع برآمده و بر آنان چیره شوند. در این سینه بندهای دفاعی و نیز در ارزیابی صفحات چهارگوش این حقیقت انکارناپذیر است که با اسلوب آشوری منطبق است. انواع طلایی این اشیا را باید بی تردید به زرگران آشوری نسبت داد که احتمالاً جزو اسیران جنگی آشوریان بوده اند که به سرزمین ماد آورده شده اند. برخی این اشیا را جزو غنایم جنگی می دانند که پس از شکست آشور از ارتش ماد، به سرزمین مادها آورده شده اند. جای این گمان را نیز باید خالی گذاشت که به نظر گیرشمن چنین قطعاتی می توانند به عنوان پلاک های زرین از گونه زینت آلات اورارتویی تلقی شوند که فقط به سرزمین های دیگر فروخته شده و در خارج از اورارتو مورد استفاده قرار می گرفته اند. برخی از این قطعات ممکن است در کارگاه های خصوصی ساخته شده باشند و هنرمند سازنده ی آن متناسب با سفارش و سلیقه ی مشتری سفارش دهنده نقوش نیم کره ماه، خرگوش و گربه وحشی خوابیده را به کار برده باشد. برخی از این نقوش که تصاویر انسان ها را مجسم می کنند و زمینه ی هنری سکایی دارند را نمی توان متعلق به کارگاه های هنری اورارتو و هنر اورارتویی دانست بلکه باید به هنگام مطالعه و ارزیابی کارشناسانه به هنرمندان مادی اندیشید. خلق آثار هنری از این دست را که متعلق به مقطع زمانی نیمه ی دوم سده ی هفتم پیش از میلاد هستند، می توان به هنر اورارتویی، آشوری، ماننائیان بومی و نیز هنر ایونی نسبت داد.

در مقابل جای یک مهر استوانه ای که از حلقه های طلا درست شده است کاملاً یک اثر اورارتویی است. افزون بر این آثار مشابه دیگری از گنج زیویه به دست آمده و این اشیا نشان می دهند که اگرچه ساخته شدن این اشیا مستقیماً به دست هنرمندان اورارتویی نبوده است، ولی نفوذ هنر اورارتو در ساخت آن ها انکارناپذیر است و نیز در کنار آن ها باز اشیا متعددی به دست آمده است که وقتی بخواهیم به طور کلی منشا هنری آن را بیابیم، ناگزیر می شویم که آن ها را در گروه هنر سکایی بگنجانیم. از گنج زیویه بشقاب نقره ای دیگر به دست آمده که در آن نقوش کوچک به صورت برجسته و زرین دارای ده دایره متحد المرکز و در وسط آن یک گل احتمالاً رز که دارای ده گلبرگ است نقش بسته است.این همانند تصاویری است که در قبر گالاسی از اقوام اتروسکی به دست آمده است. طرح بشقاب زیویه سکایی است و داررای نقوش پلنگ، خرگوش های در حال دویدن و سرهای گربه سانان است. جزئیات آن بخشی به سبک هنر آسیای صغیر و بخشی چون گوش های همانند قلب پلنگ ها به هنر اورارتو شباهت دارند. برخی از ویژگی های اسلوبی و دست نوشته روی آن نشان می دهند که این اثر متعلق به قلمرو هنری ایرانی-اورارتویی است و به عنوان سند طراز اول هنری خط مشی هنری آسیایی در قلمرو هنر سکایی یک قلاب کمربند طلایی با شیارها و حاشیه طلایی تعلق دارد که احتمالاً بر روی نوار چرمی پهنی دوخته شده است. در اینجا تاثیر هنر سکایی فوق العاده جلوه خاصی دارد و حضور سبک هنری و احتمالاً هنرمندان سکایی در صحنه خلق این آثار در کارگاه های مختلف را نمی توان انکار کرد.

عمده ترین هنرمندان طلاکار که شاهزادگان و فرمانروایان به آن ها سفارش ساختن آثار طلایی و عمدتاً به صورت نوارهای منقوش و مضرس می داده اند به احتمال زیاد در کارگاه های زرگری و طلاسازی آسیای صغیر تعلیم دیده اند. نقوش و تصاویر جانوران که عمدتاً به صورت سر جانوران بر روی این نوارهای طلایی کار شده است، بی تردید از هنر نقش کاری جانوران که به گونه ای در میان سکاها متداول بوده است، نشات گرفته است. یک اثر مشابه دیگر که جانوران به صورت خوابیده و پشت آن ها به صورت برجسته و پاها و دم آن ها به صورت قلبی شکل مشاهده نمی شود.

در مطالعه ی آثار گنج زیویه یک نکته به ویژه جلب توجه می کند و آن تنوع هنر و سبک های هنری است که در آرایش مقابر به چشم می خورد و از آن مهم تر محتوای قبور مربوط به منطقه ی زیویه است. این نشان دهنده ی ورود سریع و انبوه شیوه های هنری سکاها می باشد. این امر بستگی به هجوم برق آسای قوم سکاها در سده هفتم پیش از میلاد دارد که وارد همه سرزمین آسیای صغیر شده و سپس ایجاد ناآرامی می کنند، باید در کنار این چند گانگی، تنوع هنری را به هنر ایرانی نسبت داد که تحت حکومت هخامنشیان در سراسر ایران گسترش یافت. خود این امر را یاری می کند که تشخیص بدهیم که نقش هنر مادها در سرزمین ماد تا چه اندازه در این امر تاثیر داشته است و تصویری از هنر عصر مادها داشته باشیم و بدانیم که این هنر در قدیمی ترین نوع خود به چه صورت بوده است.

با توجه به آگاهی های امروز که ثمره ی مطالعات و ارزیابی های باستان شناسان و پژوهش گران در زمینه تاریخ هنر عهد استان است، بعید به نظر می رسد که حتی بتوان تصور کرد که می توان هنر مادها را از هنر سکاها و کیمریان جدا دانست. در صفحات پیش به این موضوع همراه با ذکر نمونه های زیاد اشاره کردیم. نکته ای که باید دوباره به آن اشاره شود این است که در فرهنگ مادی این اقوام شباهت های زیادی وجود دارد. این ناشی از عواملی همانند جغرافیایی، شرایط اقلیمی و شیوه های تولید و معیشت همسان مادها، سکاها، کیمریان و دیگر اقوام همسایه است. در فنون رزمی و شیوه های دفاعی و کاربرد ابزار و ادوات جنگی و شکار و حتی بسیاری از لوازم خانگی و شیوه ی تدفین، این شباهت ها میان این اقوام به چشم می خورد. باستان شناس فقید، پروفسور “ارنست هرتسفلد”، سال ها پیش نظر داده بود که احتمالاً تداوم این هنر مشترک را باید در میان هخامنشیان در نقوش و ساختار بسیاری از بناها از جمله تخت جمشید، باز شناخت. اکنون تحقیقات باستان شناسی و مطالعات بر روی آثار هنری و به ویژه هنر معماری و مقابر به درجه ای از پیشرفت و اطمینان رسیده است که به جرات و صراحت می توان نظریه هرتسفلد را کاملاً بی هیچ تردیدی تایید کرد. در کنار آثاری که از گنج زیویه به دست آمده و نشانه های بارز و مسجل از هنر آشوری دارند می توان نشانه هایی از کارکرد هنرمندان اورارتویی را نیز به ویژه در معماری و محتوای مقابر بازشناخت. به این امر پیشتر در خلق آثار هنری مشترک مادها،آشوریان و اورارتوییان اشاره کردیم. تایید این حقیقت که هنرمندان بومی و محلی در خلق بسیاری از آثار هنری آن مقطع از تاریخ، امکان تشخیص و تفکیک آن ها و تعلق دادن آن سبک از آثار هنری که دارای مهر و نشان هنری سکایی هستند، جای تردید نمی گذارد که ما حضور هنرمندان سکایی را در منطقه ی زیویه انکار کنیم. از سویی این امر موید این واقعیت است که کارگاه های هنری  خدمت فرمانروایان سکایی بوده اند در آن منطقه وجود داشته اند، در این کارگاه ها عمدتاً اشیا طلایی ساخته و پرداخته شده اند. نقوش و شیوه ی پرداخت این اشیا طلایی نشانه ای از تعلق آن ها به افراد صاحب منصب و تاثیر مستقیم سلیقه ویژه فرمانروایان سکایی را در خود دارند و جای تردید برای مطالعه باقی نمی گذارند.

3. از ویژگی های دیگر آثار گنج زیویه می توان چنین تصور کرد، آثار هنری زیویه را نمی توان به عنوان اسنادی مطالعه کرد که تاثیر تدریجی در تکامل هنر را تایید می کنند، بلکه کمال و پیشرفت سریع هنر و سبک های هنری را به ما معرفی می کنند. به گونه ای سریع و غیرمنتظره نفوذ سبک های مختلف هنری بر روی آثار مورد نظر جذب شده اند. آن چه در این زمینه احساس می شود و می توان به صراحت بیان کرد چنین است: اقوام و ملل جدیدی که در نواحی تازه به قدرت رسیده اند یا ابراز وجود کرده اند و بر این اساس می توان فرهنگ و سبک هنری خاصی را به آنان نسبت داد، در موقعیتی باید آن ها را شناخت که عناصر و فرم ها سمبل و نشانه های خود را در سرزمین تازه به کار گیرند و در سبک های هنری آنان وارد کنند که در اینجا مراد هنر و فرهنگ هنری بومیان است که تاثیر گرفته است و این نشانه ها را دریافت کرده است. بدیهی است این نکته را نباید از نظر دور داشت که سکاها علی رغم قدرت سیاسی و توان نظامی آنان و با توجه به نفوذ سریع آن ها از جهات گوناگون در منطقه، معذالک توفیق آن را نداشتند که هنر خود را با سنت های به جای مانده در آسیای صغیر در هم آمیزند که آثار و اشیا هنری به دست آمده در این مجموع در هم آمیخته را به صورت یک فرهنگ کامل و واحد هنری معرفی کند. البته آثار هنری سکاها اصالت خود را دارند ولی اندیشه و پرداختن افکار بدیع هنری عدم وابستگی این فرهنگ هنری را تایید می کنند، به ویژه هنگامی هنرمند توان و خلاقیت خود را مصروف آن می کرد که به سلیقه و سفارش و ذوق سفارش دهنده توجه کرده و اثری را خلق کند که مورد قبول سفارش دهنده و تامین کننده خواست او باشد و اثر جدیدی را با در نظر گرفتن این ویژگی ها در کارگاه خود بسازد.

باز براساس آثار به دست آمده و به ویژه در مطالعه ی مقبره ای متعلق به یک فرمانروای سکایی اشیا و آثار هنری گوناگونی به دست آمده است که حکایت از شرکت ملل گوناگون در خلق این آثار می کنند. این نکته را می توان بی هیچ تردیدی در نظر گرفت که این آثار مکشوفه در مقبره بالا را می توان به عنوان باج یا هدایایی تلقی کرد که اقوام و ملل کوچک که مغلوب سکاها شده اند به عنوان هدایا و ارمقان به فرمانروای سکایی یا به سخن دیگر صاحب این مقبره پیش کش کرده اند. و در نظر این فرمانروا این آثار آن چنان ارزشمند بوده اند که به خواست خود او آن ها را با او در قبر گذاشته اند و هم اکنون مورد مطالعه قرار می گیرد. زمان قرار گرفتن این اشیا در این مقبره  یا زمان تدفین فرمانروای سکایی فوق را می توان نخستین سده های به قدرت رسیدن سکاها در آسیای صغیر و محدوده ی شمال فلات ایران و جنوب روسیه دانست. ولی نباید این نکته را از نظر دور داشت که این مقایسه مشروط است و به این معنی باید تلقی شود که استثنا نیز ممکن است وجود داشته باشد، در هر صورت باید با مطالعه و مقایسه درباره ی این چنین آثار و شواهدی قضاوت شود. دولت های مقتدری که نقش و تاثیر هنر آن ها در این گونه آثار به چشم می خورد و امکان تایید و اظهار نظر قطعی را به ما می دهد به یقین سکاها و آشوریان و اورارتویی ها هستند. زمان خلق این آثار هنری را باید اوج شکوفایی فرهنگی و شکوه و جلال دربار فرمانروایان این دولت ها دانست. مشابه چنین وضعی را می توان در نخستین سده های میلادی به دولت های روم تحت فرمانروایی سزارها (قیاصره) و هند تحت حاکمیت کوشانیان و چین در زیر فرمان سلسله ی هان و پس از مقایسه به قضاوت و ارزیابی نشست.

در زمانی که گنجینه ی زیویه تدارک دیده شده است و این مجموعه ی ارزشمند و بی نظیر فراهم آمده است، باید چنین تصور کرد که آشور وارث هنر و فرهنگ هنری بین النهرین بوده و نیز گامی به درون هنر آسیای صغیر نهاده و گسترش آن را آغاز نموده است. آن گونه که از نقشه جغرافیای سیاسی بین النهرین و آسیای قدیم به دست می دهد، ترقی هنر در این مناطق امری انکارناپذیر و همراه با آن گسترش نفوذ آن و رفتن سبک های هنری این سرزمین ها به مناطق دیگر واقعیتی است که تاریخ و جهان باستان شناسی آن را صراحتاً تایید می کند. در آن مقطع زمانی اورارتو در پرتگاه سقوط بود و آشور نیز کوتاه زمانی پس از اورارتو منهدم شد و به سرنوشت اورارتو و عظمت آن دچار گردید. سقوط  آشور در سال 612 پیش از میلاد یا به تعبیری 606 پیش از میلاد توسط کیاکسار سومین شاه ماد تحقق یافت.

بر روی ویرانه های آشور و اورارتو و به جای تخت و بارگاه سیاسی و قدرت نظامی آن ها قدرت های تازه ای به وجود آمدند. در صدر آن ها باید امپراطوری ماد را نام برد_مادها که مدت مدیدی باج گذار آشوریان بودند. دیااکو نخستین پادشاه ماد به وسیله ی سارگون دوم به اسارت برده شد و فرزند او فرورتیش به دست آشور بانی پال در جنگ به قتل رسید. به دنبال مادها و قدرت های کوچک و بزرگ دیگر امپراطوری نیرومند پارسیان (هخامنشیان) آمد و عظمت هنری این دوره به عنوان نشانه پیروزی در سابقه با آثار هنری دولت های پیش از خود، بناها و آثار متعددی به یادگار گذاشته است که در موقع مناسب به تشریح جزئیات آن خواهیم پرداخت. ناگفته نماند که هنر هخامنشیان نیز به تعبیری هنر آمیخته و میراثی از پیشینیان است. آن چه مسلم است هنر بی نظیر عصر هخامنشی تا آن زمان از همه ی آثار پیش از سده ی ششم پیش از میلاد (تاسیس دولت پارسیان در 559 پیش از میلاد بوده است) برتر و چشم گیرتر بوده است. امکان چنین مقایسه ای همین امروز نیز پس از گذشت تقریباً سه هزاره کاملاً وجود دارد. آثار هنری هخامنشیان از آن چنان استحکام و پشتوانه ی هنری برخوردار بوده است که علی رغم رویدادهای فراوان تاریخی که عمدتاً با آسیب های جدی همراه بوده است، کماکان استوار بر جای مانده است و معماری آن دوره را نشان می دهد. در مقایسه با هنر سکاها این نکته را باید درباره ی هنر پارس ها(هخامنشیان) گفت که هنر درخشان و همراه با شکوه و جلال آن ها به خاور و باختر رفت و در عین حال همان گونه که در بالا گفته شد یک هنر آمیخته بود ولی همین هنر آمیخته از یک اصالت و جوهری برخوردار بود و بی گفتگو هنری نیرومند و در عصر خود بی رقیب و نظیر بود. از آمیزش هنر مادی-سکایی و هنر آسیایی باستان یا ملل آسیایی باستان در مناطق ایرانی نشین، آن گونه که از بقایای نقوش و آثار ایرانی-اورارتویی مشاهده می شود، یک وحدت و هم آهنگی هنرمندانه ای بین هنرمندان وجود داشت. این وحدت هنر هخامنشیان را نیز شامل می شود. ارتباط هنری هخامنشی پیوسته حفظ شد. گرچه هنر سکایی در مناطق شمالی و باختری تحت نفوذ هنر یونانی قرار گرفت و ماهیت تازه ای یافت. نمونه ی آن را می توان در آثار هنری سکایی که تحت تاثیر هنر یونانی قرار گرفته است، در ناحیه ی “پونت” یافت که این نظر را تایید می کند. اگر ورود ایرانیان را به فلات ایران_به گونه ای که موردتایید اکثر منابع تاریخی می باشد، آغاز هزاره ی نخستین پیش از میلاد بدانیم، الزاماً هنر ایرانیان را نیز باید با هنر اقوام بومی خویشاوند تلقی کنیم. هنر سیلک و در پیوند با آن هنر خوروین،هنر حسنلو و املش بخش هایی از این تمدن و فرهنگ هنری بومی را تشکیل می داده اند که هنر شهرسازی، برقراری روستاها و ساختن ظروف از جمله خمره های سفالین و کار کردن بر روی فلزات بخش های عمده ی آن هستند. مفرغ لرستان بارزترین و آشناترین نمونه ی آن می باشد. حدود سده ی هشتم پیش از میلاد، مادها که با کیمریان و سکاها متحد شده بودند برای جلوگیری ازحمله ی آشوریان و پیشروی ارتش آن ها، اکباتان را ساختند. به این ترتیب نشانه های مشترک مادی- سکایی- کیمری که نشات گرفته از یک آمیزش قومی عیلامی- کاسپی بودند به گونه ای فراگیر پیدایش هنر پیش از هخامنشی را موجب شدند. نمونه ی آن مقابر صخره ای مادها هستند. به این مجموعه ی بزرگ نفوذ هنری آشوری،بابلی اورارتویی و حتی یونانی با قدرت و شتاب متفاوتی افزوده شدند که در گنج زیویه مشاهده می شوند.

12

  • تصویر اول منطقه ی تحت حاکمیت جمهوری کردستان به ریاست جمهوری مرحوم قاضی محمد را نشان می دهد، و تصویر دوم محدوده ی استانی را نشان می دهد که طرح تشکیل آن_در سال های پایانی ریاست جمهوری سید محمد خاتمی_در شرف اجرا بود_و البته به دلیل راهپیمایی خونین مرداد 84 در شهر سقز مسکوت گذاشته شد.

یک بیشینه، و یک کمینه…همه ی حرف ما این است، کردستان ایران_از نظر ارضی_همواره به عقب رانده شده است، ما هیچ گاه نتوانسته ایم_و یا به عبارت بهتر نخواسته ایم_ خواسته هایمان را از طبقه ی حاکمه، به گونه ای آرام و گام به گام مطرح نماییم، ما همواره_به جای دفاع یکپارچه از طرح های مثمرثمر و قابل اجرا_همدیگر را به دعواهای آزاردهنده ی یک شهر در برابر شهر دیگر مشغول کرده ایم. حتی زمانی که دولتی پیدا می شود و طرح های اساسیمان را پیگیری می کند هم نمی خواهیم دست از تندروی برداریم ،و باز هم تظاهراتی و…  دقیقاً هنگامی که کسی می آید و تلاش می کند تا مسئله را بررسی کند او را هم به شدید ترین وجه ممکن محکوم می کنیم. امکان دارد که برخی از دوستان_به دلیل آن چه که آنان “ترس از تفرقه بین شهرهای کردستان” بنامند، نپرداختن به این موضوع حساس را به پرداختن به آن ترجیح دهند(و البته هم زمان با آن به کسی که به آن بپردازد، بتازند)، اگر شما “وحدت کلمه” را در چشم پوشیدن از اختلاف ها(تا هنگامی که منفجر می شوند) و یا به عمد ندیدن جو جامعه معنی می کنید، الحق والانصاف که من نه تنها طالب وحدت نیستم بلکه به راستی “تفرقه انداز”م… .

  • چرا این موضوع؟ آیا پرداختن به این موضوع “تفرقه آمیز” است؟ آیا پرداختن به چنین موضوعاتی می تواند_حتی اندکی_ از بار سنگین دردها و رنج های کردهای کشور ایران بکاهد؟ شما به عنوان یک خواننده حق دارید که مسئله را از دیدگاه خودتان بررسی کنید_و یا احیاناً آن را تفرقه آمیز بدانید؛ ولی من پرداختن به این گونه بحث ها را نه تنها بانی تفرقه نمی دانم بلکه عمیقاً اعتقاد دارم که ما باید تمامی مسائلمان_که امکان دارد به صورتی کمون و خفته در ناخودآگاه ذهن خود و یا مردمان اطرافمان جا خوش کرده باشند_را به صورتی موشکافانه “بررسی” کنیم، و یادداشت امروز پاسخی طبیعی است به نیازی که برای بررسی این موضوع احساس کردم.
  • چندی قبل نویسنده ی وبلاگ برای بوکان، یادداشتی را تحت عنوان “استان کردستان شمالی، دوستان و دشمنان” منتشر کرد؛ از رنگ و بوی یادداشت چنین برمی آمد که در پاسخ به واکنشهای مختلفی که در برابر سخنان نماینده ی شهرستان بوکان در مجلس هشتم (دکتر قسیم عثمانی)_مبنی بر درخواست تحقیق در مورد تشکیل استان جدید کردستان شمالی با مرکزیت بوکان_ابراز شده بود، نوشته شده است. در قسمت نظرات یادداشت فوق بحث آزاردهنده ای بین دو طرف ظاهراً مقابل درگرفت (که البته سهم من از این گفتگو دو نظر بود)، من نویسنده ی محترم وبلاگ یادشده را در ابتدا به منطقی تر دیدن مسائل و در رده ی دوم به مطالعه ی مطلب امروز توجه می دهم.
  • لازم به ذکر است که به منظور هر چه بیشتر قابل استفاده تر کردن مطلب پیش رو، در پایان یادداشت (در قسمت پی نویس)، نوشته ی یاد شده تحت عنوان “استان کردستان شمالی،دوستان و دشمنان” و کل کامنت های داده شده در آن و همچنین یادداشت دیگر نویسنده ی آن وبلاگ “دعوای مرکزیت!”_که می توان آن را پاسخی به نظرات مخالفان نویسنده به حساب آورد_ را آورده ام، امیدوارم که نویسنده ی گرامی مرا_به دلیل استفاده ی بدون اجازه از مطالبشان_ببخشند.

1. شگفتا که هیچ گاه کردهای کشور ایران را_ در رابطه با بحث دور و دراز تشکیل استان جدید در منطقه ی مکریان_ در موضعی تفرقه آمیزتر از جایگاه فعلی مشاهده نکرده ام. یکی از مهم ترین دلایل این “تفرقه ی آزاردهنده” را می توان چند مرکزی بودن منطقه ی مورد بحث نامید. منطقه ی مکریان ذاتاً یک منطقه ی چند مرکزیست، هیچ کس نمی تواند مرکز صنعتی و جمعیتی بوکان و یا مرکز زبانی و سیاسی مهاباد و یا مرکز فرهنگی و مذهبی سقز را انکار کند. این سه شهر در چند سال اخیر_ با در نظر گرفتن حاشیه های شهری گسترده ی مهاباد و علی الخصوص سقز_جمعیتی هم پای همدیگر داشته اند.

شهر مهاباد از دیرباز _به سبب پایتخت بودن در کشورجمهوری کردستان_ به عنوان مرکز سیاسی منطقه ی مکریان به حساب آمده است و به همین سبب نمایندگان مناطق کردنشین چندین بار طرح استان مکریان با مرکزیت مهاباد را به مجلس برده اند. شهر مهاباد_به دلیل نیات سیاسی حاکمان_هیچ گاه برای مرکز استان بودن مورد اقبال دولتی ها قرار نگرفته است، فارغ از این اغراض سیاسی نمایندگان شهرستان مهاباد در ادوار مختلف مجلس_علی رغم درخواست های زیاد_هیچ گاه نتوانسته اند مجوز احداث یک فرودگاه (در زمین های مسطح به سوی میاندوآب) را از مقام های مسئول اخذ نمایند(به دلیل غیر اقتصادی بودن ساخت فرودگاه در منطقه ای که توسط فرودگاه های مراغه، ارومیه و سقز(در حال ساخت)، از نظر ارتباط هوایی پوشش داده شده است.)،از سوی دیگر مسئولان استان آذربایجان غربی هم همواره در صدد تضعیف جایگاه مرکزی مهاباد در جنوب استان(با اهمیت دادن به شهر غالباً ترک نشین میاندوآب) بوده اند. با توجه به مطالب گفته شده در حال حاضر بر بسیاری_تقریباً_مسجل شده است که  طرح های “به یاد آورنده ی جمهوری کردستان” هیچ گاه از جانب دولت جمهوری اسلامی ایران رنگ تایید به خود نخواهند دید؛ و این عمیقاً باعث تاسف است.

وضعیت در مورد شهر بوکان به مراتب بغرنج تر است، بوکان شهری است با 150 هزار نفر جمعیت (سقز:134 هزار_مهاباد:136 هزار)، نرخ مهاجرت از روستا به شهر در آن زیاد است،از نظر ارتباطی دارای یک موقعیت استراتژیک(ارتباط آسفالت با 4 شهر و شوسه با 2 شهر) است ولی با تمام این اوصاف به این دلیل که مدت زیادی از شهرستان شدن آن نمی گذرد (سال 1365)، بسیاری از امکانات تعیین کننده و اساسی برای یک مرکز استان(مانند پادگان های نظامی،صدا و سیما،فرودگاه و …) نه در بوکان بلکه در دو شهر مهم اطراف آن(مهاباد و سقز) استقرار یافته اند (و یا در حال استقرارند)، با این وجود دکتر قسیم عثمانی(نماینده ی بوکان در مجلس شورای اسلامی دوره ی هشتم)_که بر تمامی موارد ذکر شده اشراف کامل دارند_از زمان ورودشان به مجلس تلاش هایی را با هدف قانع کردن مقامات وزارت کشور برای تدوین طرح تشکیل استان جدید با مرکزیت شهر بوکان، آغاز کرده اند، جای بسی تاسف و تعجب است که ایشان_علی رغم  وجود دلایل آشکار بر ناممکن بودن مرکز استان شدن شهر بوکان_باز هم این گونه بر این ایده اصرار دارند، باید از ایشان پرسید که آیا مطرح کردن این گفته در یک جلسه ی رسمی که “فرودگاه متعلق به یک شهر در 25 کیلومتری مرکز استان، می تواند به عنوان فرودگاه مرکز استان مورد استفاده قرار بگیرد”، نمی تواند باعث ریشخند مقامات تهران به ما شود؟ از آقای عثمانی که_از نظر دارای نفوذ بودن در منافذ حکومتی_جایگاهی نسبتاً هم رتبه با مرحوم ادب(نماینده ی پیشین حوزه ی کامیاران،سنندج و دیواندره در مجلس شورای اسلامی) دارند، انتظار می رود که منطقی تر موضع بگیرند.

دیگر دلیل این “چند دستگی بزرگ” را می توان در همراهی نکردن جو افکار عمومی در شهر مهمی مانند سنندج_و به تبع آن نماینده های تاثیرگذار آن در مجلس_ با کلیت طرح تشکیل یک استان کردنشین جدید(به صورت اعم) و اصولاً مرکز استان شدن شهری مانند سقز(به صورت اخص) دید، چرا؟ من شخصاً دوستان سنندجی بسیاری دارم، و همیشه در حیرت بوده ام که چرا قریب به اتفاق آن ها با جدا شدن سقز و بانه و جای داده شدن آن دو در استان مکریان و خصوصاً مرکز شدن شهر سقز مشکل داشته اند. به نظر من نفس این تصور که اضافه شدن یک مرکز استان “کرد سنی” دیگر و یا جداشدن دو شهرستان سقز و بانه از استان کردستان می تواند باعث تضعیف جایگاه شهر سنندج شود اشتباه است، درنظرات دوستان سنندجی ام همواره این ترس را مشاهده کرده ام که با اجرای چنین طرحی تمرکز فرهنگی از سنندج به سوی مرکز استان آینده خواهد چرخید؛ این یک واقعیت تلخ است، اگر بخواهم جزئی تر سخن بگویم، همواره بخش قابل توجهی از وزن ناسیونالیستی دانشگاه کردستان بر دوش “مکریان”ی های آنجا بوده است. به نظر من می توان به جای “جبهه گیری” مسئله را با دید دیگری مشاهده کرد. دو مرکز استان کرد سنی، دو دانشگاه دولتی مستقر در آن دو (آن هم استان هایی چسبیده به هم) می توانند نه یکدیگر را تضعیف بلکه باعث تلطیف و منطقی تر شدن فضای فرهنگی و سیاسی حاکم بر کل مناطق سنی نشین کردستان ایران شود.

علاوه بر همه ی نکته های یادشده، همیشه این نیاز احساس شده است که در مورد طرح هایی این چنین مهم، نمایندگان مناطق سنی نشین کردستان ایران_پس از حصول وحدت رای_ حمایت نمایندگان مناطق شیعه نشین کردستان(استان های کرمانشاه،ایلام و خراسان شمالی) را هم به دست بیاورند. در صورت به دست آمدن چنین اتحادی سیستم حاکمه دیگر نخواهد توانست_به مانند بارهای پیشین_ به چنین طرح هایی انگ “تجزیه طلبانه” بزند.

2. این پرسش باید_برای هراندیشمندی_مطرح باشد که چرا در دولت های غیر از دولت اصلاحات، طرح استان جدید کردنشین نه تنها اجازه ی مطرح شدن نمی یابد بلکه به سختی انگ تجزیه طلبانه می خورد ولی در دولت اصلاحات_آن هم پس از چند سال تلاش مداوم_چنین طرحی اجازه ی بررسی می یابد، به نظر من این یک مطلب مهم و راه گشا است. علی رغم این که شخصاً با راه و روش سخت آمیخته با تردید اصلاح طلبان و به ویژه شخص سید محمد خاتمی بسیار مشکل داشته ام و دارم، ولی نمی توان به این نکته ی آشکار اشاره نکرد که اصلاح طلبان کمتر با دید امنیتی به کردستان نگریسته اند. و این “اندک امنیتی نگریستن” همواره خواب افراد تندرویی مانند “حجت الاسلام حسنی”،امام جمعه ی ارومیه، را آشفته کرده است؛ فرد یاد شده_به عنوان فردی که تمام مسائل کردستان را از عینک پان ترکیسم مذهبی خاص آذربایجان غربی می بیند_ همواره یکی از مخالفان سرسخت تشکیل استان جدید کردنشین _چه با نام کردستان شمالی و یا مکریان و چه با مرکزیت مهاباد،بوکان و یا سقز_ بوده است، متاسفانه وی توانسته است نظر خود را به عنوان نظر غالب به مسئولان حکومتی بقبولاند؛ بی شک مقابله با چنین شخص پرنفوذی نیازمند درایت،سیاست و البته نفوذ آرام و گام به گام در پست های دولتی  تعیین کننده است.

نگاشته شده توسط: مفسر | دوشنبه, ژانویه 5, 2009

وبلاگستان سقز

  • نگارنده در یادداشت امروز می خواهد عملکرد یکی از تشکل های مجازی فعال در منطقه ی مکریان کردستان ایران (وبلاگستان سقز_وابسته به تارنمای خبری شارنیوز) را بررسی کند؛ وبلاگستان از یک ماه پیش ساختار متفاوت و کارآمدی را تجربه کرده است.

 

۱. سایت شارنیوز در شهر سقز محبوبیت خاصی دارد؛ و گردانندگان این تارنمای خبری از حدود یک سال پیش_با راه اندازی بخش مستقلی در آن به نام وبلاگستان سقز_ این محبوبیت را دوچندان کرده اند. یک محیط مجازی برای بحث های گوناگون…اتاق کوچکی برای تمرین دموکراسی، گوش دادن و سخن گفتن درباره ی مسائل شهری و غیرشهری، سیاسی و فرهنگی و البته گاه چیزهای بسیار پیش افتاده، به نظر من صرف بودن این “اتاق گفتمان” در شهر کوچکی مانند سقز رخداد مبارکیست.  

تا قبل از عوض شدن کلی ساختار وبلاگستان_که یک ماه پیش اتفاق افتاد_ واقعاً کسی نمی توانست وبلاگستان را یک انجمن و یا تشکل مجازی بنامد، به نظر می رسد که در آن زمان بیشتر به یک مجموعه وبلاگ شباهت داشت_که در آن وبلاگ ها به صورت سلیقه ای چیده می شدند. پس از آن “تغییر بزرگ” ما در انجمن وبلاگی شهرمان شاهد شکسته شدن بسیاری از ارزش های پوشالی( از جمله همین قضیه که مسئول وبلاگستان کدام وبلاگ را بالاتر از کدام وبلاگ قرار داده است و نتیجه گیری های به دنبال آن و …) و شکوفایی یک حس رقابت نو و مفید در بین وبلاگ نویس های عضو بودیم. وبلاگ هایی که قبلاً چند هفته یک بار هم به روز نمی شدند، بیدار شدند،آن هایی که همیشه در بالاهای لیست جا خوش می کردند متوجه شدند که فرقی با وبلاگ های دیگر ندارند و در نهایت پائینی های همیشگی لیست(از جمله وبلاگ های همواره مورد تبعیض قرار گرفته ی  کرد زبان) اکنون می توانند که با یک به روز کردن ساده ی وبلاگ_حتی برای چند ساعت_ به صدر لیست بروند. وبلاگستان سقز یک تولد دوباره و تمام عیار را پشت سر گذاشته است.

متاسفانه جو حاکم بر وبلاگستان سقز یک فضای مبتنی بر گفتگو نیست، تعداد بسیار معدودی از اعضا در همه ی وبلاگ ها کامنت می گذارند،بعضی از اعضا_که خودشان بسیار خوب می دانند که هستند_هم که شکر خدا انگار از طرف حضرت الهی مامور هدایت خلق شده اند و… و اصلاً پیامبران را با کامنت گذاشتن چه کار؟!  در اکثر موارد نظرات داده شده در بسیاری از وبلاگ ها جنبه ی خوش و بش کردن،خسته نباشید و یا چاق سلامتی کردن دارد. فرد x_ در بسیاری از موارد_ در وبلاگ فرد y کامنت می گذارد چون او را می شناسد…امکان دارد که فرد z هم درباره ی همان موضوع نوشته شده در وبلاگ فرد y یادداشتی نوشته باشد، ولی با وجود این که سومی هم عضو وبلاگستان است یادداشت او توسط شخص اولی “دیده نمی شود” زیرا x ،  z را نمی شناسد. در یک انجمن وبلاگی روابط نباید_به صورت کلی_ بر پایه ی “شناخت از وبلاگ نویس ها” بنا شود، بلکه بایستی هر کسی از طریق مطالعه ی مطالب وبلاگ های دیگر عضو، به “شناختی جامع از وبلاگ های عضو” دست یابد. ما وبلاگ نویس شده ایم زیرا حرفی برای گفتن داریم و اتفاقاً در این فرآیند اگر زیاد نخوانیم و گوش ندهیم، نخواهیم توانست حرف های آینده مان را خوب بیان کنیم. نفس پدیده ی وبلاگ یعنی گفتگو؛ اگر خوب می نویسید ولی در تعداد کمی از وبلاگ ها نظر می دهید در وبلاگ نویس بودن خودتان اندکی شک کنید؛ اگر هم عضویتان در انجمن مجازی مطلبی می نویسد و شما از آن خبر ندارید، به کلی در عضویتتان در انجمن شک کنید.

 به تازگی آقای عرفان شریفی (سردبیر شارنیوز و مدیر وبلاگ پرسه در شهر) رسم تازه ای را بنیان گذاشته اند به نام “بازی وبلاگی”، شیوه ی کار بر این است که فرد آغازکننده ی بحث پس از آن که خود_در مورد موضوع مورد نظر_یادداشتی می نویسد،چند وبلاگ دیگر عضو تشکل را به نوشتن مطلب در مورد آن موضوع دعوت می کند، این جریان به صورت زنجیره ای ادامه می یابد الی ماشاالله… حتی شنیدن چنین ایده هایی نیز فرد را متاسف می کند. لازم به گفتن نیست که به قول آقای فرهاد امین پور(مدیر وبلاگ راه رفتن روی یخ) “مطلب باید خود را به عنوان یک مطلب_به نویسنده_تحمیل کند” و سپس نوشته شود؛ و اگر “دعوتی” مطلب بنویسیم یعنی از آن 50 درصد اساسی ابتدای کار سرسری گذشته ایم، ومسلماً چنین یادداشتی نمی تواند هیچ وقت رنگ یک یادداشت واقعی را به خود بگیرد. به عنوان مثال در همین قضیه ی “بازی وبلاگی حقوق بشر” یادداشت های نوشته شده توسط بسیاری از وبلاگ ها فقط تکرار مکررات بود_و یا اجباراً تمجید و تعریف از مثلاً حقوق بشر؛ کمتر وبلاگی در این ماجرا حرفی برای گفتن داشت. یادم می آید که یکی دو ماه پیش بود که بحثی در مورد “فرآیند سهم خواهی کردهای ایرانی از قدرت درون ساختار سیستم حاکمه” بین چند وبلاگ وبلاگستان_به صورتی کاملاً خودجوش_در گرفت، در آن ماجرا _علی رغم این که یک رقابت منفی برآن بحث سایه انداخته بود_کسی کسی را دعوت نکرد زیرا مطمئن نبود که آیا او درباره ی آن موضوع حرفی برای گفتن دارد و یا نه، چنین بحث هایی در وبلاگستان می تواند به خوبی هم جانشین بازی های وبلاگی شود و هم از نتایج ناگوار آن جلوگیری کند.

2. در بخش پیش رو، وبلاگ های عضو وبلاگستان را مورد نقد قرار داده ام، در حین بازبینی نهایی یادداشت (چند ساعت قبل از انتشار) برخی نقدها را بسیار تند دیدم، چند بار سعی کردم که از تندی لحن آن ها بکاهم…ولی متاسفانه یا خوشبختانه من هیچ وقت نه سانسورکننده ی خوبی بوده ام و نه دروغگوی ماهری! با تمام وجودم آرزو می کنم که به هیچ یک از وبلاگ نویسان عزیز عضو این تشکل برنخورد. در پایان ذکر این نکته را لازم می دانم که به این دلیل که نگارنده خود نیز عضو این انجمن مجازی است، در مورد وبلاگ “زبانی برای سخن گفتن” سخنی گفته نشده است.

ترتیب آمدن وبلاگ ها تصادفی است و در آن هیچ اولویت خاصی را دخالت نداده ام.

مدت زیادی از حضور این وب نوشت در وبلاگستان نمی گذرد، برخی از یادداشت ها_مانند “شفا یا مرگ، یکی برای من” به خاطرات نویسنده اختصاص داده شده اند. “هیوا فولادی” در اکثر نوشته ها کوشیده است سمت و سویی آمیخته به طنز برای یادداشت تعریف کند، این “طنز به زور قالب شده” حتی در یادداشت هایی با موضوع های تحلیلی_مانند “خبرها و نظرها به سبک ما”_نیز توی ذوق می زند. البته لازم به یادآوری است که نویسنده در نوشته هایی همچون “برای مردان مسلح” بسیار مسلط ظاهر شده است.

دختری کنکوری است با دیپلم ریاضی، وبلاگ هم فعلاً به تعطیلات رفته تا بعد از کنکور… توانسته است محیط آرامش بخشی را در وبلاگ برای خواننده پدید بیاورد،شعرهای کردی و فارسی، خاطرات گاه بسیار متفاوت از لحظات گذرا و حتی مطالب تحلیلی انگشت شمار ولی جالب(مانند “قدرت” و یا “گاهی با شنیدن حقوق بشر…”). “ساراخاتون-په پووله ی قژ ئاگرین” از اولین وبلاگ نویسان دختر سقز است و توانسته است دخترهای زیادی را هم به این کار تشویق کند.

سارای عزیزعمیقاً امیدوارم که نتیجه ی دلخواهت را در کنکور سراسری به دست بیاوری.

“نوشین رحیم زاده”،دانشجویی در تهران.

رسالت وبلاگ “یادداشت های روزانه ی من” تعریف شده است، و به راستی از معدود وبلاگ نویسان حاضر در انجمن است که از مرزهای محدوده ی تعریف شده ی وبلاگ بیرون نرفته است. اشعار فارسی به وفور در لابلای یادداشت ها به چشم می خورد، والبته این روحیه ی نکته بین نویسنده را می رساند. یادداشت هایی همچون “عشقه” قوی،موثر و کوتاه نوشته شده است.

“یوسف” ده سال از شهر مادری اش دور بوده است، و مدتی است که برگشته است، و به حق به قول خودش “با دید مقایسه ای به مسائل شهر می نگرد”…در یادداشت هایی همچون “فلکه دخانیات(آزمایش و خطا)” این دید مقایسه ای به او کمک کرده است تا مطلب را واقع بینانه تر بررسی کند. بی انصافی است که از وبلاگش بگوییم و از یادداشت ساده،کوچک و پرمحتوایش در مورد حقوق بشر حرف نزنیم، در بین انبوه یادداشتهای عالمانه ی بازی وبلاگی حقوق بشری که دوستان شارنیوز راه انداخته بودند، یادداشت”50 سنت” خیلی خوب توانست حق مطلب را در مورد موضوع ادا کند.

نه از اسم وبلاگ و نه از توضیحات آن چیز زیادی دستگیرم نشد، در بررسی مسائل روز کشور توانسه است دیدی تقریباً یکتا داشته باشد، نویسنده در یادداشت هایی مانند “شیخ ما یا شیخ اونا” مسلط ظاهر شده است. در وبلاگ بیشتر به مسائل کشوری پرداخته می شود تا شهری و یا منطقه ای. به نظر می رسد که “آزاد شریفی” توانسته است محیطی آرام و ساده برای بررسی به دور از هیاهوی موضوع های مختلف را پدید بیاورد. 

یکی دیگر از معدود وبلاگ های کردی انجمن. “حسن امینی”_اضافه بر کردی نوشتن_ توانسته است که با توجه به گویش های جنوبی_در برخی نوشته های خود_نقطه ی قوتی به یادماندنی را برای وبلاگ خود رقم بزند. اکثر نوشته ها به شعر اختصاص داده شده است_که به خوبی گویای طبع لطیف نویسنده است.

وبلاگ های کردی بسیاری را مطالعه کرده ام، ولی به جرات می توانم بگویم که هنوز نامی پرمایه تر از نام این وبلاگ به گوشم نخورده است؛ انتخاب چنین نامی توسط نویسنده شایسته ی تقدیر است.      

شارنیوز یک تارنمای اثرگذار است،دقیقاً به همین دلیل است که انتظارات از وبلاگ های کارکنان آن تا اندازه ای بیشتر از وب نوشت های دیگر حاضر در وبلاگستان است. وبلاگ “پرسه در شهر” جزو اولین وبلاگ های وبلاگستان است،نرخ به روز شدن قابل قبولی دارد و البته همزمان با این سرعت نسبی در انتشار توانسته است که به صورتی تقریباً همزمان به بسیاری از مسائل شهر واکنش نشان دهد. در بسیاری از پست ها فقدان یک نگاه نافذ کاملاً به چشم می خورد، عرفان شریفی (سردبیر شارنیوز) در اغلب موارد با دیدی احساسی و یک جانبه مسائل مختلف(خصوصاً سیاسی) را بررسی می کند.به نظر می رسد که “پرسه در شهر” کمتر توانسته است در شهر پرسه بزند.

بسیار زود به زود به روز می شود،مطالب دامنه ی گسترده ای از موضوعات را پوشش می دهند_که سطح علمی قابل توجه نویسنده را نشان می دهد، متعلق به کسی است که در یک دوره ی خاص زمانی به عنوان نماینده ی مردم شهرستان های سقز و بانه انتخاب شده است_و البته هیچ وقت بر صندلی های سبز ننشسته است، “خالد توکلی” توانسته است در وبلاگ خود بسیاری از مشکلات موجود در شهر، منطقه و کشور را با شیوه ای تحسین برانگیز بررسی کند، عنوان “دکتر”_که در زمان انتخابات فاقد آن بود_ به نحو فریب انگیز و البته گسترده ای توسط او و دوستان او به کار برده می شود…و این نشان می دهد که او قواعد بازی را خوب بلد است، وبلاگ او را می توان یک تریبون تبلیغاتی کوچک ولی موثر برای فردی که هنوز خود را نماینده می داند_و شاید هنوز باشد_ به حساب آورد.

“هه ژان بابامیری” یک شاعر است، لیسانس مدیریت بازرگانی و کارمند اداره ی دارایی سقز، همه ی یادداشت ها به کردی نوشته شده اند واین باعث خوشحالیست. قریب به اتفاق یادداشت ها درباره ی شعرند. نویسنده در برخی یادداشت ها شعر شاعران فارسی زبان(مانند منوچهر آتشی) را به کردی ترجمه می کند که به نوبه ی خود قابل تقدیر است.  

یک دانشجوست که در ایالات متحده زندگی می کند، توانسته است در برخی از یادداشت ها حال و هوای آن سوی آب را به خوبی به این طرفی ها منتقل کند، و این می تواند برای مایی که مدام “خواب گرین کارت” می بینیم جالب توجه باشد. برخی یادداشت ها را به موضوعات علمی اختصاص می دهد_که البته چندان برای افراد غیر متخصص قابل استفاده نیست. ناگفته نماند که سرعت به روز شدن وبلاگ قابل تحسین است.

“شورش شافعی” توانسته است در وب نوشت خود جوی را پدید بیاورد که به عنوان مثال یک جوان_به محض ورود به وبلاگ، حال و هوای مهاجرت را در خود احساس کند…او باید خوشحال باشد که توانسته است نقش یک مشوق تاثیرگذار را برای هر جوان جویای تحصیل در خارج از کشور ایفا کند.

از اسم وبلاگ مشخص است که مسائل شهری برای نویسنده از اولویت برخوردارند، نویسنده به خوبی توانسته است در عین بررسی خیلی از مسائلی که در شهر اتفاق می افتد_و البته غالباً از دید بقیه پنهان می ماند (مانند یادداشتش در مورد معاون فرماندار)، به موضوع های جالب توجه_و اغلب متفاوتی_هم (مانند یادداشتش در مورد استعفای ناکام افشین قطبی) بپردازد.

“چیا شریفی” به جز در آخرین پست توانسته است که سرعت به روزشدن قابل توجهی را برای وب نوشت خود رقم بزند. 

“زانیار بلوری”، دانشجوی عکاسی دانشگاه هنر تهران.

این وبلاگ در زمینه های بسیاری تک است، تنها اسم لاتین و یا تنها وبلاگ درباره ی عکاسی انجمن. متاسفانه_با وجودی که وبلاگ از نظر کیفی در سطح نسبتاً بالایی قرار دارد، اکثر یادداشت ها تخصصی نوشته شده اند و به عنوان مثال برای افرادی مانند من_که آشنایی چندانی با علم عکاسی ندارند_ مطالب با بار آموزشی چندانی یافت نمی شود. همایش های عکاسی برگزارشده در پایتخت به خوبی پوشش داده می شود. ولی به نظر می رسد که نویسنده می تواند در کنار این نقطه ی قوت سهمی از یادداشت های خود را هم به ظرفیت های عکاسی مناطق دور از مرکز اختصاص دهد. 

متعلق به “فردین مصطفایی” است، جزو اولین های وبلاگستان است و البته بسیار دیر به دیر به روز می شود. رسالتی که وبلاگ برای خود تعریف کرده است، “بررسی مناسبات،حقوق و مطالبات شهروندی در سقز” است. ولی متاسفانه نویسنده نتوانسته است به صورتی به روز مسائل مختلف مطرح در شهر_در زمینه های ذکرشده_ را بررسی کند. دید حاکم بر یادداشت ها از یک تلاش قابل ستایش برای “منطقی قضاوت کردن” در مورد مسائل مختلف حکایت می کند، امری که_به عنوان مثال_ در یادداشت مربوط به بررسی “شایعه ی تبدیل شهرستان سقز به منطقه ی آزاد تجاری” به خوبی پیداست.

تحلیل ها اغلب اوقات بیش از حد تخصصی اند، متاسفانه این گونه احساس می شود که نویسنده عمداً سعی در متفاوت نوشتن_با اعضای هم رده اش در وبلاگستان_ و یا حتی “مرشد وار نوشتن” دارد، و این باعث تاسف است. در عین تخصصی بودن، یادداشت ها توانسته است که به خوبی مطلب مورد بحث را تشریح کند_و به قول معروف حق مطلب را ادا کند.

“فرهاد امین پور” یک تحلیل گر ماهر است، دقت و نکته سنجی او_خصوصاً درباره ی موضوع های مرتبط با کردستان ایران_  را می توان در لحن یادداشت هایی مانند “سهم خواهی یا رفع تبعیض” به خوبی مشاهده کرد.

از قسمت معرفی وبلاگ برمی آید که “مختار کریمی” جوانی پرانرژی است و اتفاقاً به خوبی توانسته است این انرژی را با متنوع بودن موضوعات، پوشش دادن همایش های روانشناسی برگزار شده در شهر و حتی گهگاهی یادداشتی به زبان کردی نوشتن، به وبلاگ منتقل کند.

نویسنده نتوانسته است که مطالب وبلاگ را به صورتی منظم منتشر کند، سطح کیفی مطالب قابل توجه است ولی به نظر می رسد که یادداشت های آموزشی نتوانسته است به صورتی “ساده” پیام خود را به مخاطب برساند.

من در دوره ای از زندگیم شاگرد “عبدالله لطیف پور” بوده ام.دبیر ادبیات فارسی است، وبلاگش جزو معدود وبلاگ هایی است که می توان کل فعالیت وبلاگستان سقز را به دو دوره ی پیش و پس از ورود آن به صحنه تقسیم کرد، لطیف پور توانست گفتمان دینی را_هر چند به گونه ای کم دامنه_ به بدنه ی وبلاگستان اضافه کند،اگر دقت کرده باشید همین الان هم کسی غیر از او را نمی بینید که در رسالت وبلاگ خود، بررسی مطالب دینی را هم گنجانده باشد_که این به خوبی گویای فضای دین زده ی حاکم بر وبلاگستان است. سطح مطالب نسبتاً بالا است و همان گونه که گفتم نویسنده سعی دارد در هیچ یادداشتی افزودن رنگی دینی را فراموش نکند،البته در پاسخ به اشکالات خوانندگان اندکی ناتوان نشان داده است.

بیشتر یک دفترچه ی یادداشت است تا مکانی برای تحلیل های جدی. از اسم وبلاگ می توان تمایل بسیار نویسنده به تک بودن را تشخیص داد. با ورود به وبلاگ حس آرامشی به یادماندنی خواننده را فرا می گیرد، گویی کسی از دور به تو انرژی تزریق می کند. دید “ری را” به مسائل مختلف_به تبع دختر بودن نویسنده_یک دید نازک اندیشانه و جالب توجه است، به نظر می رسد که نویسنده با این دید منحصر به فرد می تواند بسیاری از مسائل کوچک و بزرگ روی داده در شهر و یا منطقه را به خوبی تفسیر کند. حضور چنین وبلاگ هایی می تواند یک مشوق موثر برای ورود هر چه بیشتر دختران_و زنان_ وبلاگ نویس به صحنه ی انجمن باشد، و به نظر من برای رسیدن به جامعه ای برابر چنین چیزی بسیار لازم است؛ الزامی است که خواهران ما بنویسند زیرا که آن ها مادران فرزندان ما هستند.  

عکس های زیادی از شهر سقز را می توانید در این وبلاگ پیدا کنید، البته گهگاه تحلیل های جالبی نیز در آن منتشر می شود، در آخرین پست از تقابل سنت و مدرنیته_که نویسنده انعکاس آن را در مورد خاص “مجتمع تجاری ئالان و دیلان” بررسی کرده است_ سخن گفته شده است. یادم می آید که چند ماه پیش هم موضوع از دست رفتن نماهای شهری با ساختن ساختمان های بلندمرتبه را در یک عکس با رسایی هر چه تمام تر نشان داده بود.

درباره ی رسالت وبلاگ هرچه بیشتر متن را مطالعه کردم،بیشتر گیج شدم…وبلاگ “مهدی رضایی” تازه به جمع وبلاگستان اضافه شده است و مانند هر تازه وارد دیگر باید منتظر مطالب دیگر آن بود. به نظرم حیف است که به موضع گیری مناسب و بجای نویسنده در ماجرای غزه_که در یادداشت “آوارگان روستاهای قندیل و قربانیان غزه” منعکس شد_ اشاره نشود، او با رسایی هر چه تمام تر به ما می گوید که همان دردی که فلسطینیان از آن رنج می کشند( یعنی همان رسانه های ضعیفی که نمی توانند به خوبی عمق فجایع را منعکس کنند)، ما در روستاهای قندیل در حال تجربه ی چیزی ده ها برابر شدید تر از آن هستیم؛ همان درد بی رسانه ای…آن ها حداقل همان رسانه های ضعیف را هم دارند ،ولی آوارگان قندیل رسانه ای ندارند. نویسنده چه قدر زیبا و ساده به این واقعیت اشاره کرده است.

در زمینه ی “بررسی مطالب با نگاه طنزآلود” توانسته است به یکی از بهترین وبلاگ های منطقه تبدیل شود، “مازیار اردلان” با چیره دستی کم نظیری مسائل مختلف شهری،کشوری و یا فرهنگی را به چالش می کشد، او را می توان یکی از تواناترین وبلاگ نویس های انجمن نامید. حیفم می آید که راجع یه سوتی در سیتی بنویسم و از خنده های کشدارم_هنگامی که مشغول مطالعه ی یادداشتی که در مورد “پذیرش دانشجوی بدون کنکور توسط دانشگاه آزاد سقز”نوشته شده بود، بودم_ یادی نکنم.

متعلق به “سلام عبدالله زاده” است. به مسائل شهری_ اکثراً در قالب خاطرات شخصی_در حدی متوسط واکنش نشان می دهد،می توان نوع واکنش این وبلاگ را تا اندازه ای متفاوت از جاهای دیگر نامید(چیزی که در ماجرای عجیب فیلم گرفتن از سه چرخه ی نگون بخت واژگون شده به خوبی پیداست)، وب نوشت پر است از فایل های متعدد برای بارگذاری که به خوبی ذائقه ی تنوع گرای نویسنده را نشان می دهد.

شاید یکی از معدود وبلاگ های انجمن باشد که به صورتی کاملاً به روز به مسائل شهری توجه می کند_امری که نمود آن در ماجرای شیرهای ظاهراً آلوده به عینه مشاهده شد. در پرداختن به مسائل سیاسی آن را می توان رونوشتی از وبلاگ “پرسه در شهر” نامید، یک طرفانه و احساساتی. در بین دختران حاضر درانجمن_به غیر از وبلاگ “شهرآشوب”_ جزو معدود افرادی است که حیطه ی کار خود را صرفاً به شعر،عشق و مسائل نازک اندیشانه اختصاص نداده است، پهلوی همه ی  شعرها و یا گزارش سفر کودکان چشم آبی به دفتر شارنیوز او تحلیل سیاسی،فرهنگی و حتی اجتماعی هم می نویسد_و این جای خوشحالیست.

به نظر می رسد که در بین وبلاگ های متعلق به کارکنان شارنیوز، “مریم سلطانی راد” و کلبه ی کوچکش توانسته است قوی تر بنویسد.     

افزون بر 90 درصد مطالب وبلاگ به زبان کردی نوشته شده است. بسیاری از کنگره ها و نشست های ادبی و هنری برگزارشده در مناطق سنی نشین کردستان ایران پوشش داده می شود، البته جای تاسف است که نویسنده به مناطق شیعه نشین جنوبی و یا قسمت های شمالی استان خراسان بی توجه بوده است. تحلیل های سه گانه اش در مورد جشنواره ی سراسری تئاتر کردی سقز را می توان از فنی ترین نقدهای صورت گرفته_درباره ی این جشنواره_ به حساب آورد.

“محمدصالح سوزنی” دارای یک وبلاگ باسابقه و نسبتاً موفق است. 

“سارا” سیاسی ترین وبلاگ را در بین دختران حاضر در انجمن داراست،او هم مانند سارای “دنیای زیبا” کنکوری است و در پی دانشگاه. تحلیل های سیاسی اش(به عنوان مثال تحلیلی که در مورد غزه نوشته بود) به گونه ای باورنکردنی به دل می نشیند،موضع سیاسی اش تا حدودی شبیه وبلاگ های پرسه در شهر و کلبه ی کوچک من است ولی بسیار منطقی تر این موضع مشابه را بیان می کند. یادداشت “یلدای ما و یلدای خاتمی” اش بسیار توجهم را جلب کرد.

سارای عزیز برای تو هم آرزوی موفقیت در کنکور سراسری را دارم.

به تازگی به جمع وبلاگ های وبلاگستان اضافه شده است، باید از آن بیشتر خوانده شود تا به دیدی کلی در مورد آن برسیم. وبلاگ واقعاً یک دفترچه ی یادداشت است ولی به هیچ وجه نمی توان آن را یک دفتر خاطرات صرف به حساب آورد، در یادداشت ها به “تفسیر از جایگاه یک تئاتری” بسیار بها داده شده است. تفسیرها(مانند یادداشت ” دراماتورژی روایتِ دراماتیک از حلاج براساس تئاتر شقاوت آرتو”) عمیق و اثرگذارند.”رفیق نصرتی” دارای یک وبلاگ تئاتری موفق است.

همان گونه که از اسم وبلاگ پیداست، متعلق به یک گروه ادبی-هنری است که در سقز فعالیت می کند، هم به کردی می نویسد و هم به فارسی، فعالیت های گروه را منعکس می کند و البته گهگاه یادداشت های اثرگذاری (مانند “نقطه ای در زمان”) در آن دیده می شود، در برخی از مطالب نوشته های نویسندگان صاحب نام کشور(هم چون نویسنده ی آذری زبان “رضا براهنی”) منعکس می شود، که به راستی شایسته ی تقدیر است.

در عین این که همه ی مطالب با نام یک نگارنده منتشر می شود ولی وبلاگ دارای چندین نویسنده است_و همین چندگونگی آن را در وبلاگستان به گونه ای متمایز کرده است.نفس وجود چنین وبلاگ هایی_که فعالیت های گروه های فرهنگی را منعکس می کنند_ خود یک مشوق تاثیرگذار برای انجام کارهای فرهنگی در قطبی فرهنگی مانند سقز است.

“آقای سیدیان” همان دبیر فیزیک سال های دور دبیرستان_و پیش دانشگاهی_نمونه ی فجر و مدیر پیشین پیش دانشگاهی باهنر. نظم و ترتیب آهنین وبلاگ او هر کسی را به این فکر فرو می برد که با یک شخص فیزیکی طرف است. در وبلاگش توانسته است که جوی عمیقاً شاگرد و معلمی پدید بیاورد. در کنار انبوه مطالب آموزشی گهگاه نوشته های عمیقی همچون “برنده و بازنده” توجه خواننده را به خود جلب می کند.

در ایالات متحده زندگی می کند، در رشته ی فیزیک اتمی دارای درجه ی دکترا است، گهگاه به سقز سرکی می کشد… در واپسین سفر خواست کارهای بسیاری_از جمله انجام مذاکره برای تاسیس دانشگاه دولتی و یا کاندیداتوری برای نمایندگی مجلس_ را انجام دهد و البته نگذاشتند_و شاید نتوانست.

وبلاگ عجیبی دارد،از سریال “علف هرز”ش گرفته تا داستان عجیب و غریب خودکشی ناکامش، می توان وبلاگ او را جزو آموزنده ترین وبلاگ های وبلاگستان به حساب آورد،او به نظرات خوانندگانش واکنش نشان می دهد،به آنان جواب می دهد، با آن ها بحث می کند و حتی در لحظاتی به آنان درس زندگی می دهد. در همه ی وبلاگ ها نظر می دهد، به راستی فروتن است و این خصوصیت وب نوشتش را به مکانی سرشار از انرژی مثبت تبدیل کرده است،وجود چنین وبلاگ نویسانی در هر انجمن وبلاگی جای خوشبختیست. یکی از مطالب اخیرش_که در مورد ماجرای غزه بود_ فنی وعمیق نوشته شده بود.

یادداشت های یک مهندس مکانیک سقزی مقیم تهران است، مطالب اقتصادی اش ساده و علمی نوشته شده است. در کنار تفسیرهای اقتصادی به مسائل متفاوتی_مانند آلودگی هوای تهران_ هم می پردازد. از آن دسته از وبلاگ نویسان است که نه تنها به طرح مساله می پردازند بلکه راه حل هایی را هم مطرح می کنند_و این خصوصیت،رنگ زیبایی به نوشته هایش داده است. به تازگی وارد انجمن شده است و به همین دلیل باید از او بیشتر خواند. به نظر می رسد که “کامل سیدی مقدم” را باید جزو دقیق ترین وبلاگ نویسان حاضر در وبلاگستان به حساب آورد.

“آزاد نعمت پور”، یکی دیگر از کارکنان تارنمای شارنیوز.

در اولین پست وبلاگ به مطلب زیبایی اشاره شده است و آن ضرورت استفاده ی هرچه بیشتر همه ی شهروندان از رسانه ی کوچک ولی اثرگذار “وب نوشت” است. کمتر به مسائل شهری واکنش نشان داده شده است و بیشتر سعی شده است که در قالب خاطرات، مسائل فرهنگی روز بررسی شود_و یا با آوردن چند شعر فضای وب نوشت را کمی لطیف تر کند، آخرین پست وبلاگ را می توان یکی از بهترین پست های آن به حساب آورد؛ در یادداشت یادشده نویسنده شدیداً به آن چه که شایعه پرستی اهالی شهر سقز نامیده حمله برده است.

“شهاب الدین شیخی” توانسته است که با توجه به امور متفاوت_و گاهی متضاد_ در یادداشت هایش، یکی از قوی ترین وبلاگ های وبلاگستان را خلق کند، به مسائل زنان به راستی توجه می کند و این را از لحن یادداشت هایی مانند “بکارت امر سیاسی شده” می توان تشخیص داد، ولی عجیب است که چگونه در مورد مسائل دردناکی مانند ختنه ی زنان_خصوصاً در منطقه ی ما_ هنوز ننوشته است. جزو معدود وبلاگ های انجمن است که به وضعیت زندانیان سیاسی (خصوصاً کرد) توجه می کند، خطر اعدام قریب الوقوع آنان را یادآوری می کند ولی با این حال هیچ وقت نمی گوید که این “خطر قریب الوقوع” بازتاب خبر کدام منبع خبری_حتی ناموثق_است، و این باعث تاسف است. یادداشت های شعری خیلی قوی نیستند. نویسنده کمتر به مسائل شهری توجه کرده است و بیشتر حول مشکلات منطقه ای و کشوری و یا مسائل حقوق بشر مانور داده است.

از همه ی دوستان به دلیل غیبت طولانی ام، پوزش می طلبم؛ تلاش خواهم کرد که از این پس هر هفته حداقل یک پست داشته باشم.
چند هفته پیش مصاحبه ی آژانس خبری کوردنیوز با سعید حجاریان را خواندم، نکات قابل بحث بسیاری در این مصاحبه وجود دارد و البته به همین دلیل قصد دارم در این پست فقط به گفته های ایشان در باره ی وضعیت کردستان ایران بپردازم، شاید خیلی از دوستان بپرسند که چرا پس از چند هفته؟ پرسش بجایی است و اتفاقاً من هم قصد نداشتم که مطلبی را به این مصاحبه اختصاص دهم، اما اقامت ناخواسته ای که_در طول دو هفته ی گذشته_در شهر کرمانشاه برایم پیش آمد، من را مصمم کرد که یادداشتی در پیوند با آن بنویسم.

1. شاید خیلی خوش شانس باشید که در کوچه پس کوچه های سومین شهر کردنشین دنیا(پس از استانبول و آمد) جملاتی به گویش های جنوبی زبان کردی بشنوید، می دانند که کردند و _البته با این وجود_فارسی حرف می زنند، این جا همان شهریست که مرده یا زنده ی یک فرد عضو پژاک 40 میلیون تومان جایزه دارد، این جا همان کرمانشاهیست که بلواری به نام “چاه امام زمان” دارد،این جا همان شهر ممنوعه ایست که مهر “30 سال آپارتاید زبانی” را بر پیشانی اش زده اند؛ و آن گاه آقای حجاریان می گویند که فرآیندی به نام فارس کردن ایران را نمی شناسم، به راستی که جای شگفتیست، من واقعاً نمی دانم که جناب حجاریان چه تعبیری از عبارت “تبعیض زبانی” در ذهن دارند، اگر مواردی مانند فارس جا زدن اقوام لر(که بر طبق نظر تاریخ نویسان بزرگی مانند دیاکونوف روسی،شاخه ای از قوم کرد هستند)،فارسیزه کردن کلانشهر کرمانشاه و یا تلاش برای تغییر ترکیب جمعیتی شهر سنندج شوونیسم نیستند، پس به راستی شوونیسم چیست؟
آقای حجاریان در مصاحبه به مطلب حیرت انگیزی اشاره می کنند، ایشان می گویند که کردها در عراق مورد اصابت سیاست تعریب قرار گرفته اند ولی در ایران شاهد سیاست “فارس کردن قومیت ها” نبوده ایم. ایشان توجه نکرده اند که اتفاقاً خشونت شدیدی که در عراق بر ضد ملت کرد اعمال شده است، از این نظر که آن ها را در برابر سیاست های نژادی آشکار اعراب همواره آگاه و هوشیار کرده است، به نفعشان تمام شده است؛ ولی در ایران به دلیل سیاست های زبانی همواره مخفی حاکمان،قومیت ها(بخصوص کرد) همواره رودست خورده اند و کسی هم_به غیر از معدودی از نخبگان جامعه_ از این فعل و انفعالات آگاه نبوده است. ایشان سپس فارس ها را با اعراب مقایسه می کنند و نتیجه می گیرند که چون فرآیند فارسیزه کردن اجباری و همراه با خشونت در ایران انجام نشده است، پس ایران را نمی توان یک رژیم شوونیست لقب داد. ایشان در قسمت دیگری از مصاحبه می گویند که در حال حاضر چیز مشخص و جدایی به نام ملت فارس و یا کرد و یا ترک وجود ندارد_چیزی که من هم با آن موافق هستم،اما هم زمان با بیان این واقعیت، ایشان از وارد شدن به بحث آموزش زبان مادری ملت های در پرده، شدیداً اکراه دارند وتنها به ذکر این نکته ی مضحک می پردازند که تقریباً نصف کلمات یک جمله ی کردی معمولی را می فهمم، کدام کردی؟ آن کردیی که بر اثر آزاد نبودن آموزشش_ناخواسته_پر از کلمات فارسی شده است؟ و پرسش اساسی این جاست که اگر ایشان بحث تبعیض زبانی در ایران را نفی می کنند، پس چگونه فهمیدن کردی سورانی سلیمانیه نیاز به دوره ی آموزشی دارد ولی کردی سورانی سنندج نه؟
2. همه ی ما می دانیم که اکثریت استان های کرمانشاه و ایلام شیعه مذهبند، در حقیقت در کنار هویت کردی،آن ها دارای یک هویت قوی شیعی اند. این “هویت دوبخشی” هم می تواند عامل اتحاد(با کردهای سنی مذهب) باشد و هم بانی تفرقه و جدایی_همان گونه که تا به الان بدین گونه بوده است.سیستم سیاسی بر سر کار آمده پس از انقلاب سال 57 در جریان تلاش مداوم برای ناپدید کردن هویت کردی در این مناطق، به گونه ای بسیار شدید و غیر عادی هویت شیعی را برجسته کرده است، و در سوی مقابل قویاً تلاش کرده است که با همین حربه ی تضاد شیعه و سنی کردهای سنی را نسبت به کردهای شیعه بدبین کند؛ امری که یکی از نمودهای تاسف بار آن را می توان در تضاد بیهوده ی رایج بین ساکنان دو شهر مهم کردستان ایران(کرمانشاه و سنندج) مشاهده کرد.
بر طبق برآوردهای بسیاری از منابع آگاه، هم اکنون در شهر کرمانشاه یک اکثریت 60 تا 65 درصدی به فارسی کرمانشاهی و بقیه به کردی (لکی،کلهری،لری و …) سخن می گویند. این وضعیت زبانی شهریست که در زمان محمدرضا شاه پهلوی، مرکز بخش کردی رادیو سراسری ایران بود، بعد از انقلاب چه اتفاقی افتاد؟ رادیو کردی به پایتخت منتقل شد، و در کرمانشاه هم آن قدر بر سر راه جراید و رسانه های کردی مانع تراشیدند که در نهایت شاهد تربیت نسل هایی بودیم که پدر و مادر_در کودکی_ با آن ها فارسی حرف زده بودند، و اکنون این نسل ها کردی بلدند ولی کردی حرف زدن را با کلاس بالایشان متناقض می بینند؛جمهوری اسلامی با نهایت هنرمندی کار خود را به پیش برده است. و در این همه سال “ما” همواره نشریات سورانی زبان را به آن جا فرستاده ایم، دریغ از یک خط کلهری،لکی و لری… کمتر کسی اندیشیده است که این نشریات سورانی، نمی توانند با بدنه ی نسل های سوخته ارتباط برقرار کنند. به نظر من تمام کار فرهنگی انجام شده در این 30 سال (در مورد کرمانشاه)، نتوانسته است به اندازه ی آن آهنگ معروف هنرمند متعهد،ناصر رزازی (خوم کرماشانی فارسی نیزانم…و زوانی کوردی قه زات وه گیانم) بر نسل های از دست رفته تاثیر داشته باشد؛ چه باید کرد؟ به نظر من برای کند کردن روند تغییر زبان کرمانشاه ابتدا باید از راه کارای رسانه وارد شد، نمی دانم که مسئولان کرد عراقی با وجودی که از این وضعیت آگاهند، چرا به جای تاسیس این همه شبکه ی بادینی و سورانی زبان، یک شبکه ی ماهواره ای مستقل(به گویش های جنوبی) ایجاد نمی کنند، در سوی دیگر از بین رسانه های کردهای ایرانی مستقر در خارج از ایران، تنها ارگان حزب دموکرات کردستان ایران(تلویزیون تیشک)_آن هم فقط در حد چند میزگرد کوتاه در هفته و نه پخش اخبار وبرنامه های هر روزه_ به گویش های جنوبی توجه کرده است. متاسفانه تلویزیون های حزب پرنفوذی(خصوصاً در شهر سنندج) مانند کومه له هرگز نتوانسته است_و یا نخواسته است_ که برای مناطق جنوبی برنامه پخش کند. در کنار این اهمال بزرگ از سوی رسانه های کردی ایرانی وعراقی، شاهد یک دید مسئولانه تر از طرف دو رسانه ی وابسته به حزب کارگران کردستان،تلویزیون نوروز(ارگان حزب حیات آزاد کردستان_پژاک) و رادیو میزوپوتامیا هستیم، نقش مورد دوم کمرنگ تر است اما ارگان رسانه ای پژاک و به عبارت بهتر خود این سازمان توانسته است نقش یک روزنه ی امید مهم را برای معضل کرمانشاه بازی کند. این حزب سیاسی-نظامی یکی از مناطق اصلی عملیاتی خود را مناطق جنوبی کردستان ایران تعریف کرده است، دقیقاً به همین دلیل است که جمهوری اسلامی در استان های کرمانشاه و ایلام(بخصوص شهر کرمانشاه) از پژاک بسیار وحشت دارد و همان گونه که در ابتدای نوشته گفتم، در شهر کرمانشاه برای مرده یا زنده ی هر گریلای این سازمان، 40 میلیون تومان جایزه تعیین کرده است.
علی رغم در جریان بودن فرآیند پنهان از بین بردن هویت کردی در مناطق شیعه نشین جنوبی کردستان ایران و هم چنین دور بودن ایلام از مناطق شمالی، این سیاست نتوانسته است در مورد این منطقه کارساز باشد، شاید بتوان نزدیکی فرهنگی و خویشاوندی فراوان اهالی استان ایلام به مناطق کردنشین جنوبی کشور عراق(مانند خانقین) را از دلایل اصلی این عدم موفقیت دانست؛ اما به نظر من این را هم باید اضافه کرد که جو شهر کوچکی مثل ایلام به کلی با جو کلانشهری مانند کرمانشاه فرق دارد. علی رغم این، به نظر من باز هم باعث تعجب است که چرا نتوانسته اند ایلام دور افتاده از سایر مناطق کردنشین را “لر”جا بزنند و در نتیجه آن را از مناطق کردنشین جدا نمایند؛ همین چند روز پیش بود که در یکی از وبلاگ های کردزبان (کوردستانی ئازاد) در قسمت نظرات یادداشتی که درباره ی تغییر ترکیب جمعیتی شهر سنندج نوشته شده بود، نظر خواننده ای از ایلام را دیدم که نسبت به نیات دولت مرکزی ایران برای انضمام پنهان استان ایلام به لیست مناطق لر_و در نتیجه فارس_ایران هشدار داده بود؛ متاسفانه در دیار توطئه های پنهان نژادی و زبانی زندگی می کنیم، و اتفاقاً به همین دلیل باید بسیار هشیار باشیم.
3. به خود می نگرم، در بیستون ایستاده ام، یادگار ساسانی،هخامنشی،اشکانی و ایران بعد از اسلام، نمی دانم که چرا امروز زمان این قدر تند می گذرد…هوا دارد تاریک می شود،دوستان منتظرند،نمی توانم بروم…”فقط 5 دقیقه، خواهش می کنم…”، از سنگ بلاش به طرف بازمانده های پرستشگاه اشکانی بالا می روم…به ناگاه پسر نوجوانی را روبه رویم می بینم…”در این تاریکی تنهایی بالا رفتن خطرناک است…راهنمایی تان می کنم”، “همراه داری؟”، “مادرم آن طرف تر است…الان می آید”، یک لحظه اشتباه می کنم و می پرسم: “کردی؟” برای چند لحظه جوابی نمی شنوم…با عصبانیت می پرسد: “له کووره هاتوویی؟”، هاج و واج نگاهش می کنم…”له سه قز”…کردی بلد است…پس چرا…؟ متوجه نگاه مشکوکم شده است…”کاک سوران والله کرماشان کوردستانه…”، نمی دانم چه بگویم…شاید سکوت بهنرین جواب باشد…مثل این که خیلی دیر است، نمی دانم چه بگویم… .
در میدان امام حسین ایستاده ام…دیگر کاری نمانده است…سوار ماشین می شویم و به طرف “له باو” حرکت می کنیم،سخت است، به شهر دوهفته ی گذشته ام می نگرم، ماشین خوب می رود، دوستم راننده ی خوبیست… از له باو می گذریم…فرودگاه و پادگان ارتش و … و باز بیستون…به “کرکوک ایرانی” می اندیشم، خیلی دور نیست، کرکوک زبانی ما همین جاست…بغض گلویم را می فشارد…قلب ما را اشغال کرده اند…به یاد حرف های ایدئولوگ اصلاحات می افتم،خشم عجیبی سراسر وجودم را فرا می گیرد، آقای حجاریان! خوب نگاه کنید، کرکوک این جاست…

نگاشته شده توسط: مفسر | چهارشنبه, نوامبر 26, 2008

پان ترکیسم

  • یک نکته ی مهم این است که شماری از هم وطنان ما_که اتفاقا ً کم هم نیستند_ ترک (و یا به تعبیر امروزی ها “آذری” ) هستند و به نظر من کسی حق ندارد که به این دلیل که آن ها غیرآریایی هستند، آن ها را غیر ایرانی بنامد؛ آن ها هم وطنان ما هستند.
  • این نوشتار می خواهد به “پان ترکیسم” بپردازد و البته امکان دارد که برخی دوستان این پرسش را مطرح کنند که آیا جای آن نبود که به موضوعاتی نظیر “پان عربیسم” و یا “شوونیسم فارس” پرداخته می شد، من به این دوستان حق می دهم، ولی باید توجه داشت که با اندکی دقت در احوال ایران کنونی می توان به راحتی مشاهده کرد که این مکتب فکری خطرناک چگونه دارد یارگیری می کند؛ و به همین دلیل پرداختن به این موضوع را ضروری دیدم.
    چرا نگارنده به پان ترکیسم توجه کرده است؟ مگر پان ترکیسم چیست؟ چرا باید از آن ترسید؟
    ما باید به پان ترکیسم توجه کنیم زیرا این مکتب فکری می خواهد هویت و خاکمان را از ما بگیرد، ما باید به پان ترکیسم توجه کنیم زیرا ایرانی بودن و ایران ما را نشانه رفته است؛ و ما مسئولیم، ما نمی توانیم بی تفاوت باشیم.

بسیاری از ترک زبانان ایران در نخستین واکنش نسبت به پان ترکیسم، آن را گزینه ای در برابر آن چه که آنان شوونیسم فارس می نامند، قلمداد می کنند. باید به آن ها_تا اندازه ای_حق داد، عواقب کاری که سلسله ی پهلوی خواست با زبان ترکی بکند_و تا اندازه ای هم کرد_ هنوز دارد بر وضعیت ایران اثر می گذارد.حکومت پهلوی تلاش کرد تا_از راه های مختلف_ ترک های کشور ایران را متقاعد کند که آن ها نه “ترک” بلکه “آذری ایرانی” و زبان آن ها به جای این که با زبان هایی مانند ترکی استانبولی و قزاقی خویشاوند باشد، از شاخه های “بسیار از مادر دورافتاده” ی زبان فارسی است. روشنفکرانی از بین خود ترک ها_مانند احمد کسروی_ هم طرفدار این سیاست بودند.
جمهوری ترکیه_و اندکی هم جمهوری آذربایجان_ پشتیبان اصلی مکتب پان ترکیسم در ایران_و کل دنیا_است. نوای پان ترکیسم در ایران توسط برخی رسانه های خارج از کشور(مانند “بخش فارسی رادیو آنکارا”) تقویت می شود. این جریان است که می گوید ترک های ایران نه ایرانی بلکه ترک هستند، این صدا است که آن ها را به ترکستان بزرگ فرا می خواند؛ و دولتمردان ایرانی_در دوره ی پهلوی_ به جز “انکار هویت” کار دیگری نکردند.
متاسفانه داستان ترک زبانان در ایران بیشتر به یک کلاف سر در گم شبیه است تا یک مساله ی عادی، فارس ها(به عنوان بخشی از آریایی ها) _ با وجودی که آریایی ها هم خود مهاجر بودند _آن ها را مهاجر می خوانند و سعی دارند که به دلیل غیر آریایی بودن آن ها را تحقیر کنند، کار سخیفی که در اساس تفاوتی با نازیسم هیتلری ندارد. از ابتدای سلسله ی پهلوی تلاش بسیاری برای فارس کردن ترک ها انجام شده است، امری که جنبش هایی مانند حرکت اسلامی آذربایجان(به رهبری آیت الله شریعتمداری) در اوایل انقلاب 57 و همچنین قیام خرداد 85 شهرهای ترک نشین(که تقریباً می توان آن را تجزیه طلبانه نامید)، شکست آن را به وضوح نشان داد؛ با این وجود اصلاً جای تعجب نیست که چرا این سیاست های نژادپرستانه، نه تنها ادامه پیدا می کند بلکه شدیدتر هم می شود، مشکل ترک های ایران در یک جای دیگر است، آن ها زمان زیادی است که احساس پیروزی می کنند در حالی که واقعاً به دام افتاده اند…در حقیقت ترک ها توانسته اند_با همراهی غیرمستقیم حکومت مرکزی_ جمعیت فراوانی از خود را در پایتخت و شهرهای مهم نزدیک به آن (مانند کرج و قزوین) تثبیت کنند، و متاسفانه این توده ی عظیم در این دام بزرگ افتاده اند…آن ها را به مرکز می کشانند…در چند نسل فارس می شوند و البته هم زمان با این فرآیند، در آذربایحان غربی هم “ترک زدایی نامحسوس” ادامه دارد؛ به نقشه ای که در ابتدای یادداشت آمده است توجه کنید، تهران( به دلیل همین مهاجرت های گسترده) در آن قرار دارد! جای تعجب است که کسانی که به چنین نقشه هایی دل بسته اند، هیچ وقت نتوانسته اند_و یا نخواسته اند_رد پای نزاع ترک و فارس را در ماجراهایی نظیر جدا شدن استان قزوین از زنجان مشاهده کنند… بافت فارس حاکم، به قزوین_در مقایسه با زنجان_ به شدت توجه می کند( به این دلیل که آن را جزوی از بخش فارس ایران می داند)، و آن گاه پان ترک ها تهران را بخشی از آذربایجان جنوبی می دانند…به راستی که جای شگفتیست.
در دوره ی جمهوری اسلامی برای جلوگیری از گسترش گفتمان هویت طلبانه در بین مردم آذربایجان، سیستم حاکمه به ترفندهای بسیاری متوسل شده است، دور کردن ترک ها از مناطق حساس شمال غرب و کشاندن آن ها به مناطق مرکزی با هدف حل شدن در فرهنگ و زبان فارسی (چیزی که در بیشتر موارد، حداکثر در طول سه نسل اتفاق افتاده است)، ترغیب سرمایه دارهای بزرگ ترک (بخصوص تبریزی) به سرمایه گذاری در شهری مانند تهران(به جای تبریز) و در نهایت همراهی غیر مستقیم دولت با مهاجرت گسرده ی کردها به بخش گسترده ای از استان آذربایجان غربی(به غیر از منطقه ی مکریان در جنوب استان_که اکثریت ساکنان بومی اش،کرد می باشند)_امری که اعمالی مانند برخورد نکردن با قاچاق گسترده ی کالا و مواد مخدر در مرز استان یادشده با کشور ترکیه(که اکثراً توسط بخش کرد ساکن در آن منطقه انجام می شود) و یا کرد نشین معرفی کردن این استان در بسیاری از برنامه های تلویزیون دولتی را می توان در راستای آن دید. هدف چیست؟ چرا این گونه با ترک ها برخورد می شود؟ در مورد فارسیزه کردن یک شهر و یا استان، کردها هم همواره نسبت به عملکرد دولت درباره ی موارد خاصی مانند کلانشهر کرمانشاه معترض بوده اند، ولی چرا و چگونه در ایران کنونی شاهد تدوین استراتژی هایی سری و گام به گام برای خالی کردن قسمت های مرکزی و شمالی استان آذربایجان غربی از نژاد ترک هستیم؟ حکومت از این کار چه سودی می برد؟ به نظر می رسد که جمهوری اسلامی این طرح را با هدف برقرار کردن یک فاصله ی زمینی گسترده و ثابت بین دو منطقه ی مهم ترک زبان (از یک سو مناطق ترک نشین کشور ایران و از سوی دیگر کشور ترکیه) اجرا می کند…کار نابخردانه و غیرمسئولانه ای که سازنده ی جنگ های بسیاری در آینده ای نه چندان دور خواهد بود.
چند روز پیش در تارنمای http://www.mytabriz.com/ گفته ای از وزیر ارشاد(محمد حسین صفار هرندی) را خواندم که در پاسخ به پرسش یک خبرنگار، از تصمیم به تاسیس شبکه ای مستقل و ترک زبان برای ترک های ایران، در سازمان صدا و سیما خبر داده بود. آقای وزیر در پاسخ به پرسش بعدی که آیا این شبکه سراسری خواهد بود و یا نه، “ادغام سیمای استانی استان های ترک نشین” و نه “ایجاد یک شبکه با پوشش سراسری” را مقصود اصلی خود از ایجاد شبکه ی مستقل نامید! مفسر تارنمای یادشده ، پس از نقل خبر، چنین اقدامی را نه تنها به نفع ملت ترک ایران نمی دانست، بلکه آن را اقدامی مکارانه می خواند؛ به نظر می رسد که گفته های وزیر ارشاد بیشتر یک ژست تبلیغاتی باشد تا یک تصمیم قاطع، هرچند که به عقیده ی نگارنده، در صورت ادغام سه سیمای استانی آذربایجان شرقی،زنجان و اردبیل ضربه ای اساسی به تمایلات هویت طلبانه ی ترک های خارج از این استان ها(بخصوص قزوین،کرج و تهران) وارد خواهد شد. جای بسی شگفتی است که با جمعیت نزدیک به 20 میلیونی ترک های آذربایجانی در کشور ایران، سیاست رسانه ای و زبانی دولت مرکزی در برابر این توده ی عظیم نه تنها بهتر نمی شود بلکه روز به روز شاهد نژاد پرستانه ترشدن آن هستیم.
پان ترکیسم یک مکتب افراطی است و از این نظر مانند همه ی مرام های شوونیستی دیگر، نژادپرستانه است و شایسته ی محکوم شدن…ولی در شرایط حال حاضر ایران، نباید آن را به شدت محکوم کرد، ترک های این سرزمین در برابر جو گسترده ی ضد ترک حاکم بر رفتار مسئولان، “چاره” ای جز پناه بردن به دامان این مکتب ندارند، در همین راستاست که بعد از حوادث خرداد 85 شاهد تمایل بیشتر ترک ها به گفتمان تجزیه ی ایران بودیم_چیزی که هم در بین اکثریت وبلاگ نویسان ترک زبان و هم در بین مردم عادی به راحتی دیده می شد؛ متاسفانه رد پای پان ترکیسم در قیام های چند سال اخیر مناطق ترک نشین_به وضوح_دیده شده است، “این” نتیجه ی یک انکار صد ساله است، اکنون می توان به راحتی تمایلات جدایی طلبانه را در بین اکثریت مردم کلانشهری مانند تبریز مشاهده کرد، سیاست های نادرست رهبران بی کفایت این سرزمین، وضعیت این منطقه ی حساس کشورمان را به چنین نقطه ی خطرناکی رسانده است؛ آیا به راستی می توان امیدی به خروج از این چرخه ی خطرناک داشت؟

New%20Map%20Of%20Iran!%20Newer%20Quit%20the%20Fight

1. بسیاری ترسیده اند، و البته چیزی که دیدنیست، این است که اکثراً رژیم های سرکوبگر منطقه از این واژه ی غریب به هراس افتاده اند، چرا می ترسند؟ به راستی آیا آمریکا نقشه ای برای منطقه ی ما در سر دارد؟

می گویند که این طرح برای ملت های بدون کشور منطقه_مانند کردها و بلوچ ها_ خوب است و آن ها را به حقوق پایمال شده شان می رساند. دروغ نمی گویند، ظلم های زیادی در این منطقه شده است؛ قتل عام یک و نیم میلیون ارمنی، انفال بخش قابل توجهی از کردهای عراق،انکار هویتی ترک ها و بلوچ های ایران، سیستم فاشیستی و نژادپرستانه ی حیرت انگیز جمهوری ترکیه در مورد ملت های غیرترک شبه جزیره ی آناتولی (بخصوص کردها) و موارد بسیار دیگر. ولی آیا به راستی خاورمیانه ی بزرگ می تواند یک راه حل باشد؟ آیا امکان دارد که خاورمیانه ی آینده (؟) از خاورمیانه ی فعلی امن تر باشد؟ و اگر قرار است که هم چنان در ناامنی زندگی کنیم،پس چرا باید همواره با رویی گشاده به استقبال اجرا کنندگان “طرح” ها برویم؟ در یک سده ی پیشین در این منطقه همواره شاهد کشتار بوده ایم، و البته “این” همیشه عادی بوده است،”قدرت ها” سکوت کرده اند و دیکتاتورها با فراغ بال کشته اند و کشته اند.

2. آمریکا همیشه به دنبال “شکست نرم” _و در مواردی تجزیه ی_ بسیاری از کشورهای غیرهم سو با سیاست هایش_مانند چین،روسیه و …_ و در خاورمیانه هم به دنبال ایجاد “خاورمیانه ی بزرگ” بوده است. ایالات متحده می خواهد “نظم نوین جهانی” راعملی سازد… .

در زمان هایی نه چندان دور کشورهای قدرتمندی_البته در زمان خودشان_ مانند امپراتوری بریتانیا،آلمان نازی، فرانسه ناپلئونی و … هم، در صدد شکل دادن جهان پیرامونشان بر اساس منافعشان بوده اند،کاری که در ایران چند هزار سال پیش هم سلسله هایی مانند “هخامنشیان” آن را انجام دادند. این “شکل دادن جهان به میل ابرقدرت” در حال حاضر نه تازه است و نه عجیب. کشورهای جهان هنوز هم مثل زمان های دور دارند با هم می جنگند، هنوز که هنوز است همه می خواهند فرمانروای جهان باشند؛ و همه ی این ها به این معنی است که ما هنوز وحشی و بربر مانده ایم.

پرسش بزرگی که همواره مطرح بوده است این است که “اتاق های فکر دولت ایالات متحده(در مورد کشورهای خاورمیانه) چرا و چگونه به این طرح رسیدند؟”، این پرسش را باید در مورد هر کشور به صورت جداگانه جواب داد.

در عراق ماجرا تا اندازه ی زیادی پیش رفته است، و اتفاقاً تجربه ی عراق می تواند به خوبی به ما نشان دهد که فرآیند تجزیه ی یک کشور می تواند تا چه حد آرام،نامحسوس و سریع انجام شود.

ایران بزرگ ترین گره کور منطقه است، از ابتدای سده ی چهاردهم هجری خورشیدی، در این سرزمین همواره حکومت های به شدت سرکوبگر(در مورد ملت های غیر فارس کشور) بر سر کار بوده اند. حتی انقلاب سال 1357 هم نتوانست خواسته های ملت های در سایه ی کشور را برآورده سازد،مردم خیلی زود به این نکته پی بردند که جمهوری اسلامی هم در باطن خواستار فارس کردن ایران است. نظام جمهوری اسلامی(به عنوان نظام بر سر کار آمده پس از سلسله ی مخوف پهلوی)، به راستی می توانست با دادن حقوق بیشتر به ملت های غیرفارس(در حد حکومت فدرال)، چراغ گفتمان تجزیه طلبی را برای همیشه در ایران خاموش کند. درحقیقت در دوران جمهوری اسلامی به جای حل عادلانه ی مساله شاهد ارتکاب اشتباهات بزرگی از سوی حاکمان_مانند برخورد خشونت آمیز با جنبش اسلامی آذربایجان در اوایل انقلاب(به رهبری مرحوم آیت الله شریعتمداری ) و یا ترور دکتر عبدالرحمان قاسملو(دبیر کل پیشین حزب دموکرات کردستان ایران)_ بودیم. متاسفانه اگر کارهای انجام شده در طول سال های پس از برسرکار آمدن سلسله ی پهلوی در ایران را کنار هم قرار دهیم، به این نتیجه ی دردناک می رسیم که شانس فدرال بودن حکومت آینده ی ایران بسیار اندک است. ایران تجزیه خواهد شد زیرا “یک تنفر نادرست از ملت فارس” در بین بسیاری از ملت های ایرانی موج می زند؛ و صد البته این موج نفرت از آسمان نیامده است، بلکه محصول مستقیم سیاست های زبانی و نژادی نادرست حاکمان پیشین همین سرزمین است.

تصمیم دارم که در آینده ی نزدیک درمورد “کردستان بزرگ” یادداشتی بنویسم،فعلاً در این یادداشت به گفتن این نکته بسنده می کنم که ایالات متحده عمیقاً خواهان وجود یک ژاندارم بسیار قوی تر از اسرائیل در منطقه است،این ژاندارم در طرح خاورمیانه ی بزرگ همان کشور مستقل کردهاست؛ و این عمیقاً باعث تاسف است.

شاید بتوان قضیه ی فلسطین و اسرائیل را دامنه دارترین بحران ارضی قرن بیستم_و شاید قرن بیست و یکم_ نامید،این بحران بزرگ_بیش از 60 سال پیش_با تشکیل کشور اسرائیل در زمین های خریده شده توسط یهودیان_که در مقایسه با اسرائیل کنونی بسیار کمتر بود_ در منطقه ی فلسطین آغاز و با اشغال نامشروع بسیاری از مناطق فلسطین و کشتار وحشیانه ی فلسطینیان توسط رژیم اسرائیل(در بازه های زمانی متعدد و مشخص)، به صورتی دردناک عمیق شده است. کشور مستقل فلسطین شامل کرانه ی غربی رود اردن و نوار غزه خواهد بود و واقعاً این یعنی هیچ. بخش های بزرگی از یک کشور_با همراهی غیرمستقیم ابرقدرت_ اشغال شده است و البته هنوز هم این اشغال ادامه دارد.فلسطینی ها اگر به “طرح نقشه ی راه” رضایت ندهند، باید کرانه ی غربی را هم به لیست قسمت های اشغال شده اضافه کنند.

در همین مورد یک سلسله یادداشت را در دست تهیه دارم.

3. برخی از کشورها_که در نقشه های بالا دقیقاً مشخص شده اند_ از این قرارند:

  • یک کشور شیعه ی عربی متشکل از مناطق عرب نشین ایران و مناطق شیعه نشین عراق و عربستان سعودی.
  • یک واتیکان اسلامی در قلب عربستان سعودی متشکل از شهرهای مکه،مدینه،جده و طائف.
  • کشور آذربایجان، متشکل از جمهوری آذربایجان کنونی و مناطق ترک نشین ایران(تا حوالی قزوین،میاندوآب و خوی).
  • کشور مستقل فلسطین(بر طبق مرزهای قبل از جنگ 1967 بین اعراب و اسرائیل) متشکل از مناطق کرانه ی غربی رود اردن و نوار غزه.
  • کردستان بزرگ متشکل از مناطق کردنشین کشورهای عراق، سوریه،ایران و ترکیه(تا حوالی خوی،میاندوآب،خرم آباد،خانقین و موصل).
  • بلوچستان آزاد متشکل از مناطق بلوچ نشین کشورهای ایران،پاکستان و افغانستان.

4. چه بخواهیم و چه نخواهیم،در حال حاضر اراده ی “مقام معظم رهبری جهان” بر اجرای طرح خاورمیانه ی بزرگ تعلق گرفته است؛ و امکان دارد که شما ناراحت شوید، و شورش کنید، و مبارزه کنید…ولی تقریباً مطمئن باشید که نمی توانید جلوی این “روند” را بگیرید، رسانه های ابرقدرت شما را می کوبند؛ و این “استبداد پوشیده در لباس آزادی بیان و حقوق بشر”، آزاردهنده است.

ما به سمت یک منطقه ی بزرگ، پر از کشور، مطیع و بسیار کوچک حرکت می کنیم.

نگاشته شده توسط: مفسر | چهارشنبه, نوامبر 5, 2008

نگاهی به جدال انتخاباتی جان مک کین و باراک اوباما_سوم

  • یادداشت زیر در شب سه شنبه نوشته شده است.

 

1. وارد شدن آمریکا به یکی از بزرگ ترین بحران های اقتصادی تاریخش توانست اختلاف اوباما و مک کین را در نظرسنجی ها_چندین بار_ دورقمی کند. شاید اگر بحران یادشده در چنین زمانی رخ نمی داد و یا مک کین برنامه ی سازمان یافته تری برای مقابله با آن ارائه می داد، می توانستیم شاهد رقابت قدم به قدم دو کاندیدا در روزهای پایانی باشیم.

به احتمال فراوان دموکرات ها با یک اختلاف رای یک و نیم تا دو میلیونی، بازی را خواهند برد. تنها امید حزب جمهوری خواه به نزدیک بودن رای های الکترال دو طرف است، دقیقاً به همین دلیل است که کاندیدای این حزب در چند روز قبل از رای گیری 14 آبان، به سفر به ایالت های ظاهراً بی اهمیت علاقه ی بیشتری نشان می دهد. به عبارت ساده تر حزب جمهوری خواه می خواهد با به دست آوردن آرای الکترال ایالت های کم جمعیت و در نتیجه نزدیک کردن آرای کلی الکترال به یکدیگر، نتیجه ی نهایی را به نفع خود تمام کند. در بین جمهوری خواهان امید زیادی به رخ دادن دوباره ی داستان سال 2000 در انتخابات امسال دیده می شود.

چند لحظه پیش در یک گزارش خبری(اسم شبکه یادم نیست)، مفسر شبکه، برتری اوباما(با آرای الکترال بالاتر از 280) را بر مک کین(با آرای الکترال بالای 260) را پیش بینی می کرد؛ فکر می کنم که پیش بینی خیلی های دیگر هم این گونه باشد. باید منتظر فردا باشیم و رئیس جمهور آینده ی همه ی جهان را ببینیم…

2. این انتخابات برای ما درس های زیادی دارد، چه جمهوری اسلامی رژیم ما باشد یا جمهوری فدرال ایران و یا هر سیستم دیگر ، ملت ما هنوز کلیشه پرست است، ما قطعاً نمی توانیم لباس ریاست جمهوری را بر قامت یک اقلیت قومی ،گشاد نبینیم. “باراک حسین اوباما” از آفریقا آمده است، سیاه پوست است، یک مسلمان زاده ی مسیحی است، از میان همان مردمی آمده است که تا قبل از جنبش مارتین لوترکینگ در میانه ی سده ی بیستم ، سیاهان را “انسان های ناپاک” می نامیدند… او به احتمال بسیار لقب “اولین رئیس جمهور رنگین پوست آمریکا” را از آن خود خواهد کرد و این نه تنها به ما بلکه به همه ی مردم جهان ثابت می کند که “مهد آزادی” بودن آمریکا بی دلیل نیست. شما با سرزمینی رو به رو هستید که در آن فردی متعلق به یک اقلیت نژادی تا آستانه ی ریاست جمهوری می آید.

3. شاید یک ماه باشد که با هر کس که آشنا می شوم، بلافاصله پیش بینی اش را در مورد انتخابات آمریکا می پرسم، نتیجه ی این پرس و جوها را خودم هم نمی توانستم باور کنم، اکثر پرسش شوندگان با انرژی بسیار از جلو بودن اوباما در نظرسنجی ها برایم می گفتند ولی برخلاف انتظار در هنگام نتیجه گیری، مک کین را برنده می دانستند، اکثراً معتقد بودند که با انتخاباتی فرمایشی روبه رو هستیم که در آن نه “رای مردم” بلکه “رای دادگاه های فدرال” اهمیت دارد.چیز دیگری که در جریان این پرسش و پاسخ ها برایم جالب بود، “تمایل بسیاری از افراد پرسش شونده به موکول کردن نتیجه ی نهایی به روز انتخابات” بود، عدم اعتماد به نظرسنجی ها در حرف های برخی ها کاملاً مشخص بود.

4. این روزها رژیم های سرکوب گر منطقه می خندند،روز جشن است امروز… زمان زیادی از “او با ما”ی معروف اسفندیار رحیم مشایی(معاون رئیس جمهور ایران) نگذشته است، و امروز_با کمال تاسف_می بینم که “او با ما” می آید…

نگاشته شده توسط: مفسر | چهارشنبه, اکتبر 22, 2008

زنان و مردان بلوچ،فراموش شدگان ایرانشهر

• همان طور که از عنوان یادداشت برمی آید،نوشتار زیر، در باره ی ملت بلوچ کشور ایران است، ولی در برخی قسمت ها از موضوع بحث دور شده ام.بعد از چند بار بازبینی حیفم آمد که آن چند قسمت را حذف کنم، و امیدوارم که اشتباه نکرده باشم.
1. در سرزمین ایران،از دیرباز اقوام آریایی_مانند بلوچ،فارس،کرد و…_در کنار یکدیگر زیسته اند،این دیارهمواره اقوام غیرآریایی “یورش برنده به این سرزمین” _مانند عرب،ترک و…_را در خود حل کرده و جای داده است.
اکنون در ایران ملت های مختلفی در کنار یکدیگر زندگی می کنند_که البته در میانشان هم آریایی وجود دارد و هم غیرآریایی،مساله ی مورد بحث این است که چرا در دوره ی معاصر(دوره ی پهلوی و جمهوری اسلامی)_به ناحق_ یک دید تحقیرآمیز نسبت به ملت بلوچ وجود داشته است.
بلوچستان جزئی از ایران زمین است،چرا برخی از افراد نه تنها این حقیقت را انکار می کنند،بلکه آن ها را “بیگانه” می خوانند؟
2. بخشی از چرایی این رفتار را می توان در مذهب بلوچ ها جستجو کرد. در استان سیستان و بلوچستان، سیستانی ها_با محوریت “زابل”_ شیعه دوازده امامی هستند و بلوچ ها_با محوریت زاهدان_ سنی حنفی هستند و این جدایی به ریشه ی بسیاری از محرومیت های بلوچ ها و همچنین یک کینه ی ناخوشایند میان این دو تبدیل شده است.
البته ممکن است که این سوال پیش بیاید که مردمان دیگری هم در ایران سنی هستند ولی به اندازه ی بلوچ ها مورد تحقیر نژادی و مذهبی قرار نمی گیرند،در این جا مسئله ی دیگری رخ می نمایاند که من به هیچ وجه مایل نیستم آن را پررنگ جلوه دهم، زیرا از این هراس دارم که انگ “تجزیه طلب” بخورم.
اگر انگ تجزیه طلبی باید به فردی بخورد که می گوید “در یک سیستم حکومتی یک قوم_و یا زبان_خاص حق برخورد نزادپرستانه با اقوام_و یا زبان های دیگر_را ندارد”، من هیچ ابایی از این کار ندارم؛چرا ما باید به خاطر رعایت مصلحت ها(؟!) چشم بر واقعیت های کشورمان ببندیم؟
بدون این که بخواهیم خدمات دو شاه پهلوی را انکار کنیم، باید اذعان کنیم که در دوره ی پهلوی شاهد “اجرای سیاست تک ملتی فارس” در ایران بودیم و با کمال تاسف در دوره ی جمهوری اسلامی هم این سیاست با غلظت کمتر و گستردگی بیشتر در حال اجرا است.
این است که می بینیم در این دو سیستم اصلاً هدف ناپدید ساختن زبان و هویت قومیت ها بوده است،می خواهند کاری را که با “گیلکی زبان ها” انجام دادند و “آن ها را بی زبان کردند” سر زبان های دیگر هم بیاورند.
اکنون سه زبان عمده ی مزاحم برای زبان حاکم وجود دارد و این سه عبارتند از: ترکی آذربایجانی،کردی و بلوچی؛ گرایش های زبانی در دو مورد کردی و ترکی آذربایجانی_به دلیل وجود “منطقه ی خودمختار کردستان عراق”،”ترکیه” و “آذربایجان” در همسایگی ایران دارای پایگاه و یا به عبارت بهتر پشتیبان است، ولی زبان بلوچی بدون پشتیبان است و شاهد هستیم که بلوچ ها چگونه کوبیده می شوند.
و نکته ی قابل توجه در این جاست که نظام جمهوری اسلامی نه تنها سیاست امحای زبانی سلسله ی پهلوی_در مورد بلوچ ها_ را به ارث برده است،بلکه عامل تاثیرگذار مذهب را هم به آن اضافه کرده است؛ و این است که فشار در این سی سال بسی بیشتر از قبل بوده است.
3. راستی خبر دارید که چندی قبل، مدرسه ی دینی امام ابوحنیفه در یکی از روستاهای زابل با خاک یکسان شد؟ آیا فیلم گرفته شده از این رخداد را دیده اید؟ واکنش شما چیست؟

نگاشته شده توسط: مفسر | یکشنبه, اکتبر 19, 2008

نگاهی به جدال انتخاباتی جان مک کین و باراک اوباما_دوم

  • کمتر از یک ماه دیگر انتخابات ریاست جمهوری در ایالات متحده آمریکا انجام خواهد شد و برای ما که ساکن یکی از مناطق حساس جهان هستیم، این رخداد_به دلیل ابرقدرت بودن این کشور_بسیار تاثیرگذار خواهد بود.
    تا زمان انتخابات، تلاش خواهم کرد یک مجموعه یادداشت را به این رخداد اختصاص دهم. 
     در بخش پایانی این یادداشت، نگارنده ی این متون تمایل شخصی خود درباره ی موضوع مورد بحث را بیان کرده است،امیدوارم که این “ابراز تمایل شخصی” باعث آزردگی خوانندگان نکته سنج نشود.

1. باراک اوباما پیشتاز است، اما هنوز نمی توان نتیجه ی نهایی را پیش بینی کرد. 
همه ی لابی ها،همه ی دولت های ذی نفع،همه ی کوتوله قدرت های جهان و خلاصه ی کلام همه ی جهان منتظر روز 14 آبان اند و البته برای پیشبرد منافع خود در این “جدال بزرگ” هم به شدت تلاش می کنند.در چنین روزهایی است که همه درک می کنند که “در بطن ابرقدرت دارای لابی بودن” چه قدر اهمیت دارد.
2. نامزد های دو حزب تاکنون چند بار با هم مناظره داشته اند،تعجب بسیاری از دمکرات ها از این است که مک کین چگونه توانست گفتگو با اوباما را با نتیجه ی مساوی به نفع خود به پایان ببرد، و البته تعجبشان خیلی هم بی جا نیست.
در مناظره ی اول مک کین هیچ گاه رو به اوباما سخن نگفت و در تمام لحظه های گفت و گو، رویش یا به طرف مجری برنامه بود و یا به سوی مردم.این عمل هم می تواند یک تاکتیک کارساز به حساب بیاید و هم یک نقطه ی ضعف خطرناک. نامزد حزب جمهوری خواه خواست به زبان بی زبانی بگوید که این آقا(اوباما) نه در قد و قواره ی من است و نه هم اندازه ی پست ریاست جمهوری. این یک توهین به اوباما و یک اشتباه از طرف مک کین بود. 
در مناظره ی کاندیداهای معاونت ریاست جمهوری، سارا پیلین توانست به خوبی در برابر جوزف بایدن بایستد،اعتماد به نفس او، بسیاری از جمهوری خواهان را_به تازگی_به او امیدوار کرده است،او توانسته است که به خوبی نقش یک معاون رییس جمهور اثرگذار را برای مک کین ایفا کند. 
3. به نظر می رسد که در صورت پیروزی دموکرات ها_که احتمال آن در حال حاضر تا اندازه ای زیاد است_منطقه سریع تر به سمت طرح آمریکایی “خاورمیانه ی بزرگ” برود، این را باید از گفته های غیررسمی و تائید نشده ی سناتور جوزف بایدن(کاندیدای معاونت ریاست جمهوری حزب دموکرات) در یک محفل خصوصی مبنی بر مشخص بودن سفیر آینده ی آمریکا در اربیل(مرکز حکومت منطقه ای کردستان عراق) فهمید، حرکت منطقه به سمت “خاورمیانه ی بزرگ” می تواند سازنده ی جنگ های بسیار باشد؛ و با این وجود بسیار عجیب است که برخی از افراد، دموکرات ها را صلح طلب می خوانند.
هرگونه آرامش در منطقه ی ما_در حال حاضر_ به ضرر منافع درازمدت توده های مردم است، به نظر من برای دست یافتن به هر گونه آزادی باید یک بها پرداخته شود، و این بها می تواند بسیار سنگین_و البته دارای ارزش_ باشد. انتخاب شدن اوباما (به دلیل تمایلات اسراییلی همیشگی اکثریت دموکرات ها_و از جمله کاندیدای فعلی حزب) نه تنها ادامه ی فرآیند صلح فلسطین و اسراییل را به خطر می اندازد بلکه با حاکم کردن گفتمان تحریم به جای جنگ تمام داستان های ایران و جامعه ی جهانی را به ابتدا باز خواهد گرداند، بسیاری_و از جمله من_ می دانیم که آمریکا با چه هدفی به منطقه لشگرکشی کرده است، ولی آیا در صورتی که ما تنها و تنها از خروج آمریکا از منطقه(بخصوص عراق) حمایت کنیم، چیزی بهتر خواهد شد؟ دوباره ما می مانیم و رژیم های سرکوبگر منطقه و انفال های آینده، آمریکا آمده است و امکان دارد که در این آمدن خیلی ها بسوزنند، به بسیاری از خواهرانمان تجاوز شود،افراد بسیار دیگری کشته شوند و …، و این کارها منفور و غیرانسانی هستند، ولی چاره ای نیست، رژیم جمهوری اسلامی جز با حمله ی خارجی سرنگون نمی شود و فکر می کنم که خیلی ها با این حرف موافقند؛ دیگر فرصتی نمانده است، مگر ما قرار است تا کی فرصت داشته باشیم تا عقب ماندگی های خود را جبران کنیم؟ آیا باید بیست سال دیگر باز هم شاهد ارائه ی یک “چشم انداز بیست ساله”ی توسط مسئولانمان باشیم؟ مطمئن باشید سه چهار سال دیگر، کشوری مانند افغانستان هم به ما ریشخند می زند، من به راستی برای کسانی که هنوز به اصلاح طلبان امیدوارند، متاسفم.
 ما به یک سرباز جمهوری خواه نیاز داریم.
4. به نظر شما چه کسی برنده ی انتخابات ریاست جمهوری آیالات متحده خواهد شد؟

نگاشته شده توسط: مفسر | شنبه, اکتبر 11, 2008

شارنیوز

  • نگارنده، چندین بار_از راه های “ای میل” و “پیام گذاشتن در سایت”_ از گردانندگان تارنمای شارنیوز درخواست کرد که اطلاعاتی ازقبیل لیست کارکنان،تاریخ دقیق ایجاد و … را _برای پربار شدن هر چه بیشتر این یادداشت_ در اختیارش بگذارند؛ و متاسفانه جوابی دریافت نشد.

1. عده ای جوان دور هم جمع شده اند و درباره ی شهر سقز خبر رسانی می کنند.چنین تلاشی برای اولین بار در بین شهرهای اطراف صورت گرفته است، در حقیقت ما همیشه رسانه های شهری را کم پنداشته ایم و در نتیجه کم هم داشته ایم. آن بی اعتنایی هم که در ابتدای کار این تارنمای خبری نسبت به آن شاهد بودیم از چنین دیدی ناشی می شد.
پس از شارنیوز شاهد آغاز به کار تارنماهای خبری شهری دیگری هم چون “تیروژ” در شهر دیواندره بودیم، و این است که من آن را در “خبررسانی از یک شهر” در چند شهر اطراف، “آغاز کننده” می نامم.
شارنیوز را می توان حاصل یک تلاش ممتد برای پاسخ به نیاز خبری شهر دانست، این تارنما توانست به نحو احسن به این نیاز پاسخ دهد.
2. در مورد هر بنگاه خبری که بخواهید بنویسید، سیاست زبانی که آن موسسه ی خبری به کار می برد، می تواند یک موضوع جالب توجه به حساب بیاید. شارنیوز به زبان فارسی از یک شهر کردنشین خبررسانی می کند؛ و این می تواند کار بدی به حساب بیاید، البته به نظر من رسانه های مناطق غیرفارس ایران چاره ای غیر از “در آغاز فارسی نوشتن” ندارند، ولی نباید این نوشتن به زبان غیرمادری حالت همیشگی پیدا کند، یکی از وظایف اصلی این گونه رسانه ها این است که به محض محبوب شدن، توجه بیشتری به زبان اصلی آن منطقه نشان بدهند. قرار نیست که کسی از آسمان بیاید و نگذارد زبانتان نابود شود، وظیفه رسانه های شهری در این بخش بسیار سنگین،حساس و تعیین کننده است.
“کاکیکشانی شعر”،”کاریکاتور” و “ناساندن” را می توان از بخش های خوب این تارنما نامید،در قسمت “اندیشه” بیشتر از آن که سعی شود با دیدی عمیق به مسائل معمولی شهر پرداخته شود، با شیوه ای کلیشه ای و ضعیف، به مسائل بزرگ و اکثراً بی فایده پرداخه شده است. نویسندگان این قسمت _در بیشتر موارد_می خواهند حرف های بزرگ بزنند و با کلمات بازی کنند، به نظر من بخش اندیشه ی این سایت، حرف چندانی برای گفتن ندارد.
بی انصافی است که درباره ی شارنیوز بنویسیم و به عملکرد خوب آن در مناسبت های ویژه اشاره نکنیم، کاری که شارنیوز در مورد جشنواره ی سراسری تئاتر کردی سقز(اختصاص بخشی جداگانه از سایت به آن) انجام داد، بسیار بجا بود؛ والبته این بیش از آن که گویای پرکاری شارنیوز باشد، کم کاری مسئولان برگزاری جشنواره را می رساند.
میزان زیاد آگهی ها در قضاوتمان از عملکرد کلی سایت تاثیر کمی دارد، “شارنیوز” یک رسانه ی بدون پشتیبان است.این آگهی های زیاد نمای صفحه ی اول را تقریباً به هم ریخته است،ولی این به هم ریختگی بیش از آن که نشانگر بی توجهی نویسندگان باشد، از یک تعهد قابل احترام به ادامه دادن حکایت می کند.
در زمینه ی خبررسانی قوی عمل می کند و این بسیار جای خوشبختیست، تقریباً همه ی خبرها پوشش داده می شود.
در طراحی آرم صفحه ی اول سایت به “مسجد دومناره” و “آثار تاریخی یافت شده در تپه ی تاریخی زیویه” بیش از چیزهای دیگر توجه شده است. طراحان این آرم می توانستند تنها تپه ی زیویه را محور قرار دهند، این شهر، تاریخی 3000 ساله دارد و تپه ی زیویه گواه این است، به نظر من_با ذکر این نکته که همه ی مکان های تاریخی دیگر شهر(از جمله مسجد دومناره) قابل احترام هستند_ با وجود مکانی با قدمت زیویه، استفاده از طرح های دیگر برای طراحی آرم سایت نمی تواند چندان جالب باشد.
3. شارنیوز بیش از آن که یک رسانه باشد، یک تریبون است. تریبونی برای هر آن کس که کاری _در شهر_انجام دهد،از “قبولی های زیاد موسسه ی فلان در آزمون فلان” گرفته تا “آمار کمک های صورت گرفته از سوی یک موسسه ی خاص به مردم بی بضاعت”، شاید این نکته بیش از آن که یک نقطه ی ضعف باشد_از دیدگاه بسیاری از افراد_ یک نقطه ی قوت به حساب بیاید. به عنوان مثال یکی از بخش های این سایت (وبلاگستان سقز) خیلی خوب توانست به معرفی چند وبلاگ نویس گم نام_از جمله خود من_ بپردازد و البته این کاری مثبت است که از روحیه ی سازنده ی گردانندگان سایت حکایت می کند، ولی با این وجود بسیار لازم است که این “تریبون بودن” به همه ی بخش های سایت رسوخ نکند.
متاسفانه شارنیوز فاقد یک دید مشخص است، نوشته های یک عده وبلاگ نویس درباره ی یک شهر است، و بانیان این رسانه هیچ گاه نخواسته اند قبول کنند که “یک خبر” و “تفسیر یک رسانه از یک خبر” و “دید یک وبلاگ نویس درباره ی یک خبر”، با هم فرق دارند، به کرات دیده شده است که در درون متن یک خبر شاهد قضاوت نویسنده در مورد آن بوده ایم، من به راستی نمی دانم که چرا تفکر حاکم بر سایت از دو سال پیش تغییر نکرده است، آن ها هنوز حس نکرده اند که در چه جای مهم و پرنفوذی ایستاده اند؛ شاید به این علت باشد که مسئولان این سایت_به دلیل کمبود بنگاه خبر رسانی در شهر_ هنوز از عمق وظیفه ای که ناخواسته بر دوششان گذاشته شده است،آگاه نیستند. هنوز یک نقل کننده اند و نتوانسته اند جهت داشته باشند. برخلاف مفهومی که از اسم رسمی تارنما(سایت مستقل خبری سقز) به ذهن خطور می کند، “شارنیوز” هیچ گاه نتوانسته است در قامت یک رسانه ی مستقل_و حتی یک رسانه_ ظاهر شود

نگاشته شده توسط: مفسر | یکشنبه, اکتبر 5, 2008

آیا فدرالیسم؟

  •  نکته ی اول این است که در مورد استان آذربایجان غربی تمایل نگارنده بر این بوده است که از نام استان اورمیه استفاده کند. این کار به این دلیل بوده است که با “آذربایجان” خواندن این استان جمعیت کرد آن را نادیده گرفته ایم و این نمی تواند کار عاقلانه ای باشد.
  •  نکته ی دوم باز هم در مورد استان آذربایجان غربی است، در قسمت جنوبی این استان چندین شهر کاملاً کردنشین (که با لهجه ی سورانی سخن می گویند) و چند شهر ترک و کرد نشین (نقده،شاهین دژ و تکاب) وجود دارند که به همین دلیل این نیاز همواره احساس شده است که این چند شهر به قالب یک استان جدید در بیایند. در نوشتار حاضر شهرستان های مهاباد،بوکان،تکاب،شاهین دژ،سردشت،پیرانشهر،نقده و اشنویه در قالب استان مکریان ذکر شده اند.

1. از دیرباز تاکنون_بخصوص بعد از انقلاب مشروطه_ اندیشمندان بسیاری “جمهوری فدرال ایران” (و یا به تعبیرروشنفکرها “ایالات متحده ایران”) را راه حلی جامع برای حل مشکلات عدیده ی این “موزاییک هفتاد و دو ملت” دانسته اند، و تا به الان حاکمان مرکزگرا به بهانه ی ترس از تجزیه ی ایران، نگذاشته اند که طرفداران این نظریه حرف خود را به کرسی بنشانند.
مسئله چیست؟ آیا ایران باید فدرال باشد؟ آیا ما می توانیم در نقش چند ایالت متحد همدیگر را تحمل کنیم و دیگر شاهد فخرفروشی نژادپرستانه ی یک ملت بر ملت های دیگر نباشیم؟ اگر نتوانیم همدیگر را تحمل کنیم_به مانند دو دوره ی پهلوی و جمهوری اسلامی_ دیگر فکر نمی کنم که جای امیدی باقی بماند، در آن صورت قطعاً به سمت تجزیه خواهیم رفت؛ امکان دارد که دوباره شاهد جنگ های بسیار بین این ملت ها باشیم ولی مطمئن باشید که این جنگ ها هیچ گاه پایان نخواهد یافت و ایران از “حمام خون” بیرون نخواهد آمد. تنها راه این است که به خودمان بقبولانیم که “اقلیت” نباید زیردست “اکثریت” باشد، باید دارای حقی برابر با “اکثریت” در زندگی باشد، و این یعنی روح دموکراسی.
 و نکته ی عجیب در این جاست که بسیاری هستند که مدام دم از دموکراسی می زنند و اصلاً به الزامات دموکراسی اعتقاد ندارند.  
2. زبان یک ملت، هویت آن ملت است، قضیه ی زبان ها را باید بسیار جدی گرفت، باید این واقعیت را پذیرفت که آموزش یک زبان خاص در یک منطقه از کشور، زبان رسمی را تضعیف نمی کند؛ و اصلاً آیا زبانی که با این چنین کار ساده ای تضعیف شود را نمی توان یک زبان ضعیف نامید؟ 
تنها راهی که می توان برای پیشگیری از امحای زبان ملت های غیرفارس ایران پیشنهاد کرد، رسمی شدن زبان ملت های غیرفارس در کنار زبان فارسی در استان های موردنظر است.به عنوان مثال در ایالت های زیر می توان از این سیاست “چند زبان رسمی” استفاده کرد:
• سیتان و بلوچستان: بلوچی،فارسی
• هرمزگان،بوشهر و خوزستان: عربی،فارسی
• ایلام و کرمانشاه: کردی گورانی،فارسی
• خراسان شمالی: کردی بادینی،ترکمنی،فارسی 
• گلستان: ترکمنی،فارسی
• زنجان،اردبیل و آذربایجان شرقی: ترکی آذربایجانی،فارسی
• مکریان و کردستان: کردی سورانی،فارسی 
• اورمیه : ترکی آذربایجانی،کردی بادینی،ارمنی،فارسی
3. ما در یک وضعیت حساس و خطرناک زندگی می کنیم،گرانی بیداد می کند، تورم سر به فلک کشیده است، کسری بودجه ی دولت دارد شدیدتر می شود،سیاست های زبانی و ملی تندتر و تندتر می شود و هزاران مسئله ی دیگر. سیستم حاکمه به شدت کوشیده است که مردم به نان شبشان محتاج باشند و در نتیجه به چیز دیگری فکر نکنند، و در این شرایط طرح این پرسش از سوی بسیاری از مردم دور از ذهن نیست که: “وقتی به نان شبم محتاجم دیگر به چنین بحث هایی چه نیازی دارم؟”.
تلاشی که از ابتدای روی کار آمدن سلسله ی پهلوی برای تک ملتی شدن ایران انجام شده، به شکست انجامیده است. قیام خرداد 85 شهرهای ترک نشین، قیام مرداد 84 شهرهای کردنشین (بخصوص سقز) و …به خوبی این مدعا را ثابت می کند. و شکست این سیاست می تواند برای تحولات آینده ی ایران بهترین دلیل باشد. متاسفانه یا خوشبختانه ما دو گزینه برای آینده ی ایران در پیش داریم: “تجزیه” و یا “فدرالیسم”.

« نوشته‌های تازه‌تر - نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها